X
تبلیغات
امید های ایران

امید های ایران



Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

مناجات زيباي دكتر علي شريعتي
پروردگارا!مراببخش
جايگاه رفيع از ديدگاه ملانصرالدين
کارت پستال عیدنوروز
هفت سین نوروز
داستان عمو نوروز
شعر عید نوروز و طبیعت
عیدنوروز
شعر عنصری درمورد عیدنوروز
جامی و عید نوروز

Archive

تیر 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389

Links

بهترین زندگی
قالب بلاگفا

Rss



ادبیات فارسی یا ادبیات پارسی به ادبیاتی گفته می‌شود که به زبان فارسی نوشته شده باشد. ادبیات فارسی تاریخی هزار و صد ساله دارد. شعر فارسی و نثر فارسی دو گونه اصلی در ادب فارسی هستند. برخی کتابهای قدیمی در موضوعات غیرادبی مانند تاریخ، مناجات و علوم گوناگون نیز دارای ارزش ادبی هستند و با گذشت زمان در زمره آثار کلاسیک ادبیات فارسی قرار گرفته‌اند.

آوازه برخی شاعران و نویسندگان ایرانی از مرزهای ایران فراتر رفته‌است. شاعران و نویسندگانی نظیر فردوسی، سعدی، حافظ شیرازی، مولوی، عمر خیام و نظامی شهرتی جهانی دارند. در میان چهره‌های شناخته شده ادبیات معاصر فارسی در جهان می‌توان به صادق هدایت در داستان و احمد شاملو در شعر اشاره کرد.

ادبیات ایران پیش از اسلام

 

در زمان بغتسما (۲۰۵ - ۲۵۹ ه. ق.) شاعری به نام حنظله بادغیسی (ف.۲۲۰) ظهور کرد. در عهد بغتسما محمد بن وصیف و فیروز مشرقی و ابوسلیک گرگانی به سرودن شعر پرداختند.

سامانی

 

در دوره سامانی شعر و نثر پارسی هر دو راه کمال سپرد. در شعر شهید بلخی، رودکی سمرقندی، ابو شکور بلخی، ابو الموید بلخی، منجیک ترمذی، دقیقی طوسی، کسائی مروزی، عماره مروزی. در نثر رساله در احکام فقه حنفی تصنیف ابوالقاسم بن محمد سمرقندی، شاهنامه ابو منصوری، کتاب گرشاسب و عجائب البلدان هر دو تالیف ابو الموید بلخی، ترجمه تاریخ طبری توسط ابو علی بلعمی، ترجمه تفسیر طبری توسط گروهی از دانشمندان، حدود العالم (در جغرافیا)، رساله استخراج تالیف محمد بن ایوب حاسب طبری پرداخته شد.

آل بویه

در دوره آل بویه منطقی رازی و غضایری در شعر نامبردارند و در نثر دانشنامه رازی علائی و رگ‌شناسی به قلم ابن سینا پرداخته شد و ابوعبید جوزانی بخش ریاضی دانشنامه را به رشته تحریر درآورد و قصه حی بن یقظان به فارسی ترجمه و شرح شد.

غزنویان

در دوره غزنوی فردوسی، عنصری بلخی، عسجدی، فرخی سیستانی و منوچهری شعر پارسی سبک خراسانی را به کمال رسانیدند و ابو نصر مشکان نویسنده مکتوبات درباری سبکی بدیع در نثر پدید آورد.

سلجوقیان و خوارزمشاهیان

در زمان سلجوقیان و خوارزمشاهیان شاعران بزرگ چون اسدی، ناصرخسرو، قطران تبریزی، مسعود سعد سلمان، عمر خیام، امیرمعزی، انوری، خاقانی، نظامی، ازرقی، ادیب صابر، رشید وطواط، ظهیر فاریابی، جمال‌الدین اصفهانی، مجیر بیلقانی، ابوالفرج رونی، سیدحسن غزنوی، عبدالواسع جبلی، سنایی، عطار، مختاری غزنوی، عمعق بخاری و جز آنان ظهور کردند.

در نثر نمایندگانی مانند نظام‌الملک نویسنده سیاست‌نامه، امیر کی‌کاووس مولف قابوس‌نامه، محمدبن منور نویسنده اسرارالتوحید، عطار نویسنده تذکرةالاولیاء، گردیزی مولف زین‌الاخبار، ابوالفضل بیهقی نویسنده تاریخ بیهقی، راوندی نویسنده راحةالصدور، غزالی مولف کیمیای سعادت، نصرالله‌بن عبدالحمید مترجم کلیله و دمنه، نظامی عروضی مولف چهار مقاله، رشید وطواط نویسنده حدائق‌السحر، حمیدالدین بلخی نویسنده مقامات حمیدی، زین‌الدین اسماعیل مولف ذخیره خوارزمشاهی (در طب) ظهور کردند.

حمله مغول

شعر فارسی در دوره مغول بر روی هم متمایل به سادگی و روانی بود و اگر چه بعضی شاعران به پیروی از قدما یا به سبب تمایل به آرایه‌های ادبی و تکلَف‌های شاعرانه به شعر مصنوع روی آوردند؛ این امر عمومیت نداشت و حتی همان شاعران مقلّد و گاه متصنَع، در مقابل اشعار دشواری که به منظور اظهار مهارت و استادی‌شان می‌سرودند، اشعار سادهٔ بسیار داشتند که قصّهٔ دل و ندای ذوقشان بود. بیشتر مثنوی‌ها و همهٔ غرل‌ها و غالب قصیده‌ها به زبان سادهٔ روان و گاه نزدیک به زبان محاوره ساخته می‌شد. یکی از سبب‌های سستی برخی از بیت‌ها و یا به کار بردن ترکیب‌های نازل در پاره‌ای از شعرهای این دوره، همین نزدیکی به زبان محاوره‌است. اما این که بیشتر شاعران، به خصوص غزل‌سرایان، در پایان این دوره به زبان سادهٔ تخاطب متمایل شده بودند؛ به این علّت بود که رابطهٔ گروهی از آنان با آثار استادان بزرگ پیشین نقصان یافته و نیز دسته‌ای از آن شاعران ترک‌زبانی بودند که فارسی را می‌آموختند و هنگام سخن‌گویی ناگزیر ساده‌گویی می‌کردند. همراه این سادگی، بیان یک خاصیت دیگر توجّه به نکته‌سنجی و نکته‌یابی و نکته‌گویی است؛ یعنی گنجانیدن نکته‌هایی باریک در شعرها همراه با خیال دقیق و نازک‌بینی تام که معمولاً از آن‌ها در شعر به مضمون تعبیر می‌شود. چنین نازک‌خیالی‌ها و نکته‌پردازی‌ها در شعر فارسی، به ویژه شعر غنایی ما از قدیم وجود داشت؛ امّا هر چه از قرن‌های پیشین به زمان‌های متأخّر نزدیک شویم، قوّت آن را محسوس‌تر و به همان نسبت سادگی الفاظ را برای سهولت بیان بیشتر می‌یابیم. در قرن‌های هفتم و هشتم، شاعرانی چون خواجو و سلمان و به خصوص حافظ توانسته‌اند، نکته‌های دقیق بسیار در الفاظ عالی منتخب بگنجانند و خواننده را گاه از قدرت شگفت‌انگیز خود به حیرت افکنند و همین توانایی ساحرانه‌است که باعث شد جانشینان آنان و به ویژه شیفتگان حافظ، دنبالهٔ کارش را در نکته‌آفرینی بگیرند؛ غافل از آن که «قبول خاطر و لطف سخن خدادادست». لازمهٔ پیروی از نکته‌آفرینی‌های حافظ احراز قدرت فکری و لفظی اوست؛ ولی شاعران عهد تیموری غافل از این اصل به گونه‌ای روزافزون به تکاپوی یافتن نکته‌های باریک افتادند و در گیرودار این تکاپو گاهی از رعایت جانب الفاظ باز ماندند و با این عمل مقدمات ایجاد سبکی را در ادبیات فارسی فراهم کردند که از آغاز قرن دهم، قوت آشکار یافت و در دورهٔ صفویان به تدریج کار را به جایی کشانید که یکی از سرآمدان شیوهٔ خیال‌پردازی میرزا جلال اسیر در اسارت مطلق مضامین افتاد و در شکنجه‌های این اسارت مطلق، گاه زبان مادری خود را در ترکیب الفاظ از یاد برد و از بیان عبارت‌های نامفهوم ابا نکرد. سخن در این است که هر چه از آغاز این عهد، به پایان آن نزدیک‌تر شویم، مبالغه در مضمون‌یابی و مضمون‌سازی را بیشتر و به همان نسبت دقت در الفاظ و یک‌دست نگاه داشتن آن و انتخاب را در آن کمتر می‌بینیم. بی‌شک گرد مضمون‌ها و نکته‌های تازهٔ بدیع در شعر، خاصه در غزل، گردیدن بسیار شایسته و در خور است؛ بدان شرط که اوّلاً در این راه مبالغه نکنند و ثانیاً به خاطر معنی لفظ را مهمل نگذارند ولی بیان از این نکته خالی از فایده نیست که سخن‌گویان این عهد نکته‌پردازی و مضمون‌یابی را از وظایف شاعر می‌پنداشتند و شعر سادهٔ بی‌نکته را ماندنی نمی‌دانستند.

در این دوره سعدی نویسنده بوستان, گلستان و غزلیات، مولوی صاحب مثنوی معنوی و غزلیات شمس، محمود شبستری صاحب مثنوی گلشن راز ، کمال‌الدین اسماعیل، همام تبریزی، اوحدی مراغه‌ای گوینده جام جم، امیرخسرو دهلوی، خواجوی کرمانی، ابن یمین، سلمان ساوجی، و حافظ شیرازی، در شعر پدید آمدند.

تیموریان

دوره تیموریان دنباله دوره مغول محسوب می‌شود. در عهد تیموری جامی شاعر ظهور کرد. در عهد مغول و تیموری نویسندگانی ارجمند برخاستند, مانند عطا ملک جوینی مولف تاریخ جهانگشا، منهاج سراج مولف طبقات ناصری، ابوالشرف ناصح گلپایگانی مترجم تاریخ یمینی، رشید الدین فضل‌الله مدون و جامع جامع التواریخ، شهاب الدین عبدالله نویسنده تاریخ وصاف، حمدالله مستوفی نویسنده تاریخ گزیده، حافظ ابرو مولف زبده التواریخ، نظامی شامی نویسنده ظفر نامه، میر خواند مولف روضه الصفاء (همه در تاریخ)، عوفی نویسنده لباب الالباب و جوامع الحکایات، دولتشاه مولف تذکره الشعراء، محمد بن قیس نویسنده المعجم (در ادب و انواع آن)، نصیرالدین طوسی نویسنده اخلاق ناصری و اساس الاقتباس، جلال الدین دوانی نویسنده اخلاق جلالی، حسین واعظ نویسنده اخلاق محسنی و انوار سهیلی (در اخلاق و فنون و حکمت).

صفویان

در دوره صفویان نثرنویسانی مانند خواند میر نویسنده حبیب السیر، ابن بزاز نویسنده صفوه الصفاء، حسن بیک روملو مولف احسن التواریخ، اسکندر منشی مولف عالم آرای عباسی، احمد بن نصرالله نویسنده تاریخ الفی، محمد یوسف بن شیخ مولف منتخب التواریخ، ابوالفضل ابن مبارک مولف اکبر نامه (در تاریخ)، ظهور کردند و در شعر محتشم کاشی، عرفی، صائب، بابا فغانی، هاتفی، هلالی، اهلی، وحشی، کلیم، نامبردارند.

افشاریان و زندیان

در دوره افشاریان و زندیان گویندگانی مثل هاتف و پسر او سحاب، مشتاق اصفهانی، عاشق اصفهانی، و آذر بیگدلی(لطفعلی بیک شاملو) معروف شدند.

قاجار

برخی شاعران و نویسندگان در دوره قاجار بازگشت به سبک قدیم (سبک خراسانی) کردند و شاعرانی مانند مجمر، صبا، وصال شیرازی، قاآنی، فروغی بسطامی، سروش، محمود خان ملک الشعراء شیبانی و جز آنان نماینده این سبک‌اند. طاهره قرةالعین یکی از زنان شاعر این دوران است. در نثر رضاقلی هدایت مولف مجمع الفصحاء متمم روضه الصفا و ریاض العارفین، لسان‌الملک سپهر مولف ناسخ التواریخ، نویسندگان نامه دانشوران، اعتماد السلطنه مولف مرآت البلدان و غیره شهرتی یافته‌اند.

ادبیات مشروطه

در دوره مشروطیت تحولی در روش فکر شاعران و نویسندگان پیدا شد. ادیب‌الممالک فراهانی، ادیب پیشاوری، پروین اعتصامی، محمد تقی بهار، افسر، ایرج، شوریده، عارف، عشقی، وحید دستگردی، یاسمی، یغما، و گروهی از معاصران نمایندگان شعر این دوره هستند و بی‌بی خانم استرآبادی، علی اکبر دهخدا، جمال زاده، صادق هدایت، محمد قزوینی، عباس اقبال،زین العابدین مراغه‌ای، محمد مسعود، رشید یاسمی، عبدالحسین زرین کوب، صادق چوبک و گروهی از معاصران نماینده شعب مختلف نثر این دوره به شمار می‌روند.'

شعر نو

زمینه‌های فکری سرایش شعر نو، سالها پیش از نیما آغاز شده بود که برای پیگیری این نکته باید به شاعران و سرایندگان دوره مشروطه مراجعه کرد. ابوالقاسم لاهوتی، میرزا حبیب مترجم حاجی بابای اصفهانی و میرزاده عشقی از این زمره‌اند.

شعر نو جنبش شعری بود که با نظریات نیما یوشیج آغاز شد. از جمله شاعران متعلق به این جنبش شعری می‌توان به احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، منوچهر آتشی، طاهره صفارزاده، و محمود مشرف تهرانی (م. آزاد) اشاره کرد.

وزن در شعرهای نیما و اخوان با نوع شعری که احمد شاملو سراینده آن بود تفاوت دارد. شعر نیمایی دارای وزن عروضی بوده و تنها هجاهای شعر تساوی خود را از دست داده‌اند و کوتاه یا بلند می‌شوند ولی در شعر سپید که احمد شاملو آن را پایه‌گذاری کرد از وزن خبری نیست و به جای آن از تصویر سازی واژگانی و موسیقی درونی استفاده می‌شود.

فرهنگ‌نویسان ایرانی

شاعران زن ایرانی

طنزپردازان

{ادامه مطلب...}
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 8:50 توسط مصطفی |


ادبیات یا سخنگان به مجموعه سخن‌های انسانی که در قالب‌های گفتاری، نوشتاری و یا دیگر قالب‌ها مانند قالب الکترونیکی گرد آمده باشند گفته می‌شود. ملت‌ها و تیره‌ها همانگونه که دارای نهادها، مکتب‌های فلسفی یا دوران‌های تاریخی هستند می‌توانند دارای ادبیات نیز باشند. در باور همگانی ادبیات یک تیره یا ملت برای نمونه مجموعه متن‌هایی است که آثار ماندگار و برجسته پیشینیان و همروزگاران آن تیره و ملت را تشکیل می‌دهند. یکی از طبقه‌بندی‌های مشهور و پرکاربرد متن‌های ادبی، طبقه‌بندی دوگانه‌ایست که بر اساس آن متن‌ها به دو گونهٔ اصلی شعر و نثر تقسیم می‌شوند. این طبقه‌بندی سنت دیرینه‌ای در زبان فارسی و ادبیات جهان دارد. سخنوران و فیلسوفان از دیرباز در پی پررنگ کردن خط ظریف میان این دو و ارایهٔ تعریفی فراگیر و تمی‌زدهنده از شعر و نثر بوده‌اند.

ریشه‌شناسی و تعریف

ادب واژه‌ای است معرب از فارسی.[۱] این واژه از دیدگاه واژه‌شناسان به معنی ظرف و حسن تناول آمده‌است.[۲] برخی نیز در فارسی، ادب را به معنی فرهنگ ترجمه کرده‌اند و گفته‌اند که ادب یا فرهنگ همان دانش می‌باشد و با علم فرق چندانی ندارد. [۳]

اما ادب در معنی اصطلاحی آن از دیدگاه ادبای قدیم کمی مختلف است. بعضی آن را فضیلت اخلاقی[۴]، برخی پرهیز از انواع خطاها[۵] و برخی آن را مانند فرشته‌ای دانسته‌اند که صاحبش را از ناشایستی‌ها باز می‌دارد. [۶]

اما علم ادب (ادبیات) یا سخن‌سنجی در دیدگاه پیشینیان اشاره داشته‌است به دانش آشنایی با نظم و نثر از جهت درستی و نادرستی و خوبی و بدی و مراتب آن.[۷] اما برخی ادیب را کسی می‌دانستند که عالم بر علوم نحو، لغت، صرف، معنی، بیان، عروض، قافیه و فروع باشد و برخی خط، قرض‌الشعر، انشا، محاضرات و تاریخ را هم جزو آن‌ها دانسته‌اند. [۸]

یکی از تعریف‌های جامع از علم ادب را احمد هاشمی در کتاب جواهرالادب آورده‌است. وی این علم را شامل چهار رکن دانسته که به این شرح هستند:

۱. قوای فطری و عقلی: که شامل هوش، خیال، حافظه، حس و ذوق می‌شود.

۲. قوانین و اصول نظم و نثر و حسن تألیف و انواع انشا و شعر و فنون سخن‌رانی.

۳. مطالعهٔ آثار شیواسخنان و پژوهش کامل در جرئیات آن‌ها.

۴. کوشش بسیار در جهت تسلط بر سبک‌های ادبای قدیم و پیروی از زبان‌آوران و شیواسخنان در حل و عقد نظم و نثر.[۹]

واژهٔ ادبیات بسته به این که چه کسی آن را به کار ببرد معانی متفاوتی می‌یابد. ادبیات را می‌توان برای اشاره به هر نوع مدرک نمادین مانند تصویر نیز استفاده کرد. به بیان بهتر این اصطلاح را می‌توان برای اشاره به هر نوع مجموعه‌ای از حروف استفاده کرد. امام جعفر صادق فیلسوف و دانشمند مسلمان، ادبیات را به این شکل توصیف کرده‌است: «ادبیات، لباسی است که شخص بر تن گفته‌ها و نوشته‌های خویش می‌کند تا آن را زیباتر جلوه دهد». او می‌افزاید که ادبیات برشی از زندگی است که به آن معنا و جهت داده و بر اساس دید مخاطب تفسیری هنری از جهان را ارائه می‌دهد. بارها رخ داده‌است که متونی که ادبیات را می‌سازند این مرزها را شکسته‌اند. رومان جاکوبسون که یک فرمالیست روسی است ادبیات را «خشونتی سازمان‌یافته بر علیه گفتار عادی» توصیف می‌کند و به این شکل می‌خواهد انحراف ادبیات از ساختار محاوره‌ای و روزمره از کاربرد واژه‌ها را نشان دهد. داستان‌های مصور، ابرمتن‌ها و نقاشی‌های غارها هر کدام در زمان خود مرزهای ادبیات را گسترش بیشتری داده‌اند.

مردم غالباً بین ادبیات و آثار مکتوب دیگر تفاوت قائل می‌شوند. اصطلاحات «تخیل ادبی» و «شایستگی ادبی» غالباً به منظور تشخیص آثار ادبی از یکدیگر مورد استفاده قرار می‌گیرند. مثلاً تقریباً تمام انسان‌های باسواد دنیا آثار چارلز دیکنز را در زمرهٔ «ادبیات» تلقی می‌کنند در حالی که برخی از منتقدین، آثار جفری آرچر را شایستهٔ گنجانده شدن تحت عنوان «ادبیات انگلیسی» نمی‌دانند. گاهی اوقات ممکن است منتقدان برخی از آثار را به دلایلی همچون سطح پایین دستور زبان و نحو، داشتن خط داستانی باورنکردنی یا گسیخته و یا داشتن شخصیت‌های متناقض یا غیرقابل‌باور از زمرهٔ آثار ادبی حذف کنند.

تاریخچه

یکی از کهن‌ترین آثار ادبی شناخته شده در جهان، حماسهٔ گیلگمش است. این اثر ادبی که تاریخ نگارش آن را سال ۲۷۰۰ پیش از میلاد می‌دانند موضوعاتی چون قهرمانی، دوستی، شکست و جستجو به دنبال زندگی ابدی را شامل می‌شود. در هر دورهٔ تاریخی یکی از گونه‌های ادبیات برجسته می‌شود. نخستین آثار ادبی بیشتر دارای جنبه‌های پیدا و پنهان مذهبی یا تعلیمی بودند. ریشهٔ ادبیات اخلاقی نیز همین منابع هستند. سرشت نامتعارف آثار رمانتیک پس از قرون وسطی رشد پیدا کرد در حالی که عصر روشنگری باعث بروز حماسه‌های ملی و آثار فلسفی شد. رمانتیسم بر ادبیات عامیانه و مسائل عاطفی تأکید می‌کرد و به این گونه بود که در سده ۱۹ میلادی راه را برای ظهور رئالیسم و ناتورالیسم که در پی کشف مصادیق واقعیت بودند باز کرد. سده ۲۰ میلادی نیاز به سمبولیسم یا بینش روانی در توصیف و توسعه شخصیت را با خود آورد.

شعر

شعر (چامه) سخنی است موزون که دارای نظم و قافیه باشد، اگر چه برخی، قافیه را از شرایط شعر نمی‌دانند. شعر به شدت بر تشبیه ادبی، مراعات نظیر و استعاره تأکید دارد؛ وزن اشعار ممکن است شامل الگویی از تکیه‌ها (وزن تکیه‌ای) یا الگویی از هجاهای ناهم‌طول بوده (وزن عروضی) و یا از قافیه استفاده نکند. به سادگی نمی‌توان شاعری (چامه‌سرایی) را توصیف کرد. با این حال به طور کلی شعرسرایی به عنوان یک گونهٔ ادبی استفادهٔ زیادی از مشخصات شکلی نوشتاری و گفتاری واژه‌ها مستقل از معنی آن‌ها می‌کند. وزن، بر هجاها و ریتم کلام وابسته است؛ قافیه و واج‌آرایی وابسته به صدای واژه‌ها هستند.

احتمالاً شعر کهن‌تر از دیگر قالب‌های ادبی است: نخستین نمونه‌های ادبی شناخته‌شده حماسهٔ سومری گیلگمش (۲۷۰۰ پیش از میلاد)، بخش‌هایی از انجیل، آثار به جا مانده از هومر (مانند ایلیاد و اودیسه) و حماسه‌های هندی رامایانا و مهابهاراتا هستند. در فرهنگ‌هایی که بیشتر بر سنت‌های شفاهی تأکید دارند مشخصات شکلی شعر غالباً کارکرد یادآوری دارند. برخی از متون مهم مانند متون حقوقی، اخلاقی یا نسب‌نامه‌ها نیز ممکن بود در ابتدا به شکل نظم سروده می‌شدند.

برخی از گونه‌های شعر از اشکال خاصی مانند هایکو یا غزل استفاده می‌کنند. یک قطعه هایکوی سنتی که به زبان ژاپنی نوشته شده باشد به احتمال زیاد به نوعی به طبیعت ربط دارد و شامل هفده اونجی (هجا) است و در سه خط و گروه‌های پنج، هفت و پنج‌تایی تقسیم شده و دارای یک کیگو (واژه‌ای نشانگر فصل سال) است.

زبان و سنت، برخی هنجارها را دیکته می‌کنند: شعر فارسی همیشه وزن دارد، شعر یونانی به ندرت دارای وزن است، شعر فرانسوی و ایتالیایی غالباً وزن دارند و شعر انگلیسی و آلمانی را می‌توان به هر دو شیوه سرود. در برخی زبان‌ها از جملات دراز و در برخی از جملات کوتاه استفاده می‌شود. برخی از این قراردادها به دلیل آسانی گنجاندن واژگان و قواعد یک زبان خاص در ساختارهای شعری است. برای مثال برخی از زبان‌ها نسبت به دیگر زبان‌ها دارای واژگان موزون‌تری هستند و یا دارای واژگان بلندتری هستند. برخی از قراردهای ساختاری در نتیجهٔ رخدادهای تاریخی به وجود آمده‌اند به این شکل که بسیاری از گویشوران یک زبان، شعر خوب را با کارهای یک شاعر زبردست یا مردمی مقایسه کنند.

آثاری که برای تئاتر نوشته می‌شدند به طور سنتی در منظوم بودند. امروزه به جز اپرا و نمایش‌های موزیکال، دیگر آثار به ندرت به زبان شعر اجرا می‌شوند. با این حال ممکن است برخی ادعا کنند که حتی امروز نیز زبان نمایشی، ذاتاً شاعرانه‌است.

در سال‌های اخیر شعر دیجیتال نیز رشد پیدا کرده و از امکانات هنری، مصنوعی و انتشاراتی رسانه‌های دیجیتال استفاده می‌کند.

نثر

 

نثر نوعی نگارش است که به هیچ گونه ساختار شکلی (به جز دستور زبان ساده) پایبند نیست؛ در متون منثور، اجباری در زیبا گفتن یا استفاده از واژگان زیبا وجود ندارد. با این حال نثر را نیز می‌توان به شکل زیبا نوشت، اما در این گونهٔ ادبی از شکل ظاهری واژه‌ها (وزن یا واج‌آرایی) استفادهٔ کمتری می‌شود و به جای آن‌ها از سبک، جایگذاری یا گنجاندن تصویر سود برده می‌شود. با این وجود نمی‌توان به دقت تمایز نثر با شعر را مشخص کرد. برای مثال در سجع که خود نوعی نثر است، در پایان دو جمله که به دنبال هم می‌آیند باید دو واژهٔ یکسان یا هم‌وزن آورده شود. این حالت، نوعی وزن و زیبایی شاعرانه به متن منثور می‌دهد.

مقاله

مقاله، شامل بحثی است دربارهٔ یک موضوع خاص از دیدگاه نویسندهٔ آن. میشل دو مونتین و چارلز لمب از برجسته‌ترین مقاله‌نویسان بوده‌اند.

گونه‌های ادبی که ممکن است در مقاله‌ها مورد استفاده قرار گیرند عبارتند از:

  • خاطرات، که زندگی شخصی نویسنده را از دیدگاه شخصی وی بیان می‌کند.
  • رساله (نامه)، که غالباً به شکل رسمی یا تعلیمی نوشته می‌شوند. مانند نامه‌های عین‌القضات همدانی

داستان

داستان روایی (نثر روایی) غالباً از نثر برای بیان رمان، داستان کوتاه، رمان تصویری و امثال آن استفاده می‌کند. نمونه‌های منفرد این نوع داستان در طول تاریح وجود داشته‌اند اما تنها در سده‌های اخیر به شکل منظم و مجزا نوشته شدند. برای دسته‌بندی داستان‌های منثور غالباً از اندازهٔ آن‌ها استفاده می‌کنند. هر چند که این محدوده‌ها دلخواه است اما قراردادهای نشر مدرن محدوده‌های زیر را تعیین کرده‌اند:

  • مینی‌ساگا نوعی داستان کوتاه است که باید دقیقاً شامل ۵۰ واژه باشد.
  • داستان برق‌آسا نوعی داستان منثور است که زیر هزار کلمه دارد.
  • داستان کوتاه نوعی داستان منثور است که بین ۱۰۰۰ تا ۲۰،۰۰۰ واژه در بر دارد (اما معمولاً بالای ۵۰۰۰ واژه دارد). این نوع داستان ممکن است دارای ساخت روایی نباشد.
  • رمان کوتاه (نوولا) داستانی است که بین ۲۰،۰۰۰ تا ۵۰،۰۰۰ واژه را در بر داشته باشد.
  • رمان نوعی داستان است که بیش از ۵۰،۰۰۰ واژه دارد.

رمان، داستان بلندی است که به صورت نثر نوشته می‌شود. شکل آن نیز از ابداعات سده‌های اخیر است. داستان منثور ایسلندی به نام ساگاس که گفته می‌شود در سده ۱۱ میلادی نوشته شده، در مرز بین یک اثر سنتی منظوم حماسی- ملی و یک رمان روانشناسی مدرن قرار دارد. به جرأت می‌توان گفت که سروانتس اسپانیایی اولین کسی بود که در اروپا دست به نگارش یک رمان تأثیرگذار به نام دون کیشوت زد. اولین بخش این داستان در سال ۱۶۰۵ و دومین بخش آن در سال ۱۶۱۵ منتشر شد. مجموعه‌های داستانی قدیمی‌تر دیگری مانند هزار و یک شب، دکامرون اثر جیووانی بوکاچیو و داستان‌های کانتربری اثر چاسر شکل مشابهی دارند و اگر امروز نوشته می‌شدند، می‌شد آن‌ها را در دستهٔ رمان قرار داد. دیگر داستان‌هایی که در دوران کلاسیک ادبیات آسیا و عرب نوشته شده‌اند را بیش از آن که ما فکر کنیم می‌توان در دستهٔ رمان قرار داد. برای مثال آثاری چون داستان گِنجی (ژاپنی) اثر بانو موراساکی، داستان عربی حی بن یقظان اثر ابن طفیل، داستان عربی تئولوگوس آتودیداکتوس اثر ابن نفیس و داستان چینی افسانه سه پادشاه اثر لو گوانژونگ.

همهٔ رمان‌ها در اروپا در ابتدا جزو آثار مهم ادبی تلقی نشدند. دلیل آن شاید این بود که نگارش نثر صرف، آسان و غیرمهم می‌نمود. با این حال، امروزه مشخص شده‌است که نگارش نثر بدون توجه به آرایه‌های شاعرانه می‌تواند لذت هنری در فرد ایجاد کند. به علاوه نویسندگان آزاد به این باور رسیده بودند که درگیر نشدن با ساختارهای نظم باعث ایجاد طرح داستانی پیچیده‌تر و یا دقیقتری نسبت به گونه‌های دیگر ادبی حتی شعر روایی می‌شود. این آزادی به نویسنده این امکان را می‌دهد که به سبک‌های ادبی و نمایشی دیگر – حتی شعر – در محدودهٔ یک رمان بپردازد.

آثار منثور دیگر

نوشته‌های فلسفی، تاریخی، روزنامه‌ای، حقوقی و علمی از گذشته جزو ادبیات به شمار می‌آمدند. این گونه آثار شامل برخی از کهن‌ترین آثار منثور موجود هستند؛ رمان‌ها و داستان‌های منثور نام «داستان» را به خود گرفتند تا از آثار دیگری که معرف واقعیات بودند و اثر «غیرداستان» نامیده می‌شدند مشخص شوند. آثار غیرداستانی از گذشته‌های دور به شکل منثور نوشته می‌شدند.

جنبهٔ ادبی نوشته‌های علمی در طول دو سدهٔ گذشته رو به کاهش گذاشت زیرا پیشرفت و تخصصی‌تر شدن علوم باعث شدند که پژوهش‌های علمی برای بسیاری از مخاطبان غیرقابل درک شوند؛ امروزه علم را در ژورنال‌های علمی می‌توان یافت. آثار علمی اقلیدس، ارسطو، کوپرنیک و نیوتون امروز هم از اعتبار زیادی برخوردارند اما به دلیل آنکه دانش موجود در آن‌ها تا حد زیادی منسوخ شده‌است دیگر نمی‌توان از آن‌ها برای تعالیم علمی سود برد. با این حال این آثار آن قدر هم فنی هستند که نمی‌توان آن‌ها را در برنامه‌های درسی ادبی گنجاند. تنها در برنامه‌های درسی مانند «تاریخ علم» است که می‌توان دانشجویانی را یافت که این آثار را مطالعه کنند. بسیاری از کتبی که به «عمومی ساختن» دانش می‌پردازند نیز امروزه شایستهٔ دریافت عنوان «ادبیات» هستند.

فلسفه نیز تا حد زیادی به یک رشتهٔ دانشگاهی تبدیل شده‌است. بسیاری از فلسفه‌دانان از این وضع ابراز نارضایتی می‌کنند؛ با این وجود بسیاری از آثار فلسفی در ژورنال‌های آکادمیک چاپ می‌شوند. فیلسوفان بزرگ تاریخ مانند افلاطون، ارسطو، آگوستین، دکارت و نیچه رسماً نویسنده تلقی می‌شدند. برخی از آثار فلسفی امروزی نیز مانند آثار سیمون بلکبرن را جزو «ادبیات» تلقی می‌کنند اما بسیاری از دیگر آثار را نمی‌توان در این رده طبقه‌بندی کرد. برخی از مباحث همچون منطق به قدری فنی شده‌اند که می‌توان آن‌ها را با ریاضیات مقایسه کرد.

بخش عمده‌ای از آثار تاریخی را هنوز می‌توان جزو ادبیات به شمار آورد، به خصوص بخشی که آن را به نام گونه اثر غیرداستانی خلاقانه می‌دانند. همچنین بخش اعظم آثار روزنامه‌نگاری مانند روزنامه‌نگاری ادبی نیز چنین است. با این حال این بخش نیز به شدت بزرگ شده و غالباً با هدف سودمندگرایی نوشته می‌شود: مانند ضبط داده‌ها یا هدایت سریع اطلاعات. به همین دلیل آثاری که در این زمینه‌ها نوشته می‌شوند غالباً فاقد خصوصیت ادبی هستند اما برخی از آن‌ها هنوز هم این قابلیت را دارند. بزرگترین تاریخ‌نگاران ادبی هرودوت، توسیدید و پروکپیوس بوده‌اند که همگی جزو ادبای جهانی به شمار می‌روند.

حقوق، وضعیت بغرنج‌تری دارد. برخی از آثار افلاطون و ارسطو یا حتی بخش‌هایی از انجیل را می‌توان به عنوان ادبیات حقوقی (یا قوانین ادبی) دسته‌بندی کرد. شاید قوانین حمورابی در بابل نیز شامل این دسته‌بندی شوند. قانون مدنی روم که تحت حاکمیت ژوستنین اول از امپراتوری بیزانس تدوین شد، به عنوان یک اثر ادبی شهرت یافت. اسناد تأسیس بسیاری از حکومت‌ها همچون قانون اساسی ایالات متحده را می‌توان جزو ادبیات به شمار آورد؛ هر چند که امروزه متون قانونی، کمتر دارای ارزش‌های ادبی هستند.

متون طراحی بازی‌های رایانه‌ای هیچ‌گاه توسط بازیکنان قابل مشاهده نیستند و تنها تولیدکنندگان و یا ناشران این بازی‌ها می‌توانند این متون را دیده و از آن‌ها برای درک، تجسم و حفظ ثبات در هنگام همکاری در ساخت یک بازی استفاده کنند. مخاطب اینگونه آثار معمولاً بسیار کم است. بسیاری از متون بازی‌ها دارای داستان‌های عمیق و دنیاهای دقیقی هستند که باعث می‌شوند که این آثار تبدیل به یک گونه ادبی پنهان شوند.

در نتیجه با تخصصی‌تر شدن و تکثر بسیاری از این رشته‌ها دیگر نمی‌توان آثار تولید شده در حوزه‌های این علوم را جزو ادبیات به شمار آورد. شاید بتوان گاهی آن‌ها را جزو «ادبیات ادبی» دسته‌بندی کرد؛ خیلی وقت‌ها این رشته‌ها آثاری تولید می‌کنند که می‌توان بر آن‌ها عناوین «ادبیات فنی» یا «ادبیات حرفه‌ای» نهاد.
{ادامه مطلب...}
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 8:48 توسط مصطفی |


 

در اثبات عوالم سه گانه یعنی عالم طبع و عالم برزخ و عالم قیامت، گذشته از براهینی که در علوم الهیّه و حکمت متعالیه اقامه شده است، وجدانیّات خود ما نیز شاهد بر آن است. ما دارای سه مرتبه از مراتب وجود هستیم:

اوّل: بدن ما، که از عالم طبع و مادّه است و دستخوش تغییر و تحویل و خرابی و آبادی است و پیوسته با تغییرات مادّه و ظرف زمان و مکان تغییر می پذیرد. بدن با تمام اعضاء و جوارحش از قلب و مغز و کبد و ریه و کلیه و معده و روده و پا و دست و چشم و گوش و هزاران عضو و میلیونها سلّول، حتّی در یک لحظه ثبات و قرار ندارد و پیوسته در حرکت جوهری و ذاتی خود حالات جدیدی به خود گرفته، و آن حالات خلیفه و جایگزین حالات قبلی او میگردد.

دوّم: مرحله لطیف تر و عالی تر و آن ذهن ماست، که دارای قوای باطنیّه از قوّه مفکّره و متخیّله و واهمه و حافظه و حسّ مشترک است و هزاران صورت و شکل و معنی را در خود می پذیرد و خود نیز چنین صورتها و معانی را ایجاد میکند. ذهن ما وزن ندارد، سنگینی ندارد، مادّی نیست؛ ولی دارای کیفیّت و آثار مادّه از شکل و صورت و لذّت و اندوه و غیرها می باشد. ذهن ما میتواند موجوداتی را که در این عالم بواسطه کثافت مادّه نمی توانند پدید آیند، در خود به اراده خود پدید آورد. حرکت بدن ما به اراده و دستور ذهن ماست؛ انسان تا صورت کاری را تصوّر نکند نمی تواند آن را بجای آرد؛ ما وقتی در منزل بودیم صورت مسجد و حرکت بسوی آن را تصوّر کردیم و فائده آنرا در نظر گرفتیم، سپس نفس ما به ما امر نمود تا طبق آن نقشه ای که از مسجد و حرکت و تصوّر فائده آمدن به مسجد در ذهن ما ترسیم شده بود عمل کنیم و عمل کردیم.

سوّم: نفس و حقیقت ماست، که از ذهن ما بسیار عالی تر و وسیع تر و لطیف تر است، چون او شکل و صورت هم ندارد، اندازه و کیفیّت هم ندارد؛ او همان ماهیّتی است که از آن به من و تو و او و ما و شما و ایشان تعبیر میشود. او از قوا بالاتر است و از ملکات و صفات، عالی تر؛ چون تمام قوای باطنیّه و ملکات و صفات در پرتو وجود او وجود دارند و به او قائمند؛ او حقیقتی است مجرّد از مادّه، و مجرّد از صورت و آثار مادّه. این سه مرحله از وجود ما، نمونه ای از سه مرحله از وجود عالم کلّی است؛ بدن ما نمونه ای از عالم هیولی و طبع است، ذهن و مثال متّصلِ ما نمونه ای از عالم برزخ و مثال منفصل است، و نفس ناطقه و حقیقت ما نمونه ای از عالم نفس کلّی و قیامت کبری است.

حقیقت نفس آدمی از نظر امام علی علیه السلام:
و بر همین امر در اشعاری که منسوب به مولی الموالی امیرالموحدین والمومنین است اشاره شده است:

دَوَآؤُکَ فِیکَ وَ مَا تَشْعُرُ *** وَ دَآؤُکَ مِنْکَ وَ مَا تَبْصُرُ
وَ تَحْسَبُ أَنَّکَ جِرْمٌ صَغِیرْ *** وَ فِیکَ انْطَوَی الْعَالَمُ الاْکْبَرُ
وَ أَنْتَ الْکِتَابُ الْمُبِینُ الَّذِی *** بِأَحْرُفِهِ یَظْهَرُ الْمُضْمَرُ
فَلاَ حَاجَةَ لَکَ فِی خَارِجٍ *** یُخَبِّرُ عَنْکَ بِمَا سُطِّرُ
(دیوان منسوب به امیرالمؤمنین علیه السلام طبع سنگی قافیه «راء»)

ترجمه: دوای تو ای انسان در خود توست ولیکن نمی فهمی! و درد تو از خود تست ولیکن نمی بینی!
تو چنین می پنداری که جرم کوچک و تنها بدنی هستی، در حالیکه عالم اکبر پروردگار در تو گنجانیده شده است!
تو آنچنان کتاب آشکارای خدای خود هستی که به یک یک از حروفش، حقائق و اسراری را نشان میدهد.
بنابراین تو به خارج از وجود خودت نیازی نداری تا بدانچه در تو، قلم پروردگار نوشته است ترا آگاه کند.

 
معادشناسی 2، صفحه 173-170
نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 11:1 توسط مصطفی |


ما اگر بخواهیم بر برزخمان اطلاع پیدا کنیم نباید سیر عرضی کنیم ـ به عرض زمان ـ بلکه باید سیر طولی کنیم و به طرف بالا یعنی به سمت مقام تجرد و عوالم معنی حرکت کنیم حرکت معنوی، تا برسیم به برزخ و از آنجا نیز سیر طولی کنیم، برویم به بالا تا برسیم به قیامت؛ خواه این کار را بعد از مردن انجام دهیم و خواه قبل از مردن و در زمان حیاتمان انجام دهیم.
اگر کسی در دنیا به مقام تجرد برسد و مرگ اختیاری پیدا کند بطوریکه از عالم صورت هم بگذرد، به قیامت میرسد. اگر کسی در دنیا بواسطه تهذیب نفس و متابعت از شریعت و دستورات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مراعات جنبه های معنوی اعمال شرعیه و امور عبادیه و حصول ملکه تقوی، کاری کند که از عالم شهوت و هوس و آمال بیرون آید و از محبت دنیا عبور کند، این سیر إلی الله میکند؛ و لازمه این سیر در اولین منزل، رسیدن به برزخ است؛ و هیچ جای شبهه و تردید نیست؛ پس برزخِ خود را ادراک میکند.

برزخ یعنی چه؟ یعنی همان عالم صورت، یعنی تجرد از ماده؛ خود را مجرد از ماده می بیند و موجودات برزخی را که دارای صورت هستند ولی دارای ثقل و ماده نیستند، ادراک می نماید. اگر از آنجا باز هم با تهذیب نفس و به دستور رسول الله حرکت کرد و جلو آمد، نه در عرض زمان، بلکه سیر طولی نمود بسوی بالا، بسوی پروردگار، به قیامت میرسد، و قیامتش را با تمام آثار و خصوصیات ادراک میکند. لذا در حدیث وارد است که: «لَنْ یَلِجَ مَلَکُوتَ السَمَوَاتِ مَنْ لَمْیُولَدْ مَرَتَیْنِ؛ داخل در ملکوت آسمان ها نمی گردد کسی که دوبار متولد نشده باشد».

اگر انسان در زمان حیات اختیاراً موفق به ادراک این عوالم شد، شد؛ اگر نشد، بعد از مرگ اضطراراً میرسد و ادراک میکند. یعنی وقتی نفس انسان علاقه خود را با بدن قطع کرد و مرگ انسان رسید، انسان داخل برزخ می شود به سیر طولی خود؛ و نیز پس از گذراندن برزخ وارد در قیامت می شود به سیر طولی خود. این حقیقت سیر إلی الله است؛ چون ما به سبب مردن نزد خدا می رویم؛ مگر نمیگوئیم: «إِنَا لِلَهِ وَ إِنَآ إِلَیْهِ رَ ' جِعُونَ؟؛ ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم» ( بقره/ 156)، مگر آیاتی که در قرآن نمی فرماید: إِلَی اللَهِ تُحْشَرُونَ، إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ، إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ؛ بسوی خداوند محشور می شوید! بسوی خداوند قلب و واژگون می شوید!».

خداوند همیشه و همه جا همه هست
خداوند کجاست؟ او مکان ندارد، او زمان ندارد، همه جا هست، و همیشه هست. پس بسوی او محشور می شویم یعنی در سیر طولی و تقرب، بالا می آئیم تا جائی که او را محیط بر همه مینگریم. ما زنده شدیم، متولد شدیم، پدرجان برای ما اسم گذاری کرد، در روز هفتم عقیقه نمود و ارحام و دوستان را دعوت کرد و ولیمه داد، ما کم کم بزرگ شدیم، دوسال و چهار سالمان شد، و بعد به مدرسه رفتیم و به سن بلوغ و جوانی و پیری رسیدیم و مُردیم و مرتباً بسوی خدا میرویم و بعد به عالم برزخ میرویم و بعد به قیامت، اینها همه در عرض عالم است تا برسیم به خدا؛ پس خداوند در گوشه عالم واقع شده است؟! عجب خدای مظلومی! و ما عجب آدمهای ظالمی هستیم! چون خدائی که بر هر چیز محیط است و با همه چیز هست و با همه چیز معیت دارد و هیچ لحظه ای در عالم نیست که خدا نباشد ـ مگر در همین آیه نخواندیم: «وَاعْلَمُوا أَنَ اللَهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ؛ و بدانید که خدا میان انسان و دل او حایل و مانع (از نفوذ باطل) می شود» (انفال/ 24).

تمام افراد بشر که در عالم هستند هر نیتی که بخواهند برای عملی بکنند، قبل از آن نیتشان خداست ـ ما همه این کارها را از دست خدا میگیریم و آن وقت خدا را چنان عقب میزنیم و در آن زاویه آخر عالم قرار میدهیم و محصل آنکه خدا را یک موجود بی خاصیت و بی اراده و ضعیف که هیچ کاری از دستش بر نمی آید و تمام کارها از او گرفته شده و به امور تکوین سپرده شده است، و در آن گوشه عالم و در این گوشه، یعنی در دو گوشه اول و آخر قرار میدهیم، و معنای ازل و ابد را هم دو زمان اول و آخر می گیریم؛ به به از این قرار و از این حساب !! نه؛ این حرف ها جملگی غلط است. خداوند هست، همیشه هست، همه جا هست، با همه هست؛ قیامت هست؛ برزخ هست؛ عوالم مافوق قیامت ـ که اسماء و صفات کلیة الهیه است ـ هستند؛ ذات مقدس خداوند هست.

 
کتاب معاد شناسی 6 صفحه 192 تا 195

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 10:59 توسط مصطفی |


قهوه تلخ سریال خانوادگی طنزی به کارگردانی مهران مدیری و فیلمنامه‌نویسی امیر مهدی ژوله و خشایار الوند است که بصورت هفتگی از ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ در بسته‌بندی‌های سه قسمتی در شبکه نمایش خانگی توزیع می‌شود.[۱] این سریال ۳۵ بازیگر اصلی دارد که از آن‌ها می‌توان به مهران مدیری، سیامک انصاری، محمدرضا هدایتی، سحر جعفری جوزانی، سحر ذکریا و رضا فیض نوروزی اشاره نمود.[۲]

مهران مدیری که پیش از این سریال‌های موفقی چون پاورچین ، شب‌های برره ، باغ مظفر و مرد هزار چهره را در کارنامهٔ خود داشته ، در این کمدی تاریخی (به گفته خود) بهترین کارش را به نمایش گذاشته‌است.

این سریال طبق روال هر هفته یک مجموعه شامل سه سی دی که هر سی دی حاوی یک قسمت است. قرار است این تعداد این مجموعه‌ها به ۳۰ عدد برسد و در پایان سریالی نود قسمتی از طریق شبکهٔ ویدیویی به دست مردم خواهد رسید که از این حیث جزو اولین‌ها محسوب می‌شود.

شروع پخش این سریال با سه روز تاخیر از ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ آغاز شده‌است. اهدای این سریال به محمود احمدی نژاد[۳][۴] و ائمه جمعه[۵] با واکنشهای متفاوت موافقان ومخالفان آن روبه رو شد.
برخی داستان این سریال را کپی از کتاب ماشاءالله خان در دربار هارون‌الرشید چاپ ۱۳۵۴ و به قلم ایرج پزشکزاد می دانند.[۶][۷]

روند ساخت و ویژگی ها

دکور سریال

ساخت دکور این مجموعه از مهر ۱۳۸۸ و در مکان سابق ضبط سریال طنز شب‌های برره انجام گرفت.[۸]

بازیگران

بسیاری از بازیگران نام آشنای طنز ایران در این مجموعه ایفای نقش کرده‌اند.

بازیگر شخصیت نقش
مهران مدیری نقش بولوتوس کبیر تاجر شیاد یونانی که سعی در فریب درباریان دارد
سیامک انصاری نیما زندکریمی استاد تاریخ ، مستشار الملک
محمدرضا هدایتی جهانگیر شاه دولو پادشاه ایران
رضا نیکخواه نسترو آقاخان داموس الملک خوابگذار و خزانه دار دربار
رضا فیض نوروزی اعتمادالملک دیلمی صدر اعظم
برزو ارجمند برزو خان سپهسالار رئیس اداره پیشمرگان همایونی
الیکا عبدالرزاقی فخرالتاج ملکه دربار
سحر ذکریا لعبت الملوک دختر بزرگ جهانگیر شاه
سحر جعفری جوزانی رؤیا اتابکی، نازخاتون دختر اعتماد الملک
بیژن بنفشه خواه بیخودی الملک دیلمی اداره مستعمرات همایونی
هادی کاظمی بابا شاه
جمال الملک (لقب)
پدر شاه و نقاش دربار
آرام جعفری نقش کاترین پسرزا -
عارف لرستانی بلدالملک رئیس نظمیه
علی لک پوریان دامبول السلطنه
ملیجک
-

موسیقی تیتراژ

مهران مدیری برای تیتراژ ابتدای این سریال نیز مانند دو کار قبلی خود (شب‌های برره و باغ مظفر) یکی دیگر از ترانه‌های قدیمی ایران را با صدای خودش بازخوانی کرده است. تصنیف "امشب شب مهتابه" از سروده های علی اکبر شیدا است که آهنگ این کار هم توسط خود علی اکبر شیدا ساخته شده است . این اثر بارها توسط خوانندگان مختلف اجرا شده است.

مهران مدیری این آهنگ را در تیتراژ سریال جدیدش (قهوه تلخ) اجرا کرده که بازسازی این آهنگ مانند شب های برره و باغ مظفر توسط بهرام دهقانیار صورت گرفته است.

وضعیت پخش

اخبار پیرامون پخش در شبکه سه سیما

اصغر پورمحمدی، رئیس شبکه ۳ سیمای جمهوری اسلامی ایران در خردادماه ۱۳۸۸ در مصاحبه با خبرگزاری فارس، خبر از ساخت سریالی به کارگردانی مهران مدیری با مضمون سال اصلاح الگوی مصرف داد.

در مرداد ۱۳۸۸ هاشم رضایت، قائم مقام مدیر شبکه ۳ سیما اعلام کرد که سریال جدید مهران مدیری در ۵۰ یا ۹۰ قسمت برای پخش در شب‌های پاییز ساخته خواهد شد.

در مهرماه ۸۸ اعلام گردید مهران مدیری ساخت سریال جدید خود را با عنوان قهوه تلخ آغاز کرده‌است و از اول آبان ماه پخش آن شروع می‌شود. در آبان ماه ۸۸ این سریال پخش نشد و هاشم رضایت در مصاحبه با خبرگزاری فارس از توقف ساخت این سریال خبرداد و علت آن را تغییر دکور اعلام کرد و خبر از پخش آن پس از دهه اول محرم داد.

در دی ماه ۸۸ اعلام شد که مجموعه مهران مدیری از اواخر بهمن ماه و پس از پایان ایام عزاداری آخر ماه صفر روی آنتن شبکه ۳ سیما خواهد رفت، اما سریال پخش نشد.

درخرداد ماه ۱۳۸۹ مهران مدیری در حاشیه برگزاری نشست بررسی ویژگی طنز در آثارش در حوزه هنری اعلام کرد که وضعیت پخش این کار از تلویزیون اصلا مشخص نیست. او گفت که برخلاف آنچه در رسانه‌ها مطرح شده، واقعا چیزی در این زمینه مشخص نشده و تا ۱۰ الی ۲۰ روز آینده مشخص خواهد شد که آیا قهوه تلخ از تلویزیون روی آنتن خواهد رفت یا به‌صورت سی‌دی پخش خواهد شد.

مرتضی میرباقری، معاون شبکه ۳ سیما در اواخر خردادماه ۸۹ اعلام کرد که قهوه تلخ به کارگردانی مهران مدیری به سفارش صدا و سیما ساخته نشده‌است. در نهایت در تیر ماه ۸۹ محمدرضا تخشید مدیر گروه فیلم و سریال شبکه ۳ در نشست خبری مدیران شبکه ۳ اعلام کرد که هیچ احتمالی برای پخش این کار از تلویزیون وجود ندارد.[۱]

عزت‌الله ضرغامی، رئیس وقت صدا و سیمای ایران، پس از شروع توزیع سریال، در تاریخ ۱۲ مهر ۱۳۸۹ اعلام کرد: «سریال قوه تلخ را ما نساخته‌ایم و مورد تایید ما نیست.»[۹]

توزیع در شبکه نمایش خانگی

بيلبوردهای تبليغاتی سریال در سطح شهرها

در پی برنامه‌ریزی انجام شده جهت پخش این سریال در شبکه نمایش خانگی، می‌بایست این سریال به صورت لوح فشرده از ۲۱ شهریور ماه در مراکز عرضه فیلم و سوپر مارکت‌ها در سراسر ایران توزیع می‌گردید. این وعده محقق نشد و مهران مدیری با ارسال نامه‌ای به خبرگزاری فارس در تاریخ ۲۱ شهریور از این بابت از مردم عذرخواهی کرد. در این نامه وی وعده داد سریال با ۲ روز تاخیر در دسترس عموم قرار خواهد گرفت.[۱۰] در قسمت اول مجموعه، مهران مدیری در پلاتو کوتاهی پیش از آغاز سریال، ضمن گپی دوستانه با مردم، از مردم خواست از کپی کردن لوح‌های فشرده این مجموعه جداً خودداری کنند.[۱۱]

کارشناسان رسانه دلایل احتمالی مختلفی را برای پخش نشدن سریال از شبکه ۳ سیما عنوان کرده‌اند، از جمله:

۱- اختلاف نظر سیاسی بین مهران مدیری و مسئولان صدا و سیما که از عدم حضور مدیری در یک سمینار سیاسی متعلق به این سازمان آغاز شده است؛

۲- حاصل نشدن توافق مالی تهیه‌کننده مجموعه با صدا و سیما که از اختلاف بر سر دریافت حق پخش آگهی‌های تبلیغاتی منشا گرفته است؛

۳- وجود ممیزی‌های سنگین صدا و سیما بر مجموعه‌های تلوزیونی به نمایش درآمده از آن. که نبود این محدودیت در وزارت ارشاد موجب شده تا این مجموعه با اخذ مجوز از وزارت ارشاد تمایل پیدا کند و اثرش را در شبکه نمایش خانگی توزیع نماید.[۱۲]

پخش سری هفتم این سریال به دلیل رعایت نکردن حق انتشار آن پخش غیر قانونی قسمت‌های قبلی در شهرستان‌ها به تعویق افتاد.[۱۳]


نخوه توزیع در شبکه نمایش خانگی

هر هفته سه قسمت از این مجموعه در سه عدد سی دی یا یک دی وی دی منتشر می‌شود. دی وی دی شامل فهرست (منو) است و از نظر کیفیت تصویر بسیار بهتر از نسخه سی دی مجموعه‌است، همچنین پس از پایان پخش قسمت آخر هر دیسک، وله‌ای تبلیغ مانند از سریال همراه با موسیقی پخش می‌شود که از طریق منو دی وی دی در دسترس نیست. بسته بندی سی دی مقوایی و بسته بندی نسخه دی وی دی قاب پلاستیکی است. قیمت نسخه‌های سی دی و دی وی دی یکسان و ۲۵،۰۰۰ ریال است.

در ضمن در هر دو نسخه قبل از شروع هر قسمت چند دقیقه تبلیغات بازرگانی پخش می‌شود.

خسارت وارده به صدا و سیما

برخی رسانه‌ها بزرگترین ضرر پخش این سریال در شبکه نمایش خانگی را از بابت حوزه‌های مخاطب و درآمدزایی، متوجه سازمان صدا و سیما می‌دانند. در حالی که اولین گامهای ساخت این سریال توسط خود رسانه ملی انجام گرفت و خود آنها اولین مشوقان ساخت چنین سریالی بودند، با ضبط چند قسمت از سریال و بررسی این قسمت‌ها توسط مسئولین سازمان، اختلاف‌ها بر سر نحوه ساخت سریال و محتوای آن پدیدار شد. صدا و سیما از بابت محدودیت‌های رسانه‌ای که برای خود قائل شده بود و به دلیل برخی محافظه کاریها ترجیح داد پروژه را متوقف کند که این تصمیم با ادامه روند ساخت سریال و تشدید اختلاف نظرها موجب تعطیلی چند روزه فیلمبرداری بعد از ضبط قسمت ۴۰ شد. اما با ابتکار عمل تهیه‌کنندگان مجموعه و مذاکره با اسپانسرهای خصوصی، ضبط سریال متوقف نشد و نیازهای مالی این پروژه مهیا شد. بدین ترتیب بود که صدا و سیما، با تصمیم‌گیری اشتباه خود در موافقت با ساخت این سریال و بعد مخالفت با ادامه ساخت آن، باعث از دست دادن حجم عظیمی از مخاطبان رسانه ملی و از دست دادن میلیاردها تومان درآمد حاصل از آگهی‌های قبل و بعد و میان آن در حین پخش سریال در شبکه‌های سیما شد.[۱۴]

{ادامه مطلب...}
نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 11:53 توسط مصطفی |


مرگ برای بعضی از انسانها یک امر آرزویی است و برای بعضی از انسانهای دیگر امری ضدآرزوست. بعضی از انسانها حق دارند که مرگ را آرزو کنند، ولی آرزوی مرگ برای بعضی از انسانهای دیگر ضدمنطقی است. این مکتبی است که از یک طرف قائل به جاودانگی روح است و می گوید انسان با مرگ فانی نمی شود ولی از طرف دیگر مثل مکتب مانی نمی گوید که انسان قبل از اینکه به این دنیا بیاید کامل بود و موجود کاملی را آوردند و در اینجا زندانی کردند و انسان فقط باید زندانش را بشکند و برود. متأسفانه در تعبیرات شعرای ما از این نوع تعبیرات زیاد آمده با اینکه مقصودشان این نبوده است. قفس شکستن و زندان شکستن و از چاه بیرون آمدن در تعبیرات شعرای ما زیاد آمده است با اینکه تابع مکتب مانی نبوده اند.

این مکتب بر این اساس است که روح یک امر جاودانه است ولی معتقد نیست که روح انسان به صورت یک موجود کامل بود و او را مثل یک زندانی به زندان آوردند و یک موجود آزاد را در چاه انداخته و یا مرغ آزاد را در قفس کردند، بلکه روح انسان در این دنیا ناقص است، به این معنا که یک امر بالقوه است که قابل تکامل و کامل شدن است، یعنی رابطه انسان با جهان، رابطه کشاورز است با مزرعه و رابطه کودک است با مدرسه، نه رابطه زندانی با زندان. این موجود ضعیف، وجودش از نقطه صفر آغاز شده و باید در این دنیا رشد و تکامل پیدا کند.
دنیا برای انسان مانند مدرسه است برای دانش آموز و مانند مزرعه است برای کشاورز، که در این مدرسه است که باید تکلیف انجام بدهد و به مسؤولیتهای خود متوجه باشد و باید خود را در این مدرسه کامل کند تا وقتی از مدرسه بیرون می آید کامل باشد. یا آن کشاورز کارش در صحرا زحمت کشیدن است، ولی می داند که همین کاشتن و بعد به عمل آوردن محصول است که زندگی ایام سالش را تأمین می کند. اگر می خواهد چه در مدت زراعت و چه در مدتی که در خانه استراحت می کند زندگی خوبی داشته باشد فقط باید عمل کشاورزی را خوب انجام دهد. همچنین می توان گفت مثل انسان با جهان مثل بازرگان است با بازار. بازار برای یک بازرگان به عنوان محل کار و محل به دست آوردن سود محبوب و مطلوب است.

بیشتر تعبیراتی که عرض کردم تعبیرات امام علی علیه السلام است. فرمود: «ان الدنیا... مهبط وحی الله و متجر اولیاء الله؛ دنیا محل فرود وحی خدا؛ و تجارتخانه اولیاء خداست.» (نهج البلاغه، حکمت 131) یا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «الدنیا مزرعه الاخرة؛ دنیا کشتگاه و محل زراعت آخرت است» (کنوز الحقایق، باب دال).

آیا برطبق این مکتب مرگ یک امر آرزویی است یا یک امر ضد آرزوست؟ هیچکدام. برای کسی که در این مدرسه و دانشگاه هیچ کاری انجام نداده است بیرون آمدن از آن که جز عقب افتادن و نمره بد گرفتن حاصلی برای او نداشته، نه تنها یک امر محبوب و مطلوب نیست بلکه مایه سرشکستگی و ملامت است. یا آن کشاورزی که کار نکرده است به قول شاعر حالش چنین است:
هر که محصول خود بخورد و خبید *** وقت خرمنش خوشه باید چید

برای آن کسی که دنیا را به بطالت گذرانده است و نه تنها به بطالت که به فسق و فجور و کارهای بد گذرانده است مرگ هرگز نمی تواند یک امر آرزویی باشد. او نه تنها عمل خوبی به تعبیر قرآن پیش نفرستاده است بلکه هر چه فرستاده، عمل بد است. طبعاً چنین افرادی همیشه باید از مرگ وحشت داشته باشند و مانند جالینوس خواهند بود. آنها گرچه از نظر تئوری و مکتب با او اختلاف دارند ولی در عمل مانند او خواهند بود، یعنی برای چنین آدمی هم در عمل چنین خواهد بود که زندگی به هر صورت ولو بخواهد در شکم استری باشد و سرش از زیر دم استر بیرون باشد بر مرگ ترجیح دارد.
این همان است که می فرماید: «و لن یتمنوه ابدا بما قدمت ایدیهم و الله علیم بالظالمین؛ ولی به خاطر اعمالی که از پیش فرستاده اند هرگز آرزوی مرگ نخواهند کرد و خدا به (حال) ستمگران آگاه است» (بقره/ 95).

مولوی می گوید:
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار *** آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
زشت روی توست نی رخسار مرگ *** جان تو همچون درخت و مرگ برگ
مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست *** آینه صافی یقین همرنگ روست


می گوید تو که از مرگ می ترسی در واقع از خودت می ترسی، چون مرگ هر کس همرنگ خود اوست، مرگ هر کس مانند آینه ای است که در وقت مرگ چهره شخص را به خودش نشان می دهد. اگر چهره ات زشت و کثیف است، وقتی که آن را ببینی ناچار از خودت وحشت می کنی. بعد می گوید مثل تو مثل همان آدم زشت و کثیفی است که از بیابان می گذشت و در عمرش آینه ندیده بود. آینه ای به پشت افتاده بود. تا آینه را برداشت و طرف دیگر آن را نگاه کرد فوراً آینه را شکست که عجب چیز بدی پیدا کردم! فکر نکرد او خودش است و چیز دیگری در آنجا نیست.
یا تشبیه می کند به مرغی که در قفس است و گربه هایی در اطراف آن کمین کرده اند. وقتی این مرغ می بیند که گربه ها چشمهایشان را به او دوخته اند و منتظرند در قفس باز بشود تا او را بربایند هیچ گاه آرزوی بیرون رفتن نمی کند، چون می داند که باز همین قفس بهترین زندگیها برای اوست و از آن فضای وسیع که در آن، گربه ها انتظار او را می کشند خیلی بهتر است.

برای آن کسی که در جهان بینی اش دنیا برای او مزرعه است و آن کسی که در جهان بینی اش دنیا برای او مدرسه است ولی در این مدرسه خوب عمل کرده، انتقال به آن جهان امری مطلوب است، همان طور که دانشجویی که برای تحصیل به خارج رفته و در آنجا به خوبی درس خوانده و کار کرده و دانشنامه گرفته است آرزوی بازگشت به وطن دارد چون مسؤولیت خود را به حد اعلا انجام داده است. یا مثلاً بازرگانی که به خارج رفته و در آنجا معامله کرده و سود برده است بازگشت به محل زندگی خودش برای او مطلوب است. کسی که برای او انتقال از این جهان به جهان دیگر امری مطلوب است مصداق این شعر حافظ است:

ای خوش آن روز کزین منزل ویران بروم *** راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

مرحوم حاج شیخ عبدالکریم مرجع تقلید زمان خودش بود. من اگرچه خدمت ایشان نرسیده بودم و ده ماه بعد از فوت ایشان بود که ما به قم رفتیم ولی اطلاع کامل داریم که از علمای باتقوای واقعی بوده است، بسیار مرد باحقیقتی بوده است. همان شبی که ایشان ساعت یازده و نیم فوت می کنند که حال ایشان هم به حسب ظاهر هیچ علامتی از فوت نداشته است همین شعر را می خوانده اند:

ای خوش آن روز کزین منزل ویران بروم *** راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

واقعاً هم همین طور است، اگر کسی در دنیا طوری زندگی کرده است که آنچه که پیش فرستاده خیر و برکت است، دیگر برای او دنیا یک زندان است، چون کارهایش را کرده و به قول امروزیها مسؤولیتش را انجام داده است. قرآن کریم نمی گوید اگر تو انسان هستی باید مرگ را آرزو کنی. برای هر انسانی مرگ آرزو نیست. قرآن می گوید تو اگر گناهکار و فاسد و کثیفی، حق داری بترسی، ولی اگر از اولیاءالله هستی مرگ برای تو به صورت یک امر آرزویی درمی آید.

 
آشنایی با قرآن 7، صفحه 72-67

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:45 توسط مصطفی |


ما در قرآن کریم می خوانیم: «هو الله الذی لا اله الا هو»؛ او خدایی است که جز او معبودی نیست. (سوره حشر، آیه 23) در عین اینکه از نظر ترکیبات عربی "هو" ضمیر است، باید دانست که اصلا " هو " خودش اسمی از اسمهای پروردگار است. اما به چه معنا اسم پروردگار است؟
هر صفتی که صفت کمال باشد و آن را به پروردگار نسبت بدهیم به اسم تبدیل می شود. یعنی وقتی که به صفت و مسمی با یکدیگر عنوان بدهیم و مثلا علم را به ذات نسبت بدهیم که بشود عالم، آن وقت می شود اسم؛ یعنی " علم " صفت است و " عالم " اسم. " قدرت " صفت است و " قادر " اسم. " رحمت " صفت است و " رحمان " و " رحیم " اسم. حال در اینجا وقتی که ما می گوییم " هو " اسم پروردگار است، در این صورت چه چیزی صفت است و چه چیزی اسم؟

آن که صفت است همان غیب مطلق بودن است. غیب مطلق بودن یعنی چه؟ یعنی حقیقتی که احاطه به کنه ذاتش و اطلاع بر کنه ذاتش برای هیچ موجودی امکان پذیر نیست. البته این که معرفت خدا پیدا می شود و معرفت خدا هم خیلی درجات دارد یک مطلب است، مسأله معرفت به کنه ذات یعنی خدا را آنچنان شناختن که دیگر ماورای آن شناختن، شناختنی نباشد، مطلب دیگر که آن مختص به خود ذات پروردگار است. حتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که عارف اول عالم است باز می گوید: «ما عرفناک حق معرفتک»؛ ما تو را آنگونه که حق معرفت و شناخت توست، نشناختیم.

این جمله همان معنای " هو " است، یعنی تو در مرتبه و درجه ای هستی که هر چه تو برای من " انت " باشی باز در یک درجه ای او " هو " است؛ یعنی برای هیچ بشری امکان اینکه احاطه به ذات پروردگار پیدا کند نیست. به همین دلیل او را می گوید " غیب الغیوب " (غیب همه غیبها) و آن، آن جهتی است که جز ذات پروردگار هیچ موجودی نمی تواند بر آن دست بیابد و احاطه پیدا کند: «لا احصی ثناء علیک انت کما اثنیت علی نفسک»؛ پروردگارا من هر چه تو را ستایش کنم و ثنا بگویم قادر نخواهم بود که تو را آنچنان که شایسته هستی و باید، ثنا بگویم، تو آنچنان هستی که خود، خود را وصف و توصیف می کنی. پس این، معنی اسم بودن " هو " است.
 
آشنایی با قرآن 6، صفحه 187-186

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:42 توسط مصطفی |


بحث از علل اربعه (فاعلى - علت غایى - علت مادى و علت صورى) یکى از مباحث فلسفه یونانى ارسطویى است. هرکدام از علل فوق و همچنین روابطشان با هم احکام و ویژگیهاى خاصى داشته که محل بحث و پژوهش مى باشد. علت غایى: اگر چیزى که علت خوانده مى شود خارج از وجود ذات شیء بوده و شیء به خاطر آن به وجود آمده باشد، "علت غایى"، نامیده مى شود.

رابطه علت فاعلى و غایى
در مورد اینکه رابطه علت غایى و علت فاعلى چیست پاسخ این است که علت فاعلى و علت غایى نیز مانند علت مادى و علت صورى نوعى وحدت دارند؛ به این معنى که در برخى از موارد، فاعل به منزله غایت و غایت به منزله صورت فاعل است پس علت غایى مکمل و متمم علت فاعلى است و به همین دلیل مرحوم سبزوارى در شرح منظومه، علت غایى را به نام علت تمامى مى خواند آنجا که در اشعارش مى فرماید: "و للوجود الفاعلى التمامى"؛ تمامیت شیء به غایتش مى باشد. در مورد فاعل و غایت نکته دیگر این است که صورت ذهنى غایت را اگر با قواى علمى فاعل بسنجیم، بالضروره نسبت آنها همان نسبت ماده و صورت است ولى اگر با قواى شوقیه و محرکه فاعل بسنجیم دیگر نسبت آنها نسبت ماده و صورت نیست بلکه نسبت فاعل به فعل است.

در مورد رابطه علت فاعلى و علت غایى ذکر این نکته ضرورى است که علت غایى به حسب ماهیت، علت علت فاعلى است و به حسب وجود معلول وى است؛ همانطور که شیخ الرئیس در اشارات مى فرمایند: «والعلة الغائیة - التى لاجلها الشیء - علة بماهیتها و معناها لعلیة العلة الفاعلیة، و معلولة لها فی وجودها؛ فان العلة الفاعلیة علة ما لوجودها ان کانت من الغایات التی تحدث بالفعل، و لیست علة لعلیتها و لا لمعناها» گرچه ممکن است قبول این مطلب در ابتدا مشکل باشد که یک چیز از نظر ماهیت، علت چیزى باشد و از نظر وجود، معلول آن چیز، چرا که ماهیت و وجود دو واقعیت ندارند بلکه یک واقعیت است که هم مصداق واقعیت شیء است و هم عین وجود او (لذا ممکن است به نظر بیاید که این امر مستلزم دور است) جواب این مشکل این است که علت غایى به حسب وجود ذهنى، علت علت فاعلى است و به حسب وجود خارجى معلول وى است. در واقع وجود ذهنى علت غایى فاعل بالقوه را فاعل بالفعل مى کند؛ پس دور لازم نمى آید.

ذکر این نکته ضرورى است که وقتى حکما مى گویند هر چیزى علت غایى دارد منظور این نیست که هر چیزى از آن جهت موجود مى گردد که نفعى و فایده اى از آن به فاعل یا دیگران برسد؛ بلکه باید گفت گاهى غایت به فعل نسبت داده مى شود و گفته مى شود غایت فعل چیست؟ و گاهى به فاعل نسبت داده مى شود و گفته مى شود غایت فاعل چیست؟ اگر به فعل نسبت داده شود بدان معناست که آن فعل متوجه به سوى چیزى است که آن چیز کمال آن فعل محسوب مى شود، یعنى فى حد ذاته نوعى حرکت و لااقل از قوه به فعل رسیدن است و این فعل با داشتن نیرویى باطنى به سویى روان است که متمم و مکمل آن فعل است. این فعل جهت و نهایت و به عبارت دیگر ما الیه الحرکة دارد، اما نه ما الیه الحرکة الفاعل بلکه ما الیه حرکة الفعل. و اما اگر به فاعل نسبت داده شود مفهوم ما لاجله و ما الیه حرکة الفاعل دارد؛ پس همواره میان غایت و ذى غایت (مغى) یک رابطه طبیعى و تکوینى وجود دارد و آن اینکه ذى غایت طبعا متوجه و متحرک به سوى غایت خویش است و آن را جستجو مى کند.

حکما معمولا غایت را به دو معنا تفسیر مى کنند:
الف "ما الیه الحرکة"؛ چیزى که حرکت به سوى اوست.
ب - "ما لاجله الحرکة"؛ چیزى که حرکت به خاطر اوست. ممکن است تصور شود که این معنى همان تصور عامه مردم درباره غایت است که رابطه غایت و ذى غایت را در ذهن فاعل جستجو مى کنند و به عبارت دیگر با مصنوعات بشرى قیاس مى کنند. ولى این تصور غلط است. مقصود حکما این نیست که غایات طبیعى از آن جهت غایت به شمار مى روند که فاعل، کل آنها را به خاطر یک شیء بخصوص به وجود آورده است بدون آنکه میان غایت و ذى غایت رابطه ذاتى وجود داشته باشد. بلکه از نظر حکما همان است به معنى اول از نظر فاعلى کل، مفهوم "ما لاجله " پیدا مى کند. از نظر حکما علم فاعل کل به اشیا، علم به نظام است چنانکه هست، چون در متن واقعیت هستى مغی وابسته به غایت است و "به سوى غایت بودن" مقوم وجود است به طورى که اگر غایت نمى بود مغی هم نبود قهرا از نظر علم فاعل، مغی به خاطر غایت و براى غایت است.

متکلمان رابطه غایت و ذى غایت را در ذهن فاعل جستجو مى کنند آنچنان که در مصنوعات بشرى وجود دارد. ولى حکیم میان خود فعل و غایت رابطه تکوینى قایل است و رابطه ذهنى را جز علم به غایت و مغی چنانکه هستند نمى داند. علیهذا معنى "غایت به معنى لاجله" نیز از نظر حکیم و متکلم متفاوت است. مالاجله از نظر متکلم که رابطه را اولا و بالذات در ذهن فاعل جستجو مى کند مفهوم محرکیت و باعثیت غایت نسبت به فاعل را مى دهد ولى از نظر حکیم که نظام عینى و علمى را متطابق مى داند عبارت است از علم علت به معلول آن چنان که هست؛ زیرا مغى در خارج و از لحاظ وجود تکوینى وابسته به غایت است و براى اوست و به سوى اوست و اگر غایت در خارج نباشد مغی هم که وجودى وابسته به اوست وجود ندارد. پس هرجا که طبیعت و حرکت طبعى وجود داشته باشد و آن طبیعت و حرکت طبعى فاعل شاعر و عالمى داشته باشد همانطور که غایت به معنى "ما الیه الحرکة " صادق است به معنى "ما لاجله الحرکة " نیز صادق است.

در باب اصل علت غایى بطور کلى دو نظر وجود دارد:
الف) علیت غاییه و هدفدار اختصاص دارد به حوزه وجود انسان و حیوان که حرکت بالاراده دارند، اما در سایر فاعلهاى جهان علیت غاییه وجود ندارد. در حوزه وجود انسان نیز به فعالیتهاى ارادى محدود مى شود که به میل و خواسته انسان مربوط است حال آنکه در سایر فعالیتهاى حوزه وجود انسان از قبیل فعالیتهاى جهازات، خون، قلب، کبد، کلیه و ریه و غیر اینها چون ارادى نیست علیت غاییه وجود ندارد؛ بلکه در افعال ارادى انسان نیز صد در صد علیت غاییه حکومت نمى کند. پاره اى از افعال ارادى انسان بدون هدف صادر مى شود که به نام عبث خوانده مى شود.
ب) در همه فاعلها و بر همه معلولات و مخلوقات جهان اصل علیت غاییه حکمفرماست. یعنى هرجا که علیت هست همان طور که ناگزیر علت فاعلى وجود دارد علت غایى نیز وجود دارد و اصل علیت غاییه بر سراسر کاینات و مخلوقات اعم از مجرد و مادى و اعم از ذى شعور و غیر ذى شعور حکمفرماست. الهیون از این نظر پیروى و از آن دفاع مى کنند.

حکما مى گویند: "العالمة تحت الشوقیة و الشوقیة تحت المدرکة "؛ قوه عامله تحت تاثیر و نفوذ قوه شوقیه است و قوه شوقیه تحت تاثیر قوه مدرکه است. مقصود این است که قوه مدرکه قوه شوقیه را برمى انگیزد و میل را تحریک مى کند و قوه شوقیه قوه عامله را برمى انگیزد و تحریک مى کند تا منتهى به عمل گردد.
هر فعل و عمل اختیارى مستقیما و بلاواسطه از قوه عامله ناشى مى شود ولى خود قوه عامله را قوه شوقیه به حرکت داشته و از قوه به فعل مى رساند و باز قوه مدرکه است که قوه شوقیه را تحریک مى کند پس قوه مدرکه مبدا قوه شوقیه و قوه شوقیه مبدا قوه عامله است و قوه عامله نیز مبدا فعل و عمل خارجى است. از این روست که قوه عامله را مبدا قریب فعل و قوه شوقیه را مبدا بعید آن و قوه مدرکه را مبدا ابعد آن نامند. به تعبیر دیگر همه این مبادى هم غایاتى دارند. غایت قوه عامله همان حرکت اعضا و عضلات به سوى وضعیت و محل مطلوب است، قوه شوقیه هم بدون غایت نمى تواند باشد و غایتش همان چیز مورد شوق است. مبدا ادراک هم بدون غایت نیست. چرا که از دیدگاه حکماى اسلامى هر فعلى غایتى دارد؛ بدین معنى که هر فعل و یا هر فاعلى غایت خاص مربوط به خود را داراست یعنى از هر فعل و هر فاعلى همان غایت مربوط به خود آن را مى بایست انتظار داشت. پس هر قوه اى براى خود غایتى دارد.

شایان ذکر است در هر حرکت اختیارى، تحرک قوه عامله حتما ضرورت دارد کما اینکه تحرک قوه شوقیه یا خوفیه هم ضرورت دارد. ولى مبدا ادراکى انسان دو شاخه دارد و یکى از این دو تا لااقل باید وجود داشته باشد. گاهى مبدا ادراکى مبداى تخیلى است و گاهى مبداى فکرى است. تخیل، این است که انسان یک وقت چیزى را تصور و تخیل کرده و بلافاصله بدون فکر کردن شوقش به آن چیز جذب مى شود. ولى فکر در موردى است که انسان پس از تصور و تصدیق از روى حساب و عقل به موضوعى علاقه پیدا مى کند. گاهى هم هر دو مبدا وجود دارد، اما نمى شود که هیچ یک از دو مبدا وجود نداشته باشد.

 
مقاله علت غایى از دیدگاه حکماى اسلامى نوشته: مرضیه محمودى برخی منابع: شهید مطهرى شرح منظومه، ج‏2، ص 35، 41، 42 و ص 56-60

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:41 توسط مصطفی |


ابزار شناخت چیست؟ یکی از وسائل و ابزارهای شناخت برای انسان " حواس " است. انسان دارای حاسه های متعدد است: حس باصره، حس سامعه، حس ذائقه،. .. اگر فرض کنیم انسان فاقد همه حواس باشد فاقد همه شناختها خواهد بود. جمله ای است که از قدیم الایام معروف است و شاید از ارسطو باشد: " من فقد حسا فقد علما " هر کس که فاقد یک نوع حس باشد، فاقد یک نوع شناخت است. اگر انسان کور مادرزاد به دنیا بیاید، امکان ندارد که از یکی از رنگها، شکلها یا فاصله ها تصوری داشته باشد. با هر لفظی یا لغتی بخواهید برای یک کور مادرزاد یک رنگ را تعریف کنید و آن را به او بشناسانید، یا بخواهید رنگ چیزی را برای او بیان کنید، برای شما امکان ندارد.

مثل معروفی است که یک کور مادرزاد به عمرش شیر برنج نخورده بود و فقط نام آن را شنیده بود. از کسی پرسید که شیر برنج چیست؟ او شیربرنج را به رنگش تعریف کرد، فکر نکرد که کور مادرزاد که رنگ سرش نمی شود، شیربرنج را اگر خواستی تعریف کنی به مزه اش تعریف کن، از آن مزه هایی که او چشیده، مثلا بگو اگر طعم شیر را با طعم برنج و طعم شکر مخلوط کنند (می شود طعم شیربرنج). پرسید شیربرنج مثل چیست؟ گفت: مثل گردن غاز (چون گردن غاز سفید است به گردن غاز تعریف کرد). گفت گردن غاز چگونه است؟ دست خودش را پیش کشید و گفت: گردن غاز چنین چیزی است. گفت: فهمیدم، پس شیربرنج یک چنین چیزی است. به کور مادرزاد محال است انسان بتواند بعضی چیزها را بشناساند، چون " من فقد حسا فقد علما ". به کر مادرزاد محال است انسان بتواند صوت، موسیقی یا آهنگ را بشناساند، و همچنین هر کسی که فاقد هر حسی باشد.

بنابراین در اینکه حس یکی از مبادی شناخت است شک و تردیدی نیست، ولی آیا حس برای شناخت کافی است؟ نه. وقتی که ما درجات شناخت را بیان می کنیم، خواهیم گفت که چرا حس کافی نیست، یعنی حس شرط لازم شناخت هست، اما شرط کافی برای شناخت نیست.

 
فلسفه اخلاق، صفحه 39-38

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:39 توسط مصطفی |


قرآن استدلال بر خدا را که از طریق مخلوقات می کند، از دو راه بلکه از سه راه می کند، یکی اینکه اصلا این موجودات را حادث و مخلوق می داند، می گوید اساسا کی اینها را به وجود آورده؟ به دلیل اینکه نبوده اند و پیدا شده اند، نیستند و تغییر و تبدیل می پذیرند و پیدا می شوند، می گوید خدا خالق است.
دلیل دیگر نظم موجودات است و این هم در قرآن زیاد تکرار شده است، (استدلال) به نظم ماهرانه ای که نشان می دهند ناظم مدبری داشته است که از این نظر عالم حکم یک ساختمانی را دارد که وضع ساختمان و ترتیب اجزائش نشان می دهد که عمدی در کار بوده است که هر چیزی را در جایی برای منظوری قرار بدهد، همین طور که نوشته های یک کتاب، ترتیب کلمات و حروف بر علم نویسنده آن دلالت می کند، و همچنین یک مصنوع مثل ماشین یا ساعت و یا ساختمان (بر صانع آن دلالت می کند).

یک استدلال دیگری در قرآن است و آن غیر از این دوتاست و از راه هدایت و رهبری موجودات است و این از مختصات قرآن است که تفکیک کرده است میان اصل نظم و اصل هدایت، یعنی آن را یک چیز می داند و این را چیز دیگر، و همان جا باز عرض کردم من در میان کسانی که دیده ام متوجه این نکته شده ام اول کس ظاهرا فخرالدین رازی است که در تفسیر خودش می گوید برخلاف آنچه که متکلمین خیال می کنند، قرآن ایندو را از یکدیگر تفکیک کرده است.
چطور می شود هدایت را از نظم تفکیک کرد؟ ممکن است بگویید همان است، چیز دیگری نیست. اگر ساختمان موجود یک شیء برای راهی که می رود کافی باشد، آن دیگر هدایت علیحده ای ندارد، مثل اینکه یک سفینه را طوری می سازند که خود سفینه و آن ساختمان داخلی و ماشینی اش کافی است، یعنی مجموع علل فاعلی که در آن گنجانده اند کافی است که او را پیش ببرد و هدایت کند، همان نظمش هادی او هم هست. ولی گاه یک نوع هدایتهایی در شیء هست که این ساختمان برای آن هدایت کافی نیست، یک چیز دیگری غیر از ساختمان مادی اش باید باشد، مثل یک کششی که از جلو دارد این شیء را می کشد و می برد.

می گویند علل فاعلی کأنه سائق است یعنی از پشت سر شیء را می راند و به جلو می برد، علت غائی مثل قائد است که از جلو می کشد، مثل یک جذبه ای که یک شیء را به سوی خودش می کشد. ما از قرآن چنین استنباط می کنیم که گذشته از این نظم بسیار دقیقی که در اشیاء هست، قوه هدایتی در اشیاء وجود دارد که اینها را می کشاند. در آنجا ما بحث کردیم این هدایتهای عجیبی که در اشیاء مخصوصا در جانداران هست، نظم داخلی و نظم ماشینی شان، برای چنین هدایتی کافی نیست خصوصا آنهایی که از نوع ابتکار است و حتی از نوع تطبیق دادن خود بر احتیاجات جدید و احتیاجات غیر پیش بینی شده است.

اصل هدایت اشیاء در قرآن
یک اصلی که در قرآن کریم خیلی هم روی آن تکیه شده است، اصل هدایت اشیاء است، و قرآن می فرماید که ما هیچ چیزی را عاری از هدایت خلق نکردیم: «ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی» (طه/50) (با " ثم " ذکر کرده است) در ساختمان هر چیزی آنچه که برای آن چیز لازم است قرار دادیم و سپس او را هدایت کردیم. آنچه که در اینجا من می خواهم به آن استدلال کنم این " کل شیء " است، یعنی هر موجودی، در هر مرتبه ای، به هر نوع هدایتی که نیاز دارد و در مسیر تکاملی آن قرار گرفته است آن هدایت به او داده شده است.
بنابراین ما باید ببینیم که انسان در چه مرتبه ای و در چه مرحله ای از تکامل است و در آن مرحله به چه هدایتهایی نیازمند است. اگر ما نیازمندی را ثابت کردیم - ممکن است شما آن را قبول نکنید، آن یک حرفی است، ولی اگر نیازمندی بشر را به هدایت وحی قبول کردیم - به حکم قرآن که هیچ موجودی در مرتبه ای که به یک هدایت احتیاج دارد، مهمل گذاشته نمی شود، باید قبول کنیم چنین هدایتی وجود دارد.

دوباره در تأیید این اصل می فرمایند: «الذی خلق فسوی و الذی قدر فهدی» (اعلی/2و3). آنجا هم باز خلقت و تسویه و تعدیل و تکمیل (ساختمان شیء) علیحده ذکر شده، و هدایت به عنوان یک امر علیحده ذکر شده است. «و لکل وجهة هو مولیها» (بقره/148) (این همان اصل غائیت است) هر چیزی در جهان یک وجهه ای، یک طرفی دارد، یک غایتی دارد که آن غایت را پیش می گیرد یعنی اشیاء تنها از پشت سر رانده نمی شود که همین علل مادی باشد، به سوی جلو هم کشیده می شوند، یک جاذبه ای هم در جلو دارند که راه خودشان را به واسطه آن جاذبه ای که از جلو آنها را می کشد به سوی کمال آینده خودشان می پیمایند.
" تکامل هدایت شده " - که علمای امروز هم رسیده اند به اینجا که برخلاف آنچه که داروین و بسیاری اشخاص دیگر می پنداشتند که تکامل یعنی جمع شدن شرایط (مادی)، این امر کافی نیست برای اینکه جاندارها به این تکاملی که پیدا کرده اند برسند، در عین حال یک هدایتی هم هست، یک کشیدنی هم هست که اینها را از این مسیرها دارد عبور می دهد، یعنی مجموع آن شرایط مادی کافی نیست که (جاندار) به آنجا برسد، باز در میان این مجموع علل و شرایط، رهبری و هدایت می شود.
بنابراین وقتی که قرآن مسأله هدایت را به صورت یک اصل کلی به ما تلقین و القاء می کند و می گوید هیچ چیزی خالی از هدایت نیست، پس اگر نیاز به یک هدایتی و نیز امکانش - به قول بوعلی - ثابت شد (بوعلی می گوید صرف اینکه بگویید ما به چنین چیزی نیاز داریم پس باید باشد، کافی نیست، باید ببینیم امکانش هم در کار هست یا نه. وقتی امر محال شد که دیگر پیدا نمی شود)، اگر ما نیاز بشر به هدایت نبوت و امکان وجود چنین هدایتی را - یعنی امکان اینکه بشر بتواند وحی را از خدا تلقی بکند - ثابت کردیم، از ناحیه خداوند قصور و نقص و منع و بخلی در کار نیست، قطعا چنین چیزی وجود دارد.

 
کتاب نبوت شهید مطهری، صفحه 68-66

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:39 توسط مصطفی |


ادله اى كه از راه عقل براى اثبات خدا ذكر كرده اند به سه قسمت عمده تقسیم مى شود:

1 - براهین وجودى
براهین وجودى، براهینى هستند كه وجود خدا را از راه تصور خدا اثبات مى كنند. در این گونه از براهین براى اثبات خداوند به عالم واقع رجوع نمى شود بلكه اگر عالم واقع هم وجود نداشت باز هم اثبات وجود خدا ممكن مى بود؛ زیرا خدا تنها موجودى است كه صرف تصور او مستلزم قبول و اعتراف به وجود اوست. برهانهایى كه در این مجموعه قرار دارند مانند: برهان آنسلم قدیس.

2- برهان صدیقین
این دسته، براهینى هستند كه از راه اصل واقعیت، وجود خدا را اثبات مى كنند؛ یعنى همین كه معلوم شد واقعیتى هست اثبات مى شود كه خداوند باید موجود باشد.

3- براهین جهان شناختى
این براهین، براهینى هستند كه عمدتا از راه استناد به اصل علیت وجود خدا اثبات مى شوند. به این صورت كه یكى از خصوصیات بارز جهان خارج را مبدأ قرار مى دهند و اثبات مى كنند چیزى در این جهان وجود دارد كه نسبت به این خصوصیت بارز، حالت على دارد كه نامش خدا مى باشد. این دسته از براهین عبارتند از: 1 - برهان حركت 2 - برهان حدوث 3 - برهان امكان و وجوب 4 - برهان نفس 5 - برهان علیت 6 - برهان نظم 7 - برهان اخلاقى. به هر حال دلایلى كه براى اثبات وجود خداى متعال اقامه شده فراوان و داراى اسلوبهاى گوناگونى است و بطور كلى مى توان آنها را به سه دسته تقسیم كرد:

دسته اول دلایلى است كه از راه مشاهده آثار و آیات الهى در جهان اقامه مى شود مانند دلیل نظم و عنایت كه از راه انسجام و همبستگى و تناسب پدیده ها وجود طرح و هدف و تدبیر حكیمانه كشف و ناظم حكیم و مدبر علیم براى جهان اثبات مى گردد. این دلایل در عین حال كه روشن و دلنشین و خرسند كننده است پاسخگوى همه شبهات و وساوس نیست و در واقع بیشتر نقش بیدار كردن فطرت و به آگاهى آوردن معرفت فطرى را ایفاء مى كند.

دسته دوم دلایلى است كه از راه نیازمندى جهان وجود آفریدگار بى نیاز را اثبات مى كند؛ مانند برهان حدوث كه از راه مسبوق بودن پدیده ها به عدم و نیستى نیازمندى ذاتى آنها اثبات مى شود و سپس به كمك ابطال دور و تسلسل آفریننده بى نیاز اثبات مى گردد یا برهان حركت كه از راه نیازمندى حركت به محرك و محال بودن تسلسل محركات تا بى نهایت وجود خدا بعنوان نخستین پدید آورنده حركت در جهان اثبات مى شود یا دلایلى كه از راه ابداعى بودن نفوس و صور جوهریه و عدم امكان صدور آنها از فاعلهاى طبیعى و مادى وجود علت هستى بخش و بى نیاز اثبات مى گردد این دلایل نیز كمابیش نیازمند به مقدمات حسى و تجربى مى باشد.

دسته سوم دلایل فلسفى خالص است كه از مقدمات عقلى محض تشكیل مى شود مانند برهان امكان و برهان صدیقین. این دسته از براهین ویژگیهاى خاصى دارند نخست آنكه نیازى به مقدمات حسى و تجربى ندارند. دوم آنكه شبهات و وساوسى كه در پیرامون دیگر دلایل مطرح مى شود به اینها راه نمى یابد و به دیگر سخن از اعتبار منطقى بیشترى برخوردار است و سوم آنكه مقدمات این براهین كمابیش مورد حاجت در دیگر استدلالات نیز هست. مثلا هنگامى كه ناظم و مدبر حكیم یا محدث یا محرك اول اثبات شد باید براى بى نیازى ذاتى و واجب الوجود بودن او از مقدماتى استفاده كرد كه در براهین دسته سوم مورد استفاده قرار مى گیرند. با این همه سایر دلایل مزیتى دارند كه دسته سوم فاقد آن است و آن عبارت است از اینكه براهین دسته سوم تنها موجودى را بعنوان واجب الوجود اثبات مى كند و اثبات علم و قدرت و حكمت و حتى جسم نبودن و مغایرت او با عالم مادى نیازمند به براهین دیگرى است.

برهان امكان
یكى از براهین معروف فلسفى براى اثبات واجب الوجود برهانى است كه بنام برهان امكان یا برهان امكان و وجوب نامیده مى شود و از چهار مقدمه تشكیل مى یابد:

1- هیچ ممكن الوجودى ذاتا ضرورت وجود ندارد یعنى هنگامى كه عقل ماهیتش را در نظر مى گیرد آن را نسبت به وجود و عدم یكسان مى بیند و صرف نظر از وجود علت ضرورتى براى وجود آن نمى بیند. این مقدمه بدیهى و بى نیاز از اثبات است زیرا محمول آن از تحلیل مفهوم موضوع بدست مى آید و فرض ممكن الوجود بودن عینا فرض نداشتن ضرورت وجود است.

2- هیچ موجودى بدون وصف ضرورت تحقق نمى یابد یعنى تا هنگامى كه همه راههاى عدم به روى آن مسدود نشود بوجود نمى آید و بقول فلاسفه «الشىء ما لم یجب لم یوجد» به دیگر سخن موجود یا ذاتا واجب الوجود است و خود بخود ضرورت وجود دارد و یا ممكن الوجود است و چنین موجودى تنها در صورتى تحقق مى یابد كه علتى آن را ایجاب كند و وجود آن را به سر حد ضرورت برساند یعنى بگونه اى شود كه امكان عدم نداشته باشد این مقدمه هم یقینى و غیر قابل تشكیك است.

3- هنگامى كه وصف ضرورت مقتضاى ذات موجودى نبود ناچار از ناحیه موجود دیگرى به آن مى رسد یعنى علت تامه وجود معلول را ضرورى بالغیر مى سازد. این مقدمه نیز بدیهى و غیر قابل تردید است زیرا هر وصفى از دو حال خارج نیست یا بالذات است و یا بالغیر و هنگامى كه بالذات نبود ناچار بالغیر خواهد بود پس وصف ضرورت هم كه لازمه هر وجودى است اگر بالذات نباشد ناچار در پرتو موجود دیگرى حاصل مى شود كه آن را علت مى نامند.

4- دور و تسلسل در علل محال است این مقدمه هم یقینى است. با توجه به این مقدمات برهان امكان به این صورت تقریر مى شود موجودات جهان همگى با وصف ضرورت بالغیر موجود مى شوند زیرا از یكسوى ممكن الوجود هستند و ذاتا وصف ضرورت را ندارند، مقدمه اول، و از سوى دیگر هیچ موجود بدون وصف ضرورت تحقق نمى یابد، مقدمه دوم. پس ناچار داراى ضرورت بالغیر مى باشند و وجود هر یك از آنها بوسیله علتى ایجاب مى شود، مقدمه سوم. اكنون اگر فرض كنیم كه وجود آنها بوسیله یكدیگر ضرورت مى یابد لازمه اش دور در علل است و اگر فرض كنیم كه سلسله علل تا بى نهایت پیش مى رود لازمه اش تسلسل در علل است و هر دوى آنها باطل و محال مى باشد، مقدمه چهارم. پس ناچار باید بپذیریم كه در رأس سلسله علتها موجودى است كه خود بخود ضرورت وجود دارد یعنى واجب الوجود است.

این برهان را بصورت دیگرى نیز مى توان تقریر كرد كه نیازى به مقدمه چهارم ابطال دور و تسلسل نداشته باشد و آن این است مجموعه ممكنات به هر صورت فرض شود بدون وجود واجب الوجود بالذات ضرورتى در آنها تحقق نمى یابد و در نتیجه هیچیك از آنها موجود نمى شود زیرا هیچكدام از آنها خود بخود داراى ضرورتى نیستند تا دیگرى در پرتو آن ضرورت یابد و به دیگر سخن ضرورت وجود در هر ممكن الوجودى ضرورت عاریتى است و تا ضرورت بالذاتى نباشد جایى براى ضرورتهاى عاریتى نخواهد بود. نیز مى توان آن را بصورت فشرده اى تقریر كرد كه موجود یا واجب الوجود بالذات است و یا واجب الوجود بالغیر و هر واجب الوجود بالغیرى ناچار منتهى به واجب الوجود بالذات مى شود (كل ما بالغیر ینتهى الى ما بالذات) پس واجب الوجود بالذات ثابت مى شود.

برهان دوم
برهان دوم برهانى است قریب الماخذ به برهان اول كه از سه مقدمه تشكیل مى یابد:
1- موجودات این جهان ممكن الوجود هستند و ذاتا اقتضائى نسبت به وجود ندارند زیرا اگر یكى از آنها واجب الوجود باشد مطلوب ثابت خواهد بود. این مقدمه نظیر مقدمه اول در برهان سابق است با این فرق ظریف كه در برهان سابق تكیه بر ضرورت وجود و نفى آن از ممكنات بود و در اینجا تكیه بر خود وجود است.

2- هر ممكن الوجودى براى موجود شدن نیازمند به علتى است كه آن را بوجود بیاورد این مقدمه عبارت دیگرى از نیازمندى هر معلولى به علت فاعلى است كه در مبحث علت و معلول به اثبات رسید و نظیر مقدمه سوم در برهان سابق است با همان فرق كه اشاره شد.

3- دور و تسلسل در علل محال است این مقدمه عینا همان مقدمه چهارم در برهان سابق است. با توجه به این مقدمات برهان به این صورت تقریر مى شود هر یك از موجودات این جهان كه على الفرض ممكن الوجود هستند نیازمند به علت فاعلى مى باشند و محال است كه سلسله علل تا بى نهایت پیش رود یا رابطه دور میان آنها برقرار باشد پس ناچار سلسله علل از جهت آغاز به علتى منتهى خواهد شد كه خودش نیازمند به علت نباشد یعنى واجب الوجود باشد.

این برهان را شیخ الرئیس در اشارات به این صورت تقریر كرده است موجود یا واجب الوجود است و یا ممكن الوجود اگر واجب الوجود باشد مطلوب ثابت است و اگر ممكن الوجود باشد باید منتهى به واجب الوجود شود تا دور یا تسلسل لازم نیاید و آن را متین ترین برهانها دانسته و بنام برهان صدیقین نامگذارى كرده است. امتیاز این تقریر آن است كه علاوه بر اینكه نیازى به بررسى صفات مخلوقات و اثبات حدوث و حركت و دیگر صفات براى آنها ندارند اساسا نیازى به اثبات وجود مخلوقات هم ندارد زیرا مقدمه اول بصورت فرض و تردید بیان شده است. به دیگر سخن جریان این برهان فقط منوط به پذیرفتن اصل وجود عینى است كه بدیهى و غیر قابل تشكیك مى باشد و كسى مى تواند این اصل را نپذیرد كه بدیهى ترین وجدانیات و معلومات حضورى خودش را هم انكار كند و مطلقا وجود هیچ موجودى حتى وجود خودش و فكرش و سخنش را هم نپذیرد. اما كسى كه اصل وجود عینى را پذیرفت به او گفته مى شود وجود عینى یا واجب الوجود است و یا ممكن الوجود و فرض سومى ندارد در صورت اول وجود واجب ثابت است و در صورت دوم ناچار باید وجود واجب الوجود هم پذیرفته شود زیرا ممكن الوجود محتاج به علت است و براى اینكه دور و تسلسل لازم نیاید باید سلسله علتها منتهى به واجب الوجود گردد. در این دو برهان چنانكه ملاحظه مى شود تكیه بر روى امكان موجودات است كه صفتى عقلى براى ماهیت آنها مى باشد و از راه این صفت نیاز آنها به واجب الوجود اثبات مى شود و از این روى مى توان آنها را به یك معنى برهان لمى تلقى كرد چنانكه در درس سابق توضیح داده شد. اما محور بحث را ماهیت و امكان ماهوى قرار دادن با قول به اصالت وجود چندان تناسبى ندارد از این روى صدر المتألهین برهان دیگرى را اقامه فرموده كه مزایاى ویژه خودش را دارد و آن را برهان صدیقین نامیده و برهان شیخ را شبیه به برهان صدیقین قلمداد كرده است.

برهان صدیقین
این برهان را صدر المتألهین بر اساس اصول حكمت متعالیه كه خود وى آنها را بیان كرده است اقامه فرموده و آن را استوارترین براهین و شایسته نام برهان صدیقین دانسته است این برهان بصورتهاى مختلفى تقریر شده ولى بنظر مى رسد كه متین ترین آنها همان تقریر خود وى مى باشد و بیان آن از سه مقدمه تشكیل مى یابد:

1- اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهیت چنانكه در درس بیست و هفتم به اثبات رسید.
2- مراتب داشتن وجود و تشكیك خاص بین علت و معلول بگونه اى كه وجود معلول استقلالى از وجود علت هستى بخش ندارد.
3- ملاك نیاز معلول به علت همان ربطى بودن و تعلقى بودن وجود آن نسبت به علت و بعبارت دیگر ضعف مرتبه وجود آن است و تا كمترین ضعفى در موجودى وجود داشته باشد بالضروره معلول و نیازمند به موجود عالیترى خواهد بود و هیچ گونه استقلالى از آن نخواهد داشت.

با توجه به این مقدمات مى توان برهان صدیقین را بر اساس مشرب صدر المتألهین به این صورت تقریر كرد. مراتب وجود به استثناء عالیترین مرتبه آن كه داراى كمال نامتناهى و بى نیازى و استقلال مطلق مى باشد عین ربط و وابستگى است و اگر آن مرتبه اعلى تحقق نمى داشت سایر مراتب هم تحقق نمى یافت زیرا لازمه فرض تحقق سایر مراتب بدون تحقق عالیترین مرتبه وجود این است كه مراتب مزبور مستقل و بى نیاز از آن باشند در حالى كه حیثیت وجودى آنها عین ربط و فقر و نیازمندى است. این برهان علاوه بر اینكه از مزایاى برهان شیخ برخوردار است از چند جهت بر آن نیز برترى دارد:

یكى آنكه در این برهان بر مفاهیم وجودى تكیه شده و از ماهیت و امكان ماهوى ذكرى به میان نیامده است و روشن است كه چنین برهانى با اصالت وجود مناسبتر مى باشد.

دوم آنكه نیازى به ابطال دور و تسلسل ندارد بلكه خودش برهانى بر ابطال تسلسل در علل فاعلى نیز هست.
سوم آنكه به كمك همین برهان نه تنها وحدت بلكه سایر صفات كمالیه خداى متعال را نیز مى توان اثبات كرد. اساسا تمام براهین فلسفى - از جمله، اثبات واجب تعالى - از نوع برهان از راه ملازمات عامه هستند و این قسم، نوع دیگرى از برهان انى بوده و مفید یقین مى باشد. با این تحلیل نه تنها برهان صدیقین با هر تقریرى كه ارائه شود برهان از راه ملازمات عامه است - كه از وجود واقعیت، ما به وجوب وجود ضرورت ازلى و واقعیت استدلال مى كنیم و همه این مفاهیم كثیر از یك حقیقت واحد بسیط انتزاع مى شود و بین آنها تلازم عقلى هست. از این رو آنها را ملازمات عامه مى نامند - بلكه همه براهین اثبات خدا - مثل برهان حركت، برهان امكان وجوب و برهان حدوث و... از این قبیل است؛ به طور مثال چنین گفته مى شود: عالم حادث است و هر حادثى محدثى دارد (یا نیازمند به یك محدث است)، پس عالم محدثى دارد. در این جا بین حدوث و وجود محدث تلازم عقلى برقرار است و در كبراى برهان، احدالمتلازمین براى ملازم دیگر ثابت شده است. به عبارت دیگر در این قیاس، حد اوسط (حادث) و حد اكبر (محدثى دارد) متلازم همند نه علت و معلول؛ چون حد اكبر «محدث» نیست بلكه «محدثى دارد» است و این دو عنوان متلازم یكدیگرند، كه در كبرا یكى براى دیگرى ثابت مى شود.

آنچه در برهان امكان و وجوب یا برهان حركت یا برهان نظم نیز جریان دارد، بر همین منوال است و حد اكبر در آنها «واجبى دارد» (یا «علتى دارد كه خود، معلول نیست»)، یا «محركى دارد» و یا «ناظمى دارد» است و همه این عناوین با حد اوسط آنها یعنى با «ممكن» و «متحرك» و «منظوم» تلازم عقلى دارند. در تمام مواردى كه با مشاهده اثر پى به مؤثر برده مى شود همین قسم از برهان جریان دارد.

حاصل سخن آن كه درباره واجب تعالى جز همان قسم از برهان انى كه از یك متلازم به متلازم دیگر پى برده شود هیچ گونه برهان راه ندارد و تفاوت و امتیازى كه بین ادله مقام وجود دارد وابسته به كیفیت تلازم حد وسط و حد اكبر مى باشد و البته مهمترین و عمیقترین آنها برهانى است كه دو متلازم آن از امور عامه بوده و هر دو از یك ذات بسیط و كامل بى كران انتزاع شده و بر او حمل گردند و آن در برهان صدیقین است. سر این كه این برهان از سایر براهین عمیقتر مى باشد این است كه در انتزاع مفهومهاى این برهان، چیزى از آثار و افعال دخالت نداشته و از هیچ كدام آنها استمداد نمى شود؛ زیرا مفهومى كه از اثر، انتزاع شود جز مؤثر و معنایى كه از فعل گرفته شود جز فاعل چیز دیگرى را اثبات نمى كند و همچنین مفهومى كه از صفت گرفته شود جز موصوف، چیز دیگرى را ثابت نمى كند؛ مثلا برهان امكان و وجوب، فقط «علت غیر معلول» یا «وصف واجب بالذات» را نتیجه مى دهد یا برهان حدوث فقط «قدیم محدث» یا برهان حركت «محرك ثابت» یا برهان نظم (در صورت صحت برهان) فقط «ناظم» را افاده مى كند، در حالى كه هدف از برهان صدیقین، اثبات فوق مقام تاثیر و مرحله فعل و مرتبه اتصاف، یعنى اثبات هویت مطلقه و مقام شامخ ذات بى كران واجب تعالى است.

 
مجله رواق انديشه، شماره 19، تأملى در راه‏هاى خداشناسى، نوشته: حسنعلى رحيقى
مجله رواق انديشه، شماره 9، بررسى شبهه برهان ناپذيرى خدا

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:37 توسط مصطفی |


یکی دیگر از ابزارها - که به یک معنا همان ابزار حس است و به یک معنای دیگر باید حسابش را جدا کرد - عمل است. تا وقتی که ما سر و کارمان فقط با حس محض باشد و پای عمل در کار نباشد اسمش «استقراء» است (از نظر منطقی استقراء می گویند)، وقتی پای عمل نیز در میان بیاید که پای عقل هم بیشتر در کار می آید اسمش آزمون یا تجربه و یا آزمایش است.

یکی از اشتباهات بسیار بزرگ که در میان فیلسوفان اروپائی وجود دارد، تفکیک نکردن میان استقراء و تجربه است، در صورتی که فیلسوفان ما این دو را از یکدیگر تفکیک می کنند و باید هم تفکیک شود. استقراء اعتبار ظنی و گمانی دارد ولی تجربه اعتبار یقینی و برهانی دارد. این است که عرض می کنیم که از نظر دیگر، عمل را باید جدا از حواس بگیریم، چون فرق است میان احساس ساده (که استقراء است) با احساسی که توأم با یک نوع عمل باشد (که تجربه است) و آن عمل ما چیزی نظیر عمل عقلی است؛ چنانکه در عقل تجزیه و ترکیب می کنیم، در خارج تجزیه و ترکیب می کنیم، جدول بندیها می کنیم، کم و زیاد می کنیم، که اینها هم برای ما مفید است.

 
شناخت، صفحه 50-49

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:36 توسط مصطفی |


بحث از علل اربعه (فاعلى - علت غایى - علت مادى و علت صورى) یکى از مباحث فلسفه یونانى ارسطویى است. هرکدام از علل فوق و همچنین روابطشان با هم احکام و ویژگیهاى خاصى داشته که محل بحث و پژوهش مى باشد. علت غایى: اگر چیزى که علت خوانده مى شود خارج از وجود ذات شیء بوده و شیء به خاطر آن به وجود آمده باشد، "علت غایى"، نامیده مى شود.

رابطه علت فاعلى و غایى
در مورد اینکه رابطه علت غایى و علت فاعلى چیست پاسخ این است که علت فاعلى و علت غایى نیز مانند علت مادى و علت صورى نوعى وحدت دارند؛ به این معنى که در برخى از موارد، فاعل به منزله غایت و غایت به منزله صورت فاعل است پس علت غایى مکمل و متمم علت فاعلى است و به همین دلیل مرحوم سبزوارى در شرح منظومه، علت غایى را به نام علت تمامى مى خواند آنجا که در اشعارش مى فرماید: "و للوجود الفاعلى التمامى"؛ تمامیت شیء به غایتش مى باشد. در مورد فاعل و غایت نکته دیگر این است که صورت ذهنى غایت را اگر با قواى علمى فاعل بسنجیم، بالضروره نسبت آنها همان نسبت ماده و صورت است ولى اگر با قواى شوقیه و محرکه فاعل بسنجیم دیگر نسبت آنها نسبت ماده و صورت نیست بلکه نسبت فاعل به فعل است.

در مورد رابطه علت فاعلى و علت غایى ذکر این نکته ضرورى است که علت غایى به حسب ماهیت، علت علت فاعلى است و به حسب وجود معلول وى است؛ همانطور که شیخ الرئیس در اشارات مى فرمایند: «والعلة الغائیة - التى لاجلها الشیء - علة بماهیتها و معناها لعلیة العلة الفاعلیة، و معلولة لها فی وجودها؛ فان العلة الفاعلیة علة ما لوجودها ان کانت من الغایات التی تحدث بالفعل، و لیست علة لعلیتها و لا لمعناها» گرچه ممکن است قبول این مطلب در ابتدا مشکل باشد که یک چیز از نظر ماهیت، علت چیزى باشد و از نظر وجود، معلول آن چیز، چرا که ماهیت و وجود دو واقعیت ندارند بلکه یک واقعیت است که هم مصداق واقعیت شیء است و هم عین وجود او (لذا ممکن است به نظر بیاید که این امر مستلزم دور است) جواب این مشکل این است که علت غایى به حسب وجود ذهنى، علت علت فاعلى است و به حسب وجود خارجى معلول وى است. در واقع وجود ذهنى علت غایى فاعل بالقوه را فاعل بالفعل مى کند؛ پس دور لازم نمى آید.

ذکر این نکته ضرورى است که وقتى حکما مى گویند هر چیزى علت غایى دارد منظور این نیست که هر چیزى از آن جهت موجود مى گردد که نفعى و فایده اى از آن به فاعل یا دیگران برسد؛ بلکه باید گفت گاهى غایت به فعل نسبت داده مى شود و گفته مى شود غایت فعل چیست؟ و گاهى به فاعل نسبت داده مى شود و گفته مى شود غایت فاعل چیست؟ اگر به فعل نسبت داده شود بدان معناست که آن فعل متوجه به سوى چیزى است که آن چیز کمال آن فعل محسوب مى شود، یعنى فى حد ذاته نوعى حرکت و لااقل از قوه به فعل رسیدن است و این فعل با داشتن نیرویى باطنى به سویى روان است که متمم و مکمل آن فعل است. این فعل جهت و نهایت و به عبارت دیگر ما الیه الحرکة دارد، اما نه ما الیه الحرکة الفاعل بلکه ما الیه حرکة الفعل. و اما اگر به فاعل نسبت داده شود مفهوم ما لاجله و ما الیه حرکة الفاعل دارد؛ پس همواره میان غایت و ذى غایت (مغى) یک رابطه طبیعى و تکوینى وجود دارد و آن اینکه ذى غایت طبعا متوجه و متحرک به سوى غایت خویش است و آن را جستجو مى کند.

حکما معمولا غایت را به دو معنا تفسیر مى کنند:
الف "ما الیه الحرکة"؛ چیزى که حرکت به سوى اوست.
ب - "ما لاجله الحرکة"؛ چیزى که حرکت به خاطر اوست. ممکن است تصور شود که این معنى همان تصور عامه مردم درباره غایت است که رابطه غایت و ذى غایت را در ذهن فاعل جستجو مى کنند و به عبارت دیگر با مصنوعات بشرى قیاس مى کنند. ولى این تصور غلط است. مقصود حکما این نیست که غایات طبیعى از آن جهت غایت به شمار مى روند که فاعل، کل آنها را به خاطر یک شیء بخصوص به وجود آورده است بدون آنکه میان غایت و ذى غایت رابطه ذاتى وجود داشته باشد. بلکه از نظر حکما همان است به معنى اول از نظر فاعلى کل، مفهوم "ما لاجله " پیدا مى کند. از نظر حکما علم فاعل کل به اشیا، علم به نظام است چنانکه هست، چون در متن واقعیت هستى مغی وابسته به غایت است و "به سوى غایت بودن" مقوم وجود است به طورى که اگر غایت نمى بود مغی هم نبود قهرا از نظر علم فاعل، مغی به خاطر غایت و براى غایت است.

متکلمان رابطه غایت و ذى غایت را در ذهن فاعل جستجو مى کنند آنچنان که در مصنوعات بشرى وجود دارد. ولى حکیم میان خود فعل و غایت رابطه تکوینى قایل است و رابطه ذهنى را جز علم به غایت و مغی چنانکه هستند نمى داند. علیهذا معنى "غایت به معنى لاجله" نیز از نظر حکیم و متکلم متفاوت است. مالاجله از نظر متکلم که رابطه را اولا و بالذات در ذهن فاعل جستجو مى کند مفهوم محرکیت و باعثیت غایت نسبت به فاعل را مى دهد ولى از نظر حکیم که نظام عینى و علمى را متطابق مى داند عبارت است از علم علت به معلول آن چنان که هست؛ زیرا مغى در خارج و از لحاظ وجود تکوینى وابسته به غایت است و براى اوست و به سوى اوست و اگر غایت در خارج نباشد مغی هم که وجودى وابسته به اوست وجود ندارد. پس هرجا که طبیعت و حرکت طبعى وجود داشته باشد و آن طبیعت و حرکت طبعى فاعل شاعر و عالمى داشته باشد همانطور که غایت به معنى "ما الیه الحرکة " صادق است به معنى "ما لاجله الحرکة " نیز صادق است.

در باب اصل علت غایى بطور کلى دو نظر وجود دارد:
الف) علیت غاییه و هدفدار اختصاص دارد به حوزه وجود انسان و حیوان که حرکت بالاراده دارند، اما در سایر فاعلهاى جهان علیت غاییه وجود ندارد. در حوزه وجود انسان نیز به فعالیتهاى ارادى محدود مى شود که به میل و خواسته انسان مربوط است حال آنکه در سایر فعالیتهاى حوزه وجود انسان از قبیل فعالیتهاى جهازات، خون، قلب، کبد، کلیه و ریه و غیر اینها چون ارادى نیست علیت غاییه وجود ندارد؛ بلکه در افعال ارادى انسان نیز صد در صد علیت غاییه حکومت نمى کند. پاره اى از افعال ارادى انسان بدون هدف صادر مى شود که به نام عبث خوانده مى شود.
ب) در همه فاعلها و بر همه معلولات و مخلوقات جهان اصل علیت غاییه حکمفرماست. یعنى هرجا که علیت هست همان طور که ناگزیر علت فاعلى وجود دارد علت غایى نیز وجود دارد و اصل علیت غاییه بر سراسر کاینات و مخلوقات اعم از مجرد و مادى و اعم از ذى شعور و غیر ذى شعور حکمفرماست. الهیون از این نظر پیروى و از آن دفاع مى کنند.

حکما مى گویند: "العالمة تحت الشوقیة و الشوقیة تحت المدرکة "؛ قوه عامله تحت تاثیر و نفوذ قوه شوقیه است و قوه شوقیه تحت تاثیر قوه مدرکه است. مقصود این است که قوه مدرکه قوه شوقیه را برمى انگیزد و میل را تحریک مى کند و قوه شوقیه قوه عامله را برمى انگیزد و تحریک مى کند تا منتهى به عمل گردد.
هر فعل و عمل اختیارى مستقیما و بلاواسطه از قوه عامله ناشى مى شود ولى خود قوه عامله را قوه شوقیه به حرکت داشته و از قوه به فعل مى رساند و باز قوه مدرکه است که قوه شوقیه را تحریک مى کند پس قوه مدرکه مبدا قوه شوقیه و قوه شوقیه مبدا قوه عامله است و قوه عامله نیز مبدا فعل و عمل خارجى است. از این روست که قوه عامله را مبدا قریب فعل و قوه شوقیه را مبدا بعید آن و قوه مدرکه را مبدا ابعد آن نامند. به تعبیر دیگر همه این مبادى هم غایاتى دارند. غایت قوه عامله همان حرکت اعضا و عضلات به سوى وضعیت و محل مطلوب است، قوه شوقیه هم بدون غایت نمى تواند باشد و غایتش همان چیز مورد شوق است. مبدا ادراک هم بدون غایت نیست. چرا که از دیدگاه حکماى اسلامى هر فعلى غایتى دارد؛ بدین معنى که هر فعل و یا هر فاعلى غایت خاص مربوط به خود را داراست یعنى از هر فعل و هر فاعلى همان غایت مربوط به خود آن را مى بایست انتظار داشت. پس هر قوه اى براى خود غایتى دارد.

شایان ذکر است در هر حرکت اختیارى، تحرک قوه عامله حتما ضرورت دارد کما اینکه تحرک قوه شوقیه یا خوفیه هم ضرورت دارد. ولى مبدا ادراکى انسان دو شاخه دارد و یکى از این دو تا لااقل باید وجود داشته باشد. گاهى مبدا ادراکى مبداى تخیلى است و گاهى مبداى فکرى است. تخیل، این است که انسان یک وقت چیزى را تصور و تخیل کرده و بلافاصله بدون فکر کردن شوقش به آن چیز جذب مى شود. ولى فکر در موردى است که انسان پس از تصور و تصدیق از روى حساب و عقل به موضوعى علاقه پیدا مى کند. گاهى هم هر دو مبدا وجود دارد، اما نمى شود که هیچ یک از دو مبدا وجود نداشته باشد.

 
مقاله علت غایى از دیدگاه حکماى اسلامى نوشته: مرضیه محمودى برخی منابع: شهید مطهرى شرح منظومه، ج‏2، ص 35، 41، 42 و ص 56-60

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:35 توسط مصطفی |


 

در قرآن کریم در ابتدای آیه 22 سوره حشر آمده است:
«هو الله الذی لا اله الا هو»
''ترجمه: اوست الله که اله و معبودی جز او نیست.''

در این جمله دوبار لفظ «هو» تکرار شده است. «هو» به حسب قواعد زبان عربی یک ضمیر است (ضمیر غایب)، به جای " ''او'' " در فارسی. ولی یک تفاوت میان " ''هو'' " در عربی - البته در اصطلاح‏ قرآن در مورد خدا - با " ''هو'' " در هر جای دیگر و یا با " ''او'' " در زبان‏ فارسی هست.

در زبان عربی و زبان فارسی هم "ضمیر" وجود دارد و هم "اسم اشاره".
ضمائر همان است که اول شخص و دوم شخص و سوم شخص دارد. " ''من'' " را اول شخص و یا متکلم می‏گویند، " ''تو'' " مخاطب است، یا در اصطلاح امروزیها دوم شخص، و " ''او'' " غایب.
وقتی می‏خواهند از کسی یا چیزی بحث کنند که او، غیر گوینده و غیر مخاطب است، از وی با کلمه " ''او'' " تعبیر می‏کنند.

ولی در اشاره، واقعا اشاره است: این، آن.
عرب مثلا می گوید " ''هذا'' " یا " ''ذالک'' ". وقتی می‏خواهد بگوید " ''این'' " (در اشاره) به نزدیک می‏گوید " ''هذا'' " یا " ''ذا'' "، وقتی که می‏خواهد بگوید "'' آن'' "، در اشاره به دور می‏گوید: " ''ذلک'' ".
در عربی اگر مورد اشاره کمی دور باشد می‏گویند " ''ذاک'' "، و وقتی می‏خواهند خیلی دور در نظر بگیرند، می‏گویند " ''ذلک'' ".

در مورد خدا اول شخص (انا) استعمال می‏شود که خود خداوند استعمال‏ می‏کند (انی انا الله).
دوم شخص هم استعمال می‏شود که ما " ''انت'' " (تو) می‏گوییم.
سوم شخص هم استعمال می‏شود که "'' او ''" می‏گوییم.
ولی‏ اسمهای اشاره (این یا آن) در مورد خدا استعمال نمی‏شود و این نکته‏ای است‏ که باید به آن توجه کرد.

ما در مورد خدا " ''هذا'' " یا " ''ذالک'' " استعمال نمی‏کنیم، بلکه در مورد هر چیز دیگر استعمال ‏کنیم، در مورد خدا اسم اشاره به کار نمی‏بریم و جایز نیست به کار ببریم چون از مختصات‏ الهی این است که خدا قابل اشاره نیست.

در نهج البلاغه از مسائلی که‏ خیلی روی آن تکیه شده است یکی همین است که به خدا نمی‏شود اشاره کرد. اگر مثلا خدا را با فلان صفت توصیف کنی لازمه‏اش این است که به خدا اشاره‏ کرده باشی و هر کس که به خدا اشاره کند خدا را محدود کرده است:
«و من جهله فقد اشار الیه و من اشار الیه فقد حده» (نهج البلاغه، خطبه اول)
''ترجمه: هر کس او را درست نشناسد، مورد اشاره اش قرار می دهد و هر که مورد اشاره اش قرار دهد، محدودش ساخته است.''

این است که اگر از حالت اول شخص و دوم شخص خارج شد، در غیر خدا به‏ صورت " ''این'' " و " ''آن'' " یعنی با اسم اشاره هم می‏شود او را بیان کرد، ولی در خدا با اسم اشاره نمی‏شود. منحصرا باید با سوم شخص ضمیر گفته شود و آن " ''او'' " است.

نکته دیگر این است که کلمه " ''هو'' " درباره خدا از ضمیر هم یک درجه‏ بالاتر است. اصلا " ''هو'' " یک اصطلاح خاص قرآنی و اصطلاح خاصی است که ما در دعاها این را استنباط می‏کنیم که " ''هو'' " خودش یکی از اسماء الله‏ است؛ یعنی " ''او'' "، یعنی آن که " ''او ''" ی حقیقی فقط اوست، چون " ''او ''" اشاره به غیب و غایب است، یعنی او که غیر او " ''این'' " و " ''آن‏'' " دارد، و آن که اساسا " ''او'' " ی مطلق است یعنی غیب مطلق است‏ خداوند است.

لذا در دعاها اگر توجه کرده باشید ما این جور تعبیرات‏ داریم: " ''یا هو'' ".
اصلا " ''هو'' " به معنی ضمیر، معنی ندارد که منادی‏ واقع شود، ولی " ''هو'' " در مورد خدا منادی واقع می‏شود و می‏گوییم: " ''یا هو'' "، " ''یا من لا هو الا هو'' ". (در دعاها تعبیرات خیلی عجیبی است؛ یعنی ای کسی که " ''هو'' " ی حقیقی نیست مگر او.) " ''هوییی'' " که منحصرا به‏ او باید گفت " ''هو'' "، فقط تو هستی.

حدیثی است که از وجود مقدس امام حسین علیه السلام روایت شده‏ است. حدیث خیلی مفصلی است در تفسیر آیه «قل هو الله احد» (بگو اوست خدای یگانه) و حدیث بسیار پر معنایی است و در واقع گنجی است از معرفت.

از جمله‏ در آنجا حضرت راجع به همین کلمه " ''هو'' " بحث کرده است. می‏فرماید آنجا که می‏گوید: «قل هو الله احد» نباید خیال کنی ضمیری به کار برده‏ای - مثل اینکه " ''هو'' " را در جاهای دیگر به کار می‏برند - اسمی از اسماء الهی را بیان کرده‏ای.

 
آشنایی با قرآن 6، صفحه 186-183
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:34 توسط مصطفی |


آیا شما، می توانید، فرمول شیمیائی یک اندیشه را بنویسید؟ طول آنرا به سانتیمتر، وزن آنرا به گرم، رنگ آن، شکل آن، اندازه آن، فشار و کنش درونی آن، میدان تاثیر آن، جهت و سرعت حرکت آن را بگوئید؟ هرگز نمی توانید. دانشوران علوم طبیعی، فیزیکدانها، شیمیستها هم با هم اگر جمع شوند، نیز نمی توانند. این سخن من نیست، سخن دکتر کونگدرون، کارشناس فیزیک و فلسفه علم، استاد دانشگاه برتن، می باشد. در واقع محال است چنین چیزی از روی تصادف پیدا شده باشد. علت و معلول می گوید: بایستی میان علت و معلول سنخیت باشد. کرم خاکی نمی تواند برای وجود خورشید علت باشد.

تصادف بی شعور، نمی تواند برای شعور، فکر و اندیشه، علیت داشته باشد. آری علت وجود برای اندیشه بشر، هوش بشری، عقل بشری موجودی است که دارای اندیشه نامتناهی، هوش نامتناهی، عقل نامتناهی، قدرت نامتناهی است. او است که هزاران سال است که بهر فردی از افراد بشر اندیشه داده و می دهد فکر داده و می دهد؛ هوش داده و می دهد؛ عقل داده و می دهد و بشر را در سیر تکامل فکری و عقلی قرار داده است. پس ازین هم به بشرهای آینده اندیشه هوش، عقل می دهد و خواهد داد بدون آنکه از وی کم شود؛ زیرا اگر کمی و کاستی در وی راه می یافت، بایستی بشر امروز، از بشر دیروز، فکرش، عقلش، اندیشه اش، کمتر می بود. بایستی تکامل علمی و صنعتی و ترقیات مادی، نصیب بشر امروز، نشده باشد. ولی امروز، به جای سپاسگذاری از این لطف و از این مهر، بجای تعظیم در برابر این قدرت نامتناهی، بجای سر فرود آوردن در برابر این عظمت، چه می کند؟ ناسپاس است! سرکش و طغیان گر است!
 
نشانه هایی از او، جلد 2، صفحه 98-97

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:32 توسط مصطفی |


چرا اندیشه و تفكر در ذات الاهى جایز نیست؟ فكر و اندیشه بشر به ذات غیبى او راه ندارد و جز تحیر و سرگردانى یا انحراف و ضلال، بهره دیگرى نخواهد داشت.

در آلا فكر كردن شرط راه است *** ولى در ذات حق محض گناه است
بود در ذات حق اندیشه باطل *** محال محض دان تحصیل حاصل

ذات حق كه از آن به «هویت غیبیه»، «غیب ذات»، «مقام ذات»، «مرتبه ذات» و گاهى هم به الفاظ دیگر مانند «عنقاء» و «غیب الغیوب» تعبیر مى شود، وجود صرف است، هیچ گونه حدى ندارد، از جمیع تعینات - چه مفهومى و چه مصداقى - مبرا است، نه نامى دارد و نه نشانى، نه اسمى دارد و نه رسم و صفتى، نه با اسم یا صفتى مقید است و نه با عدم آن اسم یا صفت، نه با تعین خاصى متعین است و نه با عدم همان تعین. حتى با «اطلاق» و «عدم تعین» هم مقید نیست، زیرا «اطلاق» و «عدم تعین» نیز به جاى خود، نوعى تعین و قید است و مقام ذات از آن هم منزه است.

اما تعینات اسمى و وصفى (اسما و صفات حق) همه از مقام ذات متأثر بوده، در مقام تجلى به ظهور مى رسند از این رو، به مقام ذات خداوند راهى نیست، نه فكر بدان مقام راه دارد و نه عقل و نه وهم و كشف ارباب شهود. همه این ها از این مقام قاصر و در این میدان كاملا عاجزند. اگر قدم پیش بگذارند، حیران مى گردند یا به راه ضلالت و خطا مى روند و علاوه بر نرسیدن، از آن دور مى شوند: («یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم و لا یحیطون به علما؛ خداوند آینده و گذشته شان را می داند و آنان به او احاطه علمی ندارند» طه/ 110). ادراك بشر، به آنچه متعین است راه دارد نه به ذاتى كه از همه تعین ها بالاتر است و تعین ها همه متأخر از آن، بعد از آن و مخلوق آن هستند. اشاره نیز بدان مقام راه ندارد، چه اشاره حسى باشد و چه اشاره ذهنى، عقلى و وهمى. چگونه مى توان به ذاتى كه تعین ندارد، اشاره كرد؟ به همین جهت، از فكر در «ذات حق» نهى شده است.

امام على بن موسى الرضا (ع) مى فرماید: «... فلیس الله عرف من عرف بالتشبیه ذاته و لا ایاه و حد من اكتنهه و لا حقیقته اصاب من مثله و لا به صدق من نهاه و لا صمد صمده من اشار الیه؛ پس، خداى را نشناخته، آن كس كه ذات او را به چیزى تشبیه كرده است و به توحید او نائل نگشته، آن كس كه خواسته است به كنه ذات او برسد و به حقیقت او نرسیده، آن كس كه ذات او را تصویر ذهنى نموده است و به او تصدیق نكرده، آن كس كه ذات او را حدى قائل شده است و به جانب او روى نیاورده، آن كس كه به ذات او اشاره كرده است ...» (كتاب التوحید صدوق، ص 34).

حتى اگر عقل و عشق همگام باشند و با بلند پروزاى هاى خود بخواهند به سوى مقام ذات اوج بگیرند، راه به جایى نبرده، به حیرت خواهند افتاد و بر عجز و قصور خود در این میدان با كمال شرمسارى اعتراف خواهند كرد. اهل دعا در مقام دعا، اهل عبادت در مقام عبادت، اهل ذكر در مقام ذكر، ارباب سلوك در مقام سلوك و ... به ذات عینى حق در مظاهر اسماى او روى مى آورند و از طریق اسما و صفات او، به ذات او متوجه مى شوند، به عبارتى ذات حق را با اسما مى خوانند، زیرا به مقام ذات راه نیست.

عنقا شكار كس نشود دام بازچین *** كاین جا همیشه باد به دست است دام را

قرآن كریم كه جامع ترین، دقیق ترین و رساترین تعریف ها را درباره خداوند متعال مطرح مى كند، خداوند سبحان را تنها از طریق اسما و صفات باز مى شناساند. قرآن كریم در پى آن است كه در حد توان، خداوند را به كامل ترین وجه از طریق اسما و صفاتش به انسان بشناساند. از دیدگاه قرآن، خداوند گشایش بخش و دانا (بقره/ 115) سریع ترین حسابگران، زنده و پاینده، (انعام/ 62، طه/ 111) والا، بزرگ و داراى حقیقت، (لقمان/ 30) صاحب شكوه و ارجمندى (الرحمن/ 27) و بى نیاز است (اخلاص/ 2).

از نظر قرآن، خداوند متعال است، (طه/ 114) یعنى، از هر چه در وهم ما آید، بالاتر است و هرگز ما نمى توانیم حقیقت او و جمال و جلال او را - آن گونه كه هست - در یابیم (انعام/ 100). خداوند، یكى است و جز او خدایى نیست (آل عمران/ 18) او یكتا و یگانه است (اخلاص/ 1، نحل/ 51). و هیچ چیز مثل و مانند او نیست (شورى/ 11). اوست پادشاه راستین جهان هستى، پاك از هر عیب، سلامت بخش، مراقب بر همه چیز، عزیز، اصلاحگر، ترمیم كننده و شایسته بزرگى است (حشر/ 23). و بر همه چیز قادر و توانا است (بقره/ 284). او خدایى است بخشنده و مهربان و این دو صفت چنان در او متجلى است كه تمام سوره هاى قرآن را با آن آغاز كرده است (بسم الله الرحمن الرحیم)، آن چنان خدایى است كه مهربانى و بخشایش را بر خود فرض كرده است. خداوند، در غایت عظمت است، اما به انسان از رگ گردن نزدیك تر است و حتى وسوسه هاى نفس او را نیز مى داند (ق/ 16).

او خدایى است آمرزنده و نیرومند (غافر/ 3)، توبه پذیر (آل عمران/ 8)، دوستدار (بروج/ 14)، داراى نعمت (غافر/ 3)، داراى رحمت (انعام/ 133)، بسیار توبه پذیر (بقره/ 37) و داراى فضل بزرگ (آل عمران/ 74). صاحب اختیار، مالك و مدبر همه شؤون و پروردگار همه عالمیان است (فاتحه/ 2). او هیچ شریكى ندارد نه در آفرینش و سلطنت و نه در ربوبیت و نه در هیچ كمال دیگر. غیر از خداوند، هر كس نصیب و بهره اى از كمال دارد، از خدا وام گرفته است (فاطر/ 15). دست رحمت و قدرت الاهى گشوده است و هر گواه كه بخواهد مى بخشد و روزى مى دهد (مائده/ 64). هر جا باشیم، او با ما است و به آنچه مى كنیم دانا است (حدید/ 4). در واقع به هر جا روى كنیم، خدا آن جا است (بقره/ 115).

در توحید به سند خود از امام موسى بن جعفر (ع) روایت كرده كه در خلال كلماتى كه در توحید ایراد فرموده چنین گفتند: بین خدا و خلقش غیر خود خلق حجابى نیست، پس اگر از خلق خود محجوب شده این محجوبیش مانند محجوب بودن مادیات بخاطر حائل شدن حائلى نیست، آرى، او از خلقش مستور است بدون سترى مستور، او بزرگ و شایسته بزرگى است و معبودى جز او نیست «التوحید ص 178 ح 12 ط تهران».

در كتاب علل الشرایع و كتاب جوامع توحید همین معنا از حضرت رضا (ع) نیز روایت شده و روایت شریفه بالا معرفت حقیقى به خدا و آن معرفتى را كه جهل و خطا و زوال و تغییر نمى پذیرد تفسیر نموده و مى فرماید: خداى تعالى از هیچ موجودى پوشیده و نهان نیست مگر بوسیله خود آن موجود- بخلاف ما كه اگر از كسى و یا چیزى پنهان مى شویم بوسیله دیوار و یا چیز دیگرى خود را پنهان مى كنیم- پس در حقیقت حجاب و مانع از مشاهده خداى تعالى خود موجودات هستند. آن گاه اضافه مى كند كه ساتریت و حجاب بودن موجودات بطور حقیقت نیست، حجابى است كه نمى بایست حجاب و مانع باشد، و خلاصه اینكه مى فهماند: خداى سبحان بایستى براى مخلوقات مشهود باشد، الا اینكه خودبینى مخلوقات، ایشان را از مشاهده خداوند غافل ساخته و نمى گذارد متوجه شوند به اینكه خدا را دائما مشاهده مى كنند. آرى، علم به او همیشه و در هر حال هست، ولیكن علم به علم است كه گاهى به خاطر سرگرمى به چیزهاى دیگر مفقود مى گردد.

امام صادق (ع) هم همین نكته را در پاسخ شخصى كه نزد وى از ابتلاى به وسوسه و كثرت شبهات شكایت كرد اساس كلام قرار داده و به آن تكیه كرد و فرمود: آیا هیچ سوار كشتى شده اى و هیچ برایت پیش آمد كرده كه كشتیت در دریا شكسته شده باشد و تو تنها بر تخته اى سوار شده باشى و امواج هولناك دریا تو را به اینطرف و آن طرف كشانیده و تو به كلى از نجات مایوس شده باشى؟ و آیا اگر به چنین ورطه اى در افتاده اى هیچ در آن حال دلت به جایى بستگى داشته؟ عرض كرد: آرى. حضرت فرمود همان كسى كه در آن حال تكیه گاه تو بود خداى متعال است.

و در كتاب جوامع توحید از حضرت رضا (ع) روایت شده كه فرمود: حجاب میان خدا و خلق همان آفرینش خلق است. و در كتاب علل به سند خود از ثمالى روایت كرده كه گفت: خدمت امام على بن الحسین (ع) عرض كردم به چه علت خدا خود را از خلائق محجوب كرد؟ فرمود: براى اینكه خداوند خلقت ایشان را تا اندازه اى و به اعتبارى بر اساس جهل بنا نهاده است. معناى این روایت از روایت قبلى كتاب توحید به خوبى بدست مى آید، و از آن بر مى آید كه مقصود از" خلقت انسان بر اساس جهل" این است كه خداوند انسان را طورى آفریده كه به خود مشغول باشد و این اشتغال او را از لقاى پروردگار حاجب و مانع گردد.

و در كتاب محاسن به سند خود از ابى جعفر (ع) روایت كرده كه فرمود:" خداى تعالى بود و هیچ چیز جز او نبود، نورى بود كه ظلمتى در او نبود، راستیى بود كه دروغى در او نبود، دانایى بود كه هیچ جهلى در او نبود، حیاتى بود كه مرگ در او راه نداشت، و اكنون هم همین طور است و از این به بعد هم تا ابد همین طور خواهد بود. و در كتاب توحید به سند خود از حضرت رضا (ع) روایت كرده كه در ضمن حدیثى فرمودند: رسول خدا هر وقت در مقام بر مى آمد كه با چشم دل پروردگار خود را ببیند خداوند او را در نورى نظیر نور حجاب ها قرار مى داد و در نتیجه هر چه در آن حجاب ها بود برایش روشن مى شد و نیز در همان كتاب به سند خود از محمد بن فضیل روایت كرده كه گفت از امام ابى الحسن (ع) پرسیدم آیا رسول خدا (ص) پروردگار خود را مى دید؟ فرمود: آرى با دل خود مى دید، مگر نشنیده اى كلام خداى عزوجل را كه مى فرماید: «ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى؛ دل در آنچه دیده بود دروغ نگفت» (نجم/11)، از این آیه به خوبى بر مى آید كه آن جناب پروردگار خود را مى دیده و لیكن نه به چشم سر بلكه به قلب.

و نیز به سند خود از عبدالاعلى مولى آل سام از امام صادق (ع) روایت كرده كه در ضمن حدیثى فرمودند: و هر كه گمان كند كه خدا را شناخته و وقتى از او بپرسند چطور شناختى او در جواب، خدا را به حجاب و یا صورت و یا مثالى تشبیه كند چنین كسى مشرك است، زیرا حجاب و مثال و صورت غیر خدا است، خداى تعالى واحد است و توحید او ضرورى است، بنابراین، چگونه داراى توحید است كسى كه او را به غیر او شناخته است. تنها راه شناختن خدا این است كه او را با او و از راه خود او بشناسند، هر كس او را به وسیله غیر او بشناسد در حقیقت او را نشناخته، بلكه همان غیر را شناخته است، چون میان خدا و خلایق واسطه اى نیست تا خلایق او را به وسیله آن واسطه بشناسند، خداوند همه عالم را از هیچ آفریده. به اسمایى مسمى مى شود و او غیر آن اسماء است و اسماء هم غیر اوست، و اگر به وصفى توصیفش مى كنیم او غیر واصف و واصف غیر اوست، بنابراین هر كس خیال كند كه ایمانش به خداى تعالى ایمان به كسى است كه او را نمى شناسد او گمراه از معرفت است، چون مخلوق جز با خدا چیزى را درك نمى كند، پس معرفت به خدا هم جز با خداى تعالى به دست نمى آید. آرى، نه خداوند در مخلوقات است و نه مخلوقات در اویند.

توضیح اینكه خداوند به ذات خود شناخته مى شود و انحصار معرفت به خدا در فكر و استدلال، خود جهل به خدا و شرك خفى به او است. این روایت معرفت خدا را براى هر موجودى كه داراى درك است هر چند دركش ناچیز باشد اثبات مى كند، و آن را به آدمیان انحصار نمى دهد، چون ملاك این معرفت و راه آن را فكر ندانسته تا در نتیجه مخصوص آدمیان باشد و صریحا مى رساند كه انحصار معرفت به فكر و استدلال خود جهل به خدا و شرك خفى به او است. بیان این معنا منوط به یادآورى مقدماتى است كه در همین روایت مى باشد، و آن مقدمات یكى این است كه تعلق گرفتن معرفت انسان به چیزى ادراك همان چیز است، هم چنان كه ادراك چیزى عبارت است از تعلق گرفتن معرفت ما به آن چیز و لا غیر. پس اگر فرض كنیم كه ما چیزى را به وسیله چیز دیگرى شناخته ایم و آن چیز دیگر واسطه در شناسایى ما بوده پس در حقیقت همین واسطه متعلق ادراك ما قرار گرفته نه آن چیزى كه صاحب این واسطه بود، زیرا اگر معرفت بواسطه معرفت به صاحب واسطه هم بوده باشد بایستى به یك معنا واسطه و صاحب واسطه یكى باشند هر چند به اعتبارى دیگر غیر هم بوده باشند، و تا به یك اعتبار یكى نباشند ممكن نیست معرفت به یكى از آن دو معرفت به دیگرى باشد، مثلا حسین نامى كه از جلو ما عبور مى كند و ما او را در ذهن خود تصور مى كنیم، این صورتى كه از آن شخص در ذهن ما ترسیم مى شود واسطه میان ما و درك حسین است در عین اینكه به وجهى عین او نیست به وجه دیگرى عین او است زیرا اگر عین او نباشد لازمه اش این است كه ما حسین را ندیده درك نكرده باشیم و در نتیجه تمامى علوم ما جهل بوده باشد.

ولیكن این حرف در معرفت خدا جریان ندارد زیرا میان ما و خداى تعالى چیزى واسطه نیست و در نتیجه ما آن طور كه حسین را درك مى كردیم و به وى معرفت پیدا مى كردیم نمى توانیم به خداوند معرفت پیدا كنیم، مگر اینكه او را با خود او بشناسیم. بنابراین، كسى كه ادعا مى كند من خداى تعالى را بوسیله تفكرات و تصور و تصدیق و یا بوسیله آیات خارجى شناخته ام در حقیقت به شرك خفى مبتلا شده چون قائل به وجود واسطه اى بین خدا و خلق شده، واسطه اى كه نه خدا است و نه خلق خدا و معلوم است كه چنین چیزى باید مستقل و بى نیاز از خدا باشد، و یا به عبارتى دیگر خدایى مانند خداى تعالى و شریك او خواهد بود، پس اگر خداى تعالى به ذات خود شناخته شد كه خوب وگرنه به هیچ وسیله و واسطه دیگرى شناخته نمى شود و چون خداوند بطور مسلم قابل شناختن است پس او شناخته به ذات خویش است، یعنى معروفیت او و ذات او یك چیز است، و چون محال است كه شناخته نشود لذا ثبوت ذات او عین ثبوت شناخته شدن او است.

در علم به هر چیزى نخست علم به آفریدگار آن حاصل مى شود و محال است كه خداى تعالى شناخته نشود. خواهید پرسید چطور خداى تعالى قابل شناسایى است و محال است كه شناخته نگردد؟ در جواب براى توضیح مطلب مى گوییم: هیچ موجودى از موجودات و مخلوقات به ذات خود مستقل از خداى تعالى نیست، نه در خارج و نه در ذهن، و هر موجودى كه ما تصور و فرض كنیم وجودش نظیر وجود رابطه اى است كه در جمله" عدد چهار جفت است" میان عدد چهار و جفت برقرار است، هم چنان كه رابطه میان آن دو به هیچ وجهى از وجوه مستقل از آن دو طرف نیست، همین طور هیچ موجودى مستقل از آفریدگار خود نخواهد بود. بنابراین، اگر علم ما و یا علم مخلوق دیگرى به چیزى تعلق بگیرد در همان حال به آفریدگار آن چیز نیز تعلق گرفته، چون آن چیز هم در خارج و هم در ذهن ما همراه با آفریدگارش است، چون اگر وجودش متكى به وجود آفریدگارش نباشد خواه ناخواه باید مستقل از او باشد. پس هیچ عالمى پى به معلومى نمى برد مگر اینكه قبل از پى بردن به آن معلوم به وجود آفریدگار آن معلوم پى برده باشد.

و چون خود آن عالم هم مخلوق است و در عالم بودنش مستقل از خالق خود نیست - چه اگر مستقل از خالقش باشد مخلوق نخواهد بود - پس هم خود عالم در عالم بودنش محتاج به خدا است و هم معلومى كه تحصیل كرده در معلوم بودنش محتاج به خدا است، به این معنا كه معلوم هیچ وقت معلوم نمى شود مگر آنكه خالقش معلوم شود، و ما هر چیزى را كه بفهمیم و به هر چیزى كه علم پیدا كنیم نخست علم ما به خالق آن چیز تعلق گرفته و در ثانى به خود آن چیز، هم چنان كه خالق آن چیز نخست خودش عالم بود نه اینكه به طفیل علم او ما نیز عالم شده ایم. با در نظر گرفتن این مطلب در آیه شریفه «وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ؛ و احاطه نمى یابند به هیچ مقدارى از علم او مگر به آن مقدارى كه او بخواهد» (سوره بقره آیه 255). همچنین در كلام امیرالمؤمنین (ع) كه فرمود: «ما رایت شیئا الا و رایت اللَّه قبله؛ من هیچ چیز ندیدم مگر آنكه قبل از دیدن آن چیز خدا را دیدم».

خلاصه كلام اینكه خداى تعالى معروف و معلوم است به دلیل اینكه به حكم ضرورت ثبوت هر علمى به هر معلومى منوط بر این است كه نخست او معروف و معلوم باشد. پس اینكه امام صادق (ع) در روایت بالا فرمودند: " هر كه گمان كند كه خدا را به حجاب و یا صورت و یا مثالى شناخته او در حقیقت به خدا شرك ورزیده". بعید نیست كه مقصود آن جناب از كلمه حجاب همان واسطه هایى باشد كه فرض كردیم فاصله میان خدا و عارف به او قرار گیرد، و مراد از صورت، صورت ذهنى باشد كه همیشه توأم با اوصاف محسوس از قبیل اشكال و الوان و مقادیر است، و مراد از مثال، معانى عقلى و غیرمحسوس باشد. ممكن هم هست بگوییم مراد از صورت صور محسوس و مراد از مثال صور خیالى است و یا مراد از صورت تصور و مراد از مثال تصدیق آن تصور است، و به هر حال روایت به هر كدام از این چند معنا باشد علوم فكرى را شامل است، و روایات دیگر در اینكه علم فكرى به خداى تعالى احاطه پیدا نمى كند بسیار زیاد است.

مقدمه دیگر جمله " خداى تعالى واحد است و توحیدش ضرورى است" مى باشد، زیرا از این جمله نیز بدست مى آید كه معرفت با واسطه، شرك است، زیرا در چنین معرفت، چیزى بعنوان واسطه اثبات شده كه نه خالق است و نه مخلوق، و چنین چیزى هر چند به وجهى از وجوه مباین با خدا است لیكن به وجهى دیگر باید مشارك با او باشد، و این خود شرك است، و خداوند كسى است كه هیچ چیزى به هیچ وجهى از وجوه مشارك با او نیست، تا در نتیجه واحد نباشد، و از قبیل صور علمیه نیست، كه در معنا و حقیقت با معلوم خارجى متحد و در وجوه از آن جدا و در نتیجه مركب از ماهیت و وجود باشد. مقدمه دیگر جمله " چگونه داراى توحید است كسى كه او را به غیر او شناخته" مى باشد، زیرا در این جمله خاطر نشان ساخته كه چنین عقیده اى شرك است، چرا كه ذات خدا را مركب دانسته و براى او شریك اثبات كرده است.

و نیز جمله" تنها راه شناختن خدا این است كه او را با خود او از راه خود او بشناسند" است كه واسطه در معرفت را لغو كرده، و جمله" هر كس او را بوسیله غیر او بشناسد در حقیقت او را نشناخته بلكه همان غیر را شناخته" است كه به ضمیمه تعلیل " چون میان خدا و خلائق واسطه اى نیست " مى رساند كه بیرون از خدا و خلایق هیچ موجودى نیست كه خلایق را با خدا مرتبط سازد: " خداوند همه عالم را از هیچ آفریده" آفریدن او مانند صنع صنعتگران نیست كه مواد تركیبى خارجى به ضمیمه نقشه مصنوع در ذهن او، او را با مصنوعش ارتباط دهد. و جمله " به اسمایى مسما مى شود و او غیر آن اسماء است" به منزله دفع اعتراضى است كه ممكن است بشود، و آن این است كه كسى بگوید: " ما اگر خدا را مى شناسیم تنها از راه اسمایى مى شناسیم كه جمال و جلال او را حكایت مى كنند " در جمله بالا این اعتراض را جواب مى دهد به اینكه مسمى شدن به اسماء، خود اقتضا دارد كه او غیر اسماء باشد، براى اینكه اگر غیر اسماء نبود و اسماء عین او و او عین اسماء بود مى بایست معرفت او به اسماءش معرفت خود او باشد نه معرفت او به چیز دیگر. جمله " او غیر واصف و واصف غیر او است" نیز همین معنا را تأكید مى كند.

جمله " هر كس خیال كند كه ایمانش به خدا ایمان به كسى است كه او را نمى شناسد" اشكالى است كه از طرف صاحب اعتراض بیان شده، در حقیقت صاحب اعتراض برگشته و مى گوید: " ایمان ما به خدا ایمان به امر مجهولى است كه راهى به شناسایى ذات او نداریم، تنها چیزى كه در این باره براى ما امكان دارد ایمان به آیات او است، كه آن را بطور مجاز ایمان به خدا هم مى گوییم، در حالى كه ایمان به خدا نیست، جمله " او گمراه از معرفت است" اشكال بالا را جواب داده و مى فرماید: چنین كسى نمى فهمد كه چه مى گوید، براى اینكه او بدون تردید چیزى را درك مى كند و چنان نیست كه هیچگونه دركى نداشته باشد، و چون ناگزیر از اقرار به چنین دركى است مى گوییم " هیچ مخلوقى هیچگونه دركى ندارد مگر بوسیله خدا" پس این شخص خدا را مى شناسد وگرنه ممكن نبود كه بوسیله خدا چیز دیگرى را بشناسد،" معرفت خدا هم جز بوسیله خود خداى تعالى بدست نمى آید " چون گفتیم هیچ رابطه مشتركى میان خالق و مخلوق نیست، آرى نه خدا در مخلوقات است و نه مخلوقات در اویند.

پس خلاصه مفاد روایت این شد كه معرفت خداى سبحان براى هر داراى درك و صاحب شعورى ضرورى است، الا اینكه بسیارى از خلق از اینكه چنین معرفتى دارند غافلند، و كسانى هم كه خدا را شناخته و مى فهمند كه خدا را شناخته اند اینگونه افراد به خوبى مى دانند كه خدا را با خود خدا شناخته اند، بلكه هر چیز دیگرى را هم بوسیله خدا شناخته اند، و این مفاد بعضى از قسمت هایش در روایات دیگرى نیز دیده مى شود، و این قبیل روایات در میان روایات صادره از ائمه اهل بیت (ع) آن قدر زیاد است كه نه مى شود همه را در اینجا نقل كرد و نه حاجتى به نقل آنها است.

 
مجله پرسمان، شماره 15، انديشه در ذات الاهى، نوشته: محمدرضا كاشفى، ترجمه تفسير الميزان، ج‏8، ص: 348-343

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:31 توسط مصطفی |


قرآن استدلال بر خدا را که از طریق مخلوقات می کند، از دو راه بلکه از سه راه می کند، یکی اینکه اصلا این موجودات را حادث و مخلوق می داند، می گوید اساسا کی اینها را به وجود آورده؟ به دلیل اینکه نبوده اند و پیدا شده اند، نیستند و تغییر و تبدیل می پذیرند و پیدا می شوند، می گوید خدا خالق است.
دلیل دیگر نظم موجودات است و این هم در قرآن زیاد تکرار شده است، (استدلال) به نظم ماهرانه ای که نشان می دهند ناظم مدبری داشته است که از این نظر عالم حکم یک ساختمانی را دارد که وضع ساختمان و ترتیب اجزائش نشان می دهد که عمدی در کار بوده است که هر چیزی را در جایی برای منظوری قرار بدهد، همین طور که نوشته های یک کتاب، ترتیب کلمات و حروف بر علم نویسنده آن دلالت می کند، و همچنین یک مصنوع مثل ماشین یا ساعت و یا ساختمان (بر صانع آن دلالت می کند).

یک استدلال دیگری در قرآن است و آن غیر از این دوتاست و از راه هدایت و رهبری موجودات است و این از مختصات قرآن است که تفکیک کرده است میان اصل نظم و اصل هدایت، یعنی آن را یک چیز می داند و این را چیز دیگر، و همان جا باز عرض کردم من در میان کسانی که دیده ام متوجه این نکته شده ام اول کس ظاهرا فخرالدین رازی است که در تفسیر خودش می گوید برخلاف آنچه که متکلمین خیال می کنند، قرآن ایندو را از یکدیگر تفکیک کرده است.
چطور می شود هدایت را از نظم تفکیک کرد؟ ممکن است بگویید همان است، چیز دیگری نیست. اگر ساختمان موجود یک شیء برای راهی که می رود کافی باشد، آن دیگر هدایت علیحده ای ندارد، مثل اینکه یک سفینه را طوری می سازند که خود سفینه و آن ساختمان داخلی و ماشینی اش کافی است، یعنی مجموع علل فاعلی که در آن گنجانده اند کافی است که او را پیش ببرد و هدایت کند، همان نظمش هادی او هم هست. ولی گاه یک نوع هدایتهایی در شیء هست که این ساختمان برای آن هدایت کافی نیست، یک چیز دیگری غیر از ساختمان مادی اش باید باشد، مثل یک کششی که از جلو دارد این شیء را می کشد و می برد.

می گویند علل فاعلی کأنه سائق است یعنی از پشت سر شیء را می راند و به جلو می برد، علت غائی مثل قائد است که از جلو می کشد، مثل یک جذبه ای که یک شیء را به سوی خودش می کشد. ما از قرآن چنین استنباط می کنیم که گذشته از این نظم بسیار دقیقی که در اشیاء هست، قوه هدایتی در اشیاء وجود دارد که اینها را می کشاند. در آنجا ما بحث کردیم این هدایتهای عجیبی که در اشیاء مخصوصا در جانداران هست، نظم داخلی و نظم ماشینی شان، برای چنین هدایتی کافی نیست خصوصا آنهایی که از نوع ابتکار است و حتی از نوع تطبیق دادن خود بر احتیاجات جدید و احتیاجات غیر پیش بینی شده است.

اصل هدایت اشیاء در قرآن
یک اصلی که در قرآن کریم خیلی هم روی آن تکیه شده است، اصل هدایت اشیاء است، و قرآن می فرماید که ما هیچ چیزی را عاری از هدایت خلق نکردیم: «ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی» (طه/50) (با " ثم " ذکر کرده است) در ساختمان هر چیزی آنچه که برای آن چیز لازم است قرار دادیم و سپس او را هدایت کردیم. آنچه که در اینجا من می خواهم به آن استدلال کنم این " کل شیء " است، یعنی هر موجودی، در هر مرتبه ای، به هر نوع هدایتی که نیاز دارد و در مسیر تکاملی آن قرار گرفته است آن هدایت به او داده شده است.
بنابراین ما باید ببینیم که انسان در چه مرتبه ای و در چه مرحله ای از تکامل است و در آن مرحله به چه هدایتهایی نیازمند است. اگر ما نیازمندی را ثابت کردیم - ممکن است شما آن را قبول نکنید، آن یک حرفی است، ولی اگر نیازمندی بشر را به هدایت وحی قبول کردیم - به حکم قرآن که هیچ موجودی در مرتبه ای که به یک هدایت احتیاج دارد، مهمل گذاشته نمی شود، باید قبول کنیم چنین هدایتی وجود دارد.

دوباره در تأیید این اصل می فرمایند: «الذی خلق فسوی و الذی قدر فهدی» (اعلی/2و3). آنجا هم باز خلقت و تسویه و تعدیل و تکمیل (ساختمان شیء) علیحده ذکر شده، و هدایت به عنوان یک امر علیحده ذکر شده است. «و لکل وجهة هو مولیها» (بقره/148) (این همان اصل غائیت است) هر چیزی در جهان یک وجهه ای، یک طرفی دارد، یک غایتی دارد که آن غایت را پیش می گیرد یعنی اشیاء تنها از پشت سر رانده نمی شود که همین علل مادی باشد، به سوی جلو هم کشیده می شوند، یک جاذبه ای هم در جلو دارند که راه خودشان را به واسطه آن جاذبه ای که از جلو آنها را می کشد به سوی کمال آینده خودشان می پیمایند.
" تکامل هدایت شده " - که علمای امروز هم رسیده اند به اینجا که برخلاف آنچه که داروین و بسیاری اشخاص دیگر می پنداشتند که تکامل یعنی جمع شدن شرایط (مادی)، این امر کافی نیست برای اینکه جاندارها به این تکاملی که پیدا کرده اند برسند، در عین حال یک هدایتی هم هست، یک کشیدنی هم هست که اینها را از این مسیرها دارد عبور می دهد، یعنی مجموع آن شرایط مادی کافی نیست که (جاندار) به آنجا برسد، باز در میان این مجموع علل و شرایط، رهبری و هدایت می شود.
بنابراین وقتی که قرآن مسأله هدایت را به صورت یک اصل کلی به ما تلقین و القاء می کند و می گوید هیچ چیزی خالی از هدایت نیست، پس اگر نیاز به یک هدایتی و نیز امکانش - به قول بوعلی - ثابت شد (بوعلی می گوید صرف اینکه بگویید ما به چنین چیزی نیاز داریم پس باید باشد، کافی نیست، باید ببینیم امکانش هم در کار هست یا نه. وقتی امر محال شد که دیگر پیدا نمی شود)، اگر ما نیاز بشر به هدایت نبوت و امکان وجود چنین هدایتی را - یعنی امکان اینکه بشر بتواند وحی را از خدا تلقی بکند - ثابت کردیم، از ناحیه خداوند قصور و نقص و منع و بخلی در کار نیست، قطعا چنین چیزی وجود دارد.

 
کتاب نبوت شهید مطهری، صفحه 68-66

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:30 توسط مصطفی |


 

شناخت یعنی آگاهی و آگاهی احتیاج به تعریف ندارد ولی ابزار شناخت چیست؟ برای شناخت ابزار متعددی متصور می باشد. یكی از وسائل و ابزارهای شناخت برای انسان "حواس " است. انسان دارای حاسه های متعدد است: حس باصره، حس سامعه، حس ذائقه ،... اگر فرض كنیم انسان فاقد همه حواس باشد فاقد همه شناختها خواهد بود. جمله ای است كه از قدیم الایام معروف است و شاید از ارسطو باشد: «من فقد حسا فقد علما؛ هر كس كه فاقد یك نوع حس باشد، فاقد یك نوع شناخت است».

علاوه بر حواس، انسان نیاز به یك امر و یا امور دیگری دارد. انسان برای شناختن، به نوعی تجزیه و تحلیل و گاهی به انواع تجزیه و تحلیل نیاز دارد. تجزیه و تحلیل، كار عقل است. برای شناسائی، ابزار حس شرط لازم است، ولی شرط كافی نیست. یك نیرو و قوه دیگری هم هست. اسم آن قوه را هر چه می خواهید بگذارید: قوه فكر، قوه تفكر، قوه اندیشه، قوه عاقله، آن قوه ای كه تجرید می كند، آن قوه ای كه تعمیم می دهد، آن قوه ای كه تجزیه و تركیب می كند، آن قوه ای كه حتی كلیات را تجزیه و تركیب می كند، ما به آن، قوه عاقله می گوئیم. بنابراین حس یكی از ابزارهاست، آن قوه دیگری كه اسمش عقل، اندیشه، فكر، فاكره یا هر نام دیگری است، ابزار دیگری است، این هر دو برای شناختن ضرورت دارد و ما از اینها بی نیاز نیستیم.

قرآن در یکی از آیاتش در سوره مبارکه نحل به صراحت مطلبی را بیان می کند که نظرش در مورد ابزار شناخت معلوم می شود. در سوره مبارکه نحل می فرماید: «و الله اخرجکم من بطون امهاتکم لاتعلمون شیئا؛ اوست خدایی که شما را از شکمهای مادرانتان بیرون آورد در حالی که شما هیچ چیز نمی دانستید» (نحل/78)، یعنی از نظر شناخت هیچ چیز را نمی شناختید، بی شناخت بودید. «و جعل لکم السمع و الابصار؛ و برای شما گوش و چشمها و دیدها قرار داد». می دانید که در میان حواس انسان، آن حواسی که بیش از همه در شناسائی تأثیر دارد، چشم و گوش است. لامسه و ذائقه و شامه هر کدام می شناسد ولی چند قلم کوچک را. به شما چشم و گوش داد، حواس داد، یعنی ابزار دانستن داد. نمی دانستید، نمی شناختید، این ابزار را داد که بشناسید. «و الافئده لعلکم تشکرون؛ و دل ها قرار داد تا شکر گزارید».

آیا قرآن فقط به حواس قناعت کرد؟ نه، پشت سرش آن چیزی (را ذکر می کند) که در اصطلاح قرآن به آن " لب " و یا " حجر " گفته می شود آن چیزی که مرکز تفکر است. گاهی می گوید افرادی دل ندارند و خدا برای شما دلها قرار داد. بعد از چشم و گوش، دل را ذکر می کند، یعنی همان قوه ای که تجزیه و ترکیب می کند، تعمیم می دهد، تجرید می کند، قوه ای که نقش بسیار اساسی در شناخت دارد. برخی مثل افلاطون فقط عقل را ابزار شناخت می دانند و بس. بعضی برای عقل ارزش زیادی قائل نیستند، ابزار شناخت را فقط حواس، و نقش عقل را بسیار ضعیف می دانند، می گویند هر چه نقش هست مربوط به حس است، مثل فیلسوفان حسی اروپائی كه چنین نظریه ای دارند. هیوم در رأس آنها قرار دارد. جان لاك انگلیسی از رؤسای حسیون است. هابز نیز از حسیون است. یكی دیگر از ابزارها - كه به یك معنا همان ابزار حس است و به یك معنای دیگر باید حسابش را جدا کرد، عمل است. تا وقتی که ما سر و کارمان فقط با حس محض باشد و پای عمل در کار نباشد اسمش استقراء است، وقتی پای عمل نیز در میان بیاید که پای عقل هم بیشتر در کار می آید اسمش آزمون یا تجربه و یا آزمایش است.

یكی دیگر از آن ابزارها ابزار دل است (تعبیر بهتر این است كه دل منبعی برای شناخت است و تزكیه نفس ابزار این منبع، چنان كه طبیعت منبعی برای شناخت است و حواس ابزار آن، و نیز عقل منبعی برای شناخت است و استدلال و برهان ابزار آن)، دل به اصطلاح عرفانی نه اصطلاح قرآنی. قرآن هم گاهی به این معنا اطلاق می كند، ولی این اصطلاح خاص، اصطلاح عرفا است. عده ای از علمای جدید مانند پاسكال ریاضیدانان معروف، ویلیام جیمز روانشناس و فیلسوف معروف آمریكائی، الكسیس كارل و برگسون دل را ابزار شناخت می دانند. برگسون بیش از همه اینها معتقد است كه انسان فقط یك ابزار شناخت دارد و آن دل است، برای حواس و برای عقل نقشی قائل نیست.

دكارت مثل افلاطون عقل را ابزار شناخت می داند، حس را ابزار شناخت نمی داند، می گوید حس به درد عمل می خورد، به درد زندگی می خورد، مثل اتومبیل است برای انسان، به درد كار می خورد ولی با حس هیچ چیز را نمی شود شناخت. شناخت فقط و فقط با عقل است. قرآن نیز علم و تزکیه نفس (دل) را هم به رسمیت می شناسد اما هرگز مثل یك صوفی، مثل یك عارف (البته همه عرفا این طور نیستند، بعضی از آنها خیلی اهل فكر و علم هستند)، مثل بعضی از آنها كه در دنیای هند وجود داشته اند نمی گوید دنبال علم نرو، برو دنبال تزكیه نفس. قرآن می گوید دنبال علم برو، دنبال عمل هم برو، دنبال علم برو، دنبال تقوی هم برو، این دو را از یكدیگر تفكیك نكن.

 
شناخت، ص 19-18 و ص 58-37
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:29 توسط مصطفی |


ادعای اینکه کسی بگوید من کلید شخصیت کسی مانند علی علیه السلام یا امام حسین علیه السلام را بدست آورده ام، انصافا ادعای گزافی است، و من جرأت نمی کنم چنین سخنی بگویم، اما این قدر می توانم ادعا بکنم که در حدودی که من حسین علیه السلام را شناخته و تاریخچه زندگی او را خوانده ام و سخنان او را که متاسفأنه بسیار کم به دست ما رسیده است (علت اینکه مقدار کمی از سخنان حسین علیه السلام بدست ما رسیده این است که عصر اموی، عصر اختناق و سانسور درباره علی علیه السلام و فرزندان علی علیه السلام بود و کسی جرأت نمی کرد که با آنها تماس بگیرد و یا سخنی از آنها نقل کند) به دست آورده ام، و در حدودی که تاریخ عاشورا را که خوشبختانه این تاریخ مضبوط است مطالعه کرده و خطابه ها و نصایح و شعارهای حسین علیه السلام را بدست آورده ام، می توانم این طور بگویم که از نظر من کلید شخصیت حسین حماسه است، شور است، عظمت است، صلابت است، شدت است، ایستادگی است، حق پرستی است.

سخنانی که از حسین بن علی علیهماالسلام نقل شده نادر است، ولی همان مقداری که هست، از همین روح حکایت می کند. از حسین بن علی علیهماالسلام پرسیدند، شما سخنی را که با گوش خودت از پیغمبر صلی الله علیه و آله شنیده باشی برای ما نقل بکن. ببینید انتخاب حسین علیه السلام از سخنان پیغمبر صلی الله علیه و آله چگونه است، از همین جا شما می توانید مقدار شخصیت او را بدست آورید.

حسین علیه السلام گفت آنچه که من از پیغمبر صلی الله علیه و آله شنیده ام این است: «ان الله تعالی یحب معالی الامور و اشرافها و یکره سفسافها» (جامع الصغیر، ج 1، ص 75)، خدا کارهای بزرگ و مرتفع را دوست می دارد، از چیزهای پست بدش می آید. رفعت و عظمت را ببینید که وقتی می خواهد سخنی از پیغمبر صلی الله علیه و آله نقل کند، این چنین سخنی را انتخاب می کند. در واقع دارد خودش را نشان می دهد. از حسین علیه السلام اشعاری هم بدست ما رسیده است که باز همین روح در آن متجلی است:

سبقت العالمین الی المعانی *** بحسن خلیقة و علو همه
ولاح بحکمتی نورالهدی فی *** لیال فی الضلالة مدلهمه
یرید الجاحدون لیطفؤن *** و یابی الله الا ان یتمه (بحارالانوار، ج 44، ص 194)
از جهانیان با اخلاق خوش و همت عالی پیشی گرفتم، با حکمتم نور هدایت در شب های تاریک پراکنده شد، منکران می خواهند نورم را خاموش کنند ولی خداوند اراده کرده که آن را نگهدارد.

سخنان بسیار محدودی که از حسین علیه السلام به ما رسیده همین طور است. اینها مربوط به حادثه عاشورا هم نیست، مربوط به قبل از آن است و ربطی به آنجا ندارد. سخن دیگر از او این است: «موت فی عز خیر من حیاش فی ذل؛ مردن با عزت و شرافت از زندگی با ذلت بهتر است». جمله دیگری که باز از او نقل کرده اند این است: «ان جمیع ما طلعت علیه الشمس فی مشارق الارض و مغاربها، بحرها و برها و سهلها و جبلها عند ولی من اولیاء الله و اهل المعرفة بحق الله کفیئی الظلال» (لمعة من بلاغةالحسین، ص 95، به نقل از نفس المهوم حاج شیخ عباس قمی)
ضمنا شما از اینجا بفهمید یک مردی که حماسه الهی است فرقش با دیگران چیست؟ می گوید جمیع آنچه خورشید بر آن طلوع می کند، تمام دنیا و مافیها، دریای آن و خشکی آن ، کوه و دشت آن در نزد کسی که با خدای خودش آشنائی دارد و عظمت الهی را درک کرده است و در پیشگاه الهی سر سپرده است، مثل یک سایه است.

بعد این طور ادامه می دهد: «الا حر یدع هذه اللماظة لاهلها» (همان مأخذ) آیا یک آزادمرد پیدا نمی شود که به دنیا و مافیهای آن بی اعتناء باشد؟ دنیا و مافیها برای انسانی که بخواهد خود را برده و بنده آن بکند، به آن طمع داشته باشد و آن را هدف کار خودش قرار بدهد، مثل لماظه است. می دانید لماظه چیست؟ آدم وقتی غذا می خورد، لای دندانهایش یک چیزهایی، مثلا یک تکه گوشتی باقی می ماند که با خلال آن را در می آورد، همان را لماظه می گویند. یزید و ملک یزید و دنیا و مافیهایش در منطق حسین علیه السلام لماظه هستند. بعد می گوید، ایهاالناس در دنیا بجز خدا چیزی پیدا نمی شود که این ارزش را داشته باشد که شما جان و نفس خودتان را به آن بفروشید، خودتان را نفروشید، آزاد مرد باشید، خودفروش نباشید.

جمله ای دیگر: « الناس عبیدالدنیا » مردم را به حالت بردگی و بندگیشان این طور تحقیر می کند که عیب مردم این است که بنده دنیا هستند، برده صفت هستند، بنده مطامع خودشان هستند. روی همین جهت، دین که جوهر آزادی است و انسان را از غیر خدا آزاد و بنده حقیقت می کند، در عمق روحشان اثر نگذاشته است «و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه ما درت معائشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون؛ دین بر دور زبان هایش مالیده شده است تا زندگانی راحتی داشته باشند دور دین می گردند ولی هنگامی که با سختی آزمایش می شوند دینداران کم می شوند» (تحف العقول، ص 250 و مقتل الحسین، مقرم، ص 231 و مقتل الحسین خوارزمی، ص 237، و فی رحاب ائمةاهل البیت، ج 3، ص 101).

ابوذر غفاری را عثمان تبعید می کند و اعلام می کند که احدی حق ندارد این مرد را که از نظر حکومت مجرم است مشایعت کند. ولی علی علیه السلام اعتنا به این فرمان خلیفه نمی کند و خودش و حسن و حسین علیهماالسلام او را مشایعت می کنند. هر کدام از آنها جمله هائی دارند، حسین بن علی علیهماالسلام هم جمله ای دارد که مبین پرتو روحش است.

ابوذر شیعه علی علیه السلام است و در سنین عمری مانند سنین علی علیه السلام، و شاید هم از علی علیه السلام بزرگتر باشد لذا حسین علیه السلام او را عمو خطاب می کند و می گوید عمو جان! نصیحت من به تو این است: «اسأل الله الصبر و النصر، و استعذ به من الجشع و الجزع ؛ عموجان! از خدا مقاومت و یاری بخواه و از اینکه حرص بر تو غالب بشود که بدبخت می شوی بر خدا پناه ببر، از جزع بترس. عمو جان!» (الغدیر، ج 8، ص 302). توصیه من به تو این است که مبادا در مقابل فشارها و ظلمها اظهار جزع و ناتوانی بکنی. این چه روحیه ای است که در تمام سخنانش این روح که ما از آن غافل هستیم متجلی است. آن سخن اولش، که گفت: «خط الموت علی ولد آدم مخط القلادة علی جید الفتاة و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف؛ مرگ برای انسان ها مانند گردنبند بر گردن دختران جوان است. چقدر من مشتاق دیدار نیاکانم هستم مانند اشتیاق یعقوب برای دیدن یوسف» (بحارالانوار، ج 44، ص 366 و اللهوف، ص 25 و مقتل الحسین خوارزمی ، ج 2، ص 5 و نفس المهموم، ص 100 و ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 598 و کشف الغمه، ج 2، ص 29).

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:26 توسط مصطفی |


روانشناسها خصوصا کسانی که بیوگرافی می نویسند، کوشش می کنند برای روحیه ها یک کلید شخصیت پیدا کنند. می گویند شخصیت هر کس یک کلید معین دارد، اگر آن را پیدا بکنید سراسر زندگی او را می توانید توجیه بکنید. البته بدست آوردن کلید شخصیت افراد خیلی مشکل است، خصوصا شخصیتهای خیلی بزرگ. عباس محمود عقاد دانشمند متفکر مصری، کتابی نوشته بنام عبقریة الامام و در این کتاب اظهار نظر می کند که: من کلید شخصیت علی را در فروسیت جستجو و پیدا کردم.

علی، مردی است که در سراسر زندگیش چه در میدان جنگ، چه در محیط خانواده، چه در محراب عبادت، چه در مسند حکومت و در هر جائی، روح مردانگی وجود دارد. فروسیت یعنی مردانگی، و مردانگی مافوق شجاعت است. او می گوید کلید شخصیت علی، مردانگی است. ملای رومی حدود هفتصدسال قبل از او به این نکته پی برده بوده است که در علی، چیزی بالاتر از شجاعت وجود دارد. در آن داستان معروف وقتی امام علی علیه السلام دشمنش را به زمین زد و خواست او را بکشد، آن مرد آب دهان خود را به صورت علی علی علیه السلام انداخت و علی علیه السلام در آن لحظه او را نکشت و برخاست و قدم زد و بعد که آمد سر او را ببرد آن مرد سؤال کرد: چرا اول مرا نکشتی؟ گفت چون من تحت تأثیر غضب خودم قرار گرفتم و نمی خواستم دستم حرکت بکند در حالی که خشم خودم هم تأثیر داشته باشد، بلکه می خواستم تو را در راه رضای خدا و هدفهای کلی خلقت کشته باشم. مولوی این داستان را خیلی عالی به نظم درآورده است. این نظم دو بیت دارد که به نظر من بهتر از این در مدح علی علیه السلام گفته نشده است، می گوید:

تو ترازوی احدخو بوده ای     *** بل زبانه هر ترازو بوده ای
در شجاعت شیر ربا نیستی *** در مروت خود که داند کیستی

در بیت دومش که مورد نظر من است می گوید: در شجاعت، تو اسدالله هستی اما در مروت و مردانگی که ما فوق شجاعت است، هیچکس نمی تواند تو را توصیف بکند، تو مافوق توصیف هستی. این مرد مصری هم به اینجا رسیده است که به عقیده او کلید شخصیت علی علیه السلام مروت است، فروسیت است.

 
حماسه حسینی 1، صفحه 148-147

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:25 توسط مصطفی |


امام حسین علیه السلام یک روح بزرگ و یک روح مقدس است. اساساً روح که بزرگ شد، تن به زحمت می افتد و روح که کوچک شد، تن آسایش پیدا می کند. این خود یک حسابی است. متنبی شاعر معروف عرب شعر خوبی دارد، می گوید:

و اذا کانت النفوس کبارا *** تعبت فی مرادها الاجسام
(دیوان متنبی، جزء دوم ص 267 چاپ مکتب دارالبیان بغداد)

می گوید وقتی که روح بزرگ شد، جسم و تن چاره ای ندارد جز آنکه به دنبال روح بیاید، به زحمت بیفتد و ناراحت شود. اما روح کوچک به دنبال خواهشهای تن می رود، هر چه را که تن فرمان بدهد اطاعت می کند. روح کوچک بدنبال لقمه برای بدن می رود، اگر چه از راه دریوزگی و تملق و چاپلوسی باشد. روح کوچک دنبال پست و مقام می رود ولو با گرو گذاشتن ناموس باشد. روح کوچک تن به هر ذلت و بدبختی می دهد برای اینکه می خواهد در خانه اش فرش یا مبل داشته باشد، آسایش داشته باشد، خواب راحت داشته باشد.

اما روح بزرگ به تن نان جو می خوراند، بعد هم بلندش می کند و می گوید شب زنده داری کن. روح بزرگ وقتی که کوچکترین کوتاهی در وظیفه خودش می بیند، به تن می گوید این سر را توی این تنور ببر تا حرارت آن را احساس کنی و دیگر در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی نکنی (اشاره به علی علیه السلام و آن داستان معروف دارد). روح بزرگ آرزو می کند که در راه هدفهای الهی و هدفهای بزرگ خودش کشته شود. فرقش شکافته می شود، خدا را شکر می کند (اشاره به علی علیه السلام است که پس از شکافته شدن فرق مبارکش ندا در داد: «فزت و رب الکعبه؛ قسم به خدای کعبه که رستگار شدم). روح وقتی که بزرگ شد، خواه ناخواه باید در روز عاشورا سیصد زخم به بدنش وارد شود. آن تنی که در زیر سم اسبها لگدمال می شود، جریمه یک روحیه بزرگ را می دهد، جریمه یک حماسه را می دهد، جریمه حق پرستی را می دهد، جریمه روح شهید را می دهد.

و اذا کانت النفوس کبارا *** تعبت فی مرادها الاجسام

وقتی که روح بزرگ شد به تن می گوید من می خواهم به این خون ارزش بدهم. شهید به چه کسی می گویند؟ روزی چقدر آدم کشته می شوند، مثلاً هواپیما سقوط می کند و عده ای کشته می شوند، چرا به آنها شهید نمی گویند؟ چرا دور کلمه شهید را هاله ای از قدس گرفته است؟ چون شهید کسی است که یک روح بزرگ دارد، روحی که هدف مقدس دارد، کسی است که در راه عقیده کشته شده است، کسی است که برای خودش کار نکرده است، کسی است که در راه حق و حقیقت و فضیلت قدم برداشته است.
شهید به خون خودش ارزش می دهد، همان طور که مثلاً یک نفر به ثروت خودش ارزش می دهد و به جای آنکه ثروتش در بانکها ذخیره باشد، آن را در یک راه خیر مصرف می کند که هر یک ریالش با مقیاس معنا بیش از صدها هزار ریال ارزش داشته باشد، ثروت خود را به صورت یک مؤسسه عام المنفعه مفید فرهنگی، مذهبی و اخلاقی در می آورد و با این عمل به آن ارزش می دهد.

دیگری به فکر خودش ارزش می دهد، به خودش زحمت می دهد و یک کتاب مفید و اثر علمی به وجود می آورد. دیگری به ذوق فنی خودش ارزش می دهد و صنعتی را در اختیار بشر قرار می دهد. دیگری به خون خودش ارزش می دهد، در راه رفاه بشریت، خون خودش را فدا می کند.
کدامیک بیشتر خدمت کرده اند؟ شاید خیال بکنید علماء یا مخترعین و مکتشفین و ثروتمندان بیشتر به بشر خدمت کرده اند، خیر، هیچکس به اندازه شهداء به بشریت خدمت نکرده است. چون آنها هستند که راه را برای دیگران باز می کنند و برای بشر آزادی را به هدیه می آورند. آنها هستند که برای بشر محیط عدالت به وجود می آورند که دانشمندان به کار دانش خود مشغول باشند، مخترع با خیال راحت به کار اختراع خودش مشغول باشد، تاجر تجارت بکند، محصل درس بخواند و هر کسی کار خودش را انجام بدهد. اوست که محیط را برای دیگران به وجود می آورد. مثل آنها مثل چراغ و مثل برق است. اگر چراغ یا برق نباشد ما و شما چکار می توانیم انجام دهیم؟

قرآن کریم پیغمبر (ص) را تشبیه به یک چراغ می کند، باید چراغ باشد تا ظلمتها از میان برود و هر کسی بتواند بکار خودش مشغول باشد. چقدر عالی گفته است این شاعره زمان ما پروین اعتصامی، خدایش بیامرزد. از زبان شاهدی و شمعی می گوید: یک شاهد، یک محبوب، یک زیباروی مورد توجه، یک شب تا صبح در کنار شمعی نشست، هنرنمائیها کرد، گلدوزیها کرد، صنعتی بخرج داد، همین که از کارهایش فارغ شد، رو کرد به شمع و گفت، نمی دانی من دیشب چه کارها کردم.

شاهدی گفت به شمعی کامشب *** در و دیوار مزین کردم
دیشب از شوق نخفتم یکدم *** دوختم جامه و بر تن کردم
کسی ندانست چه سحرآمیزی *** به پرند از نخ و سوزن کردم
تو بگرد هنر من نرسی *** زانکه من بذل سر و تن کردم


یعنی برای سر و تن خودم هنر بذل کردم. شمع هم به او جواب داد:

شمع خندید که بس تیره شدم *** تا ز تاریکیت ایمن کردم
پی پیوند گهرهای تو بس *** گهر اشک بدامن کردم

تو می گوئی که من تا صبح گوهرها را بهم دوختم، ولی این گوهر اشک من بود که تا صبح ریخت تا تو توانستی آن گوهرها را در یک رشته بکشی و به گردن خود بیندازی.

خرمن عمر من ارسوخته شد *** حاصل شوق تو خرمن کردم

من آن کسی هستم که تا صبح سوختم و تابیدم تا تو به هدف و مقصدت رسیدی، بعد می گوید:

کارهایی که شمردی بر من *** تو نکردی، همه را من کردم

بوعلی سینا قانون ننوشت، محمد بن زکریا الحاوی ننوشت، سعدی ذوق خودش را در بوستان و گلستان نشان نداد، مولوی همین طور، مگر از پرتو شهداء، از آنهائی که تمدن عظیم اسلامی را پایه گذاری کردند، موانع را از سر راه بشریت برداشتند، از آنهائی که مثل شعله هائی در یک ظلمتهائی درخشیدند و جان خودشان را فدا کردند، از آنهائی که سراسر وجودشان حماسه الهی بود، سراسر وجودشان حق خواهی و حق پرستی بود، آنهائی که پرچم توحید را در دنیا به اهتزاز درآوردند و مستقر کردند، آنهائی که منادی عدالت بودند، منادی حریت و آزادی بودند.
ما و شما که اینجا نشسته ایم مدیون قطرات خون آنها هستیم، مدیون حماسه های آنها هستیم. حسین بن علی علیه السلام سراسر وجودش حماسه است.

 
حماسه حسینی 1، صفحه 146-142

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:5 توسط مصطفی |


 

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 12:51 توسط مصطفی |


آشنایی

آرایش الکترونی نحوه چنیش الکترونها را در لایه‌های اطراف هسته اتم نشان می‌دهد. کار را با اتم هیروژن که یک الکترون در اوربیتال 1s دارد، آغاز می‌کنیم. با افزودن یک الکترون ، آرایش الکترونی اتم عنصر بعدی He که 1s2 است بدست می‌آید. به این ترتیب از عنصری به عنصر بعدی می‌رویم تا به آرایش الکترونی اتم مورد نظر می‌رسیم. این روش در ابتدا از طرف ولفگانگ پاولی مطرح شد و به روش «بناگذاری» موسوم است.
img/daneshnameh_up/9/9b/auger.gif

الکترون متمایز کننده

الکترونی که در روش بناگذاری ، به آرایش الکترونی یک عنصر افزوده می‌شود تا عنصر بعدی بدست آید، الکترون متمایز کننده نامیده می‌شود. این الکترون آرایش الکترونی اتم یک عنصر را از اتم عنصر پیشین متمایز می‌کند. الکترون متمایز کننده در هر مرحله به اوربیتال خالی دارای کمترین انرژی افزوده می‌شود.

آرایش الکترونی صحیح عناصر

آرایش الکترونی صحیح عناصر به صورت زیر است:


... ، 1s ، 2s ، 2p ، 3s ، 3p ، 4s ، 3d ،4p ، 5s ، 4d ، 5p ، 6s ، 4f ، 5d ، 6p ، 7s ،5f ، 6d ، 7p.

انرژی لایه‌های فرعی

انرژی همه اوربیتالهای یک پوسته فرعی یکسان است. مثلا انرژی هر اوربیتال 3p برابر انرژی هر یک از دو اوربیتال 3p دیگر است. تمام پنج اوربیتال 3d نیز انرژی یکسان دارند. اما در یک پوسته اصلی ، پوسته‌های فرعی مختلف انرژی متفاوت دارند. برای هر مقدار n ، انرژی پوسته‌های فرعی به ترتیب s < p < d < f افزایش می‌یابند.

در پوسته n = 3 ، اوربیتال 3s کمترین انرژی ، اوربیتالهای 3p ، انرژی متوسط و اوربیتالهای 3d حداکثر انرژی را دارند. گاهی انرژی اوربیتالهای مربوط به پوسته‌های مختلف ، همپوشانی دارند. مثلا در بعضی از اتمها ، اوربیتال 4s ، کم انرژی‌تر از اوربیتال 3d است.

ترتیب قرار دادن اوربیتالها

ترتیب معینی برای قرار دادن متوالی اوربیتالها برحسب انرژی که برای تمام اتمها صدق می‌کند، وجود ندارد. در فرآیند فرضی بناگذاری ، خصلت اتم به موازات افزایش یافتن تعداد پروتون و نوترون در هسته و نیز اضافه شدن تعداد الکترونها تغییر می‌کند. خوشبختانه ، تغییرات ترتیب انرژی اوربیتالی از عنصری به عنصر بعد به تدریج و بطور منظم صورت می‌پذیرد. این ترتیب تنها برای موقعیتهای اوربیتالی که الکترون متمایز کننده در فرآیند بناگذاری در آن جا می‌گیرد صادق است.

به این ترتیب که از 1s شروع می‌کنیم و به تدریج اوربیتالهای بالاتر را پر می‌کنیم. باید توجه کنیم که در پوسته فرعی p سه اوربیتال ، در d پنج اوربیتال و در f هفت اوربیتال وجود دارد. هر پوسته فرعی را پیش از آنکه به پوسته بعدی الکترون داده شود، پر می‌کنیم.

جدول تناوبی و آرایش الکترونی

برای بدست آوردن آرایش الکترونی می‌توان جدول تناوبی را مورد استفاده قرار داد. نوع الکترون متمایز کننده به موقعیت عنصر در جدول تناوبی ارتباط داده می‌شود. توجه کنید که جدول را می‌توان به یک دسته «s» ، یک دسته «p» ، یک دسته «d» ، و یک دسته «f» تقسیم کرد. برای عناصر دسته «s» ، و دسته «p» ، عدد کوانتومی اصلی الکترون متمایز کننده ، مساوی شماره تناوب ، برای عناصر دسته «d» برابر با شماره تناوب منهای یک و برای عناصر دسته «f» مساوی با شماره تناوب منهای دو است.


  • برای آنکه بتوانید بحث را برای بدست آوردن آرایش الکترونی تعقیب کنید، باید یک جدول تناوبی دم دست داشته باشید. به عنوان مثال ، اولین تناوب از دو عنصر تشکیل شده است، (هیدروژن و هلیوم) که هر دوی آنها ، از عناصر دسته «s» هستند. آرایش الکترونی هیدروژن 1s1 و از آن هلیوم 1s2 است.

  • تناوب دوم با لیتیم (1s1 2s1) و بریلیم (1s2 2s2) آغاز می‌شود که در آنها الکترونها به اوربیتال 2s افزوده می‌شوند. در شش عنصری که این تناوب را تکمیل می‌کنند، یعنی بور (1s2 2s2 2p1) تا گاز نجیب نئون (1s2 2s2 2p6) الکترونها یک به یک به سه اوربیتال 2p افزوده می‌شوند.
  • الگوی تناوب دوم در تناوب سوم نیز تکرار می‌شود. دو عنصر دسته «s» ، سدیم (1s2 2s2 2p6 3s1) و منیزیم (1s2 2s2 2p6 3s2) هستند. شش عنصر «دسته p» از آلومینیوم (1s2 2s2 2p6 3s2 3p1) تا گاز نجیب آرگون (1s2 2s2 2p6 3s2 3p6) را در بر می‌گیرند.

  • در بحث مربوط به آرایش الکترونی بقیه عناصر ، تنها اوربیتالهای بیرونی نشان داده خواهند شد.
نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 12:26 توسط مصطفی |


اطلاعات اولیه

اکسیژن یکی از عناصر شیمیایی در جدول تناوبی است که نماد آن O و عدد اتمی آن 8 می‌باشد. این ماده ، یک عنصر حیاتی بوده و همه جا چه در زمین و چه در کل جهان هستی یافت می‌شود. مولکول اکسیژن (O2 )در زمین از نظر ترمو دینامیکی ، ناپایدار است، ولی توسط عمل فتوسنتز باکتریهای بی‌هوازی و در مرحله بعدی توسط عمل فتوسنتز گیاهان زمینی بوجود می‌آید.

تاریخچه

اکسیژن در سال 1771 توسط داروساز سوئدی "Karl Wilhelm Scheele" کشف شد، ولی این کشف خیلی سریع شناخته نشد و با اکتشاف مستقل "Joseph Priestley" بطور گسترده تری شناخته شد و توسط "Antoine Laurent lavoisier" در سال 1774 نام‌گذاری شد.

پیدایش

اکسیژن ، فراوانترین عنصر در پوسته کره زمین است و تخمینهایی در این زمینه وجود دارد که مقدار آن را 46.7% ذکر می‌کنند. اکسیژن 87% اقیانوسها (به‌صورت آب) و 20% درصد جو زمین (به‌صورت اکسیژن مولکولی O2 یا ازن) را به خود اختصاص می‌دهد. ترکیبات اکسیژن مخصوصا اکسید فلزات و سیلیکات‌ها و کربناتها معمولا در خاک و صخره‌ها یافت می‌شوند.

آب یخ‌زده یک جسم سخت متداول بر روی سیارات دیگر و ستاره‌های دنباله‌دار می‌باشد. کلاهک‌های یخ کره مریخ از دی‌اکسید کربن منجمد تولید شده‌اند. ترکیبات اکسیژن در تمام کهکشان یافت می‌شوند و طیف نور اکسیژن اغلب در ستاره‌ها دیده می‌شود.

ریشه لغوی

واژه اکسیژن در دو واژه یونانی Oxus ( اسید ) و Gennan ( تولید ) ، ساخته شده است؛ (یک اسم بی‌مسما ، چون خیلی از اسیدها اکسیژن ندارند.)

خصوصیات قابل توجه

اکسیژن در دما و فشار استاندارد به‌صورت گاز است که حاوی دو اتم اکسیژن به فرمول شیمیایی O2 می‌باشد. اکسیژن عنصر مهم هواست و از طریق عمل فتوسنتز گیاهان تولید شده و برای دم و بازدم حیوانات لازم است. اکسیژن مایع و جامد یک رنگ آبی کمرنگ داشته و هر دو بسیار پارامگنتیک می‌باشند. اکسیژن مایع معمولا با عمل تقطیر جزئی هوای مایع بدست می‌آید.

کاربردها

اکسیژن به‌عنوان اکسید کننده کاربرد بسیار زیادی داشته ، فقط فلوئور از آن الکترونگاتیوتر است. اکسیژن مایع به‌عنوان اکسید کننده در نیروی حرکتی موشکها استفاده می‌شود. از آنجا که اکسیژن برای دم و بازدم ضروری است، در پزشکی کاربرد دارد. گاهی اوقات کسانی که از کوه نوردی می‌کنند یا در هواپیما پرواز می‌کنند، مخازن اکسیژن همراه دارند (به‌عنوان هوا). همچنین اکسیژن در جوشکاری و ساخت فولاد و همچنین متانول کاربرد دارد.

اکسیژن به‌عنوان یک ماده آرامش‌بخش ، سابقه استفاده دارد که تا زمان حال نیز ادامه دارد و بارهای اکسیژن در مهمانی‌ها و مجالس امروزی وجود دارد. در قرن 19 اکسیژن معمولا با اکسید نیترات ترکیب می‌شد که اثر تسکین دهنده دارد.

ترکیبات

به خاطر وجود الکترونگاتیویتی ، اکسیژن تقریبا با تمام عناصر دیگر شیمیاپی تشکیل می‌‌دهد ( که این مطلب منشاء تعریف اصلی اکسید شدن می‌باشد ). تنها عناصری که تحت عمل اکسیداسیون قرار نمی‌گیرند، گازهای اصیل هستند. یکی از معروفترین این اکسیدها ، اکسید هیدروژن یا آب است H2O. سایر اکسیدهای معروف دیگر ترکیبات کربن و اکسیژن هستند، مانند دی‌اکسید کربن ( CO2 ) ، الکلها ( R-OH ) ، آلدئیدها ( R-CHO ) و کربوکسیلیک اسیدها ( R-COOH ).

رادیکالهای اکسیژن مانند کلراتها ، پرکلراتها ، کروماتها ، دی‌کروماتها ، پر منگناتها ، نیتراتها ، اکسید کننده های قوی می‌باشند. خیلی از فلزات مانند آهن با اتم اکسژن پیوند برقرار می‌کنند: اکسید آهن(Fe2O3). ازن (O3) ، با عمل تخلیه الکترواستاتیکی در حضور مولکول اکسیژن شکل می‌گیرد. مولکول اکسیژن دو تائی O22 نیز شناخته شده ، که جزء کمی از اکسیژن مایع را تشکیل می‌دهد. اپوکسیدها و اترها موادی هستند که در آن اتم اکسیژن قسمتی از یک حلقه سه‌اتمی هستند.

ایزوتوپها

اکسیژن سه ایزوتوپ پایدار و ده ایزوتوپ رادیو اکتیو دارد. ایزوتوپهای رادیو اکتیوی ، همه نیمه عمری کمتر از سه دقیقه دارند.

هشدارها

اکسیژن در فشارهای نسبی بالا می‌تواند سمی باشد. قرارگرفتن طولانی در معرض اکسیژن خالص می‌تواند برای ریه و سیستم عصبی ، سمی باشد. تاثیرات ریوی شامل آماس (ورم ریه) ، کاهش ظرفیت ریه و آسیب به بافتهای ریوی می‌باشد. تاثیرات بر سیستم عصبی شامل کاهش بینایی تشنج و اغما می‌شود.

همچنین مشتقات خاصی از اکسیژن ، مانند ازن ( O3 ) ، پروکسید هیدوژن و رادیکالهای هیدروکسیل و سوپراکسیدها بسیار سمی می‌باشند. بدن ، مکانیزمهائی را برای مقابله با این گونه‌ها توسعه داده است. به‌عنوان مثال ، عامل طبیعی glutathione و بیلی‌روبین که حاصل تقسیم طبیعی هموگلوبین است، می‌تواند به‌عنوان یک ضد اکسید عمل کنند. منابع تمرکز یافته اکسیژن باعث احتراق سریع شده و بنابراین در کنار فراورده‌های سوختی ، خطر گسترش سریع آتش سوزی و انفجار وجود دارد.

آتشی که خدمه آپولو 11 را کشت، به این دلیل سریع گسترش پیدا کرد که فشار جوی اکسیژن در حالت معمولی بود، در حالی که هنگام عملیات پرتاب این فشار باید یک سوم فشار جوی معمولی باشد.
نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 12:25 توسط مصطفی |


مقدمه

یک گلخانه ، وسیله‌ای برای تغییر محیط اطراف گیاهان و بهبود شرایط رشد می‌باشد. گلخانه‌ها در چند مورد قابل استفاده‌اند. بعضی از گلخانه‌ها برای عملیات سالیانه مورد استفاده قرار می‌گیرند، در حالیک ه بعضی از آنها فقط برای پرورش گیاهان در فصلهای بهار و پاییز ساخته می‌شوند. در بعضی از شرایط آب و هوایی ، برای پرورش تعدادی از گیاهان در تابستان (مانند گوجه فرنگی) ، که در شرایط بیرون قابل کشت نیستند، گلخانه مورد نیاز می‌باشد.



تصویر

ساختمان گلخانه

هزینه ساخت گلخانه بطور کلی به اندازه و ماده پوشش دهنده آن بستگی دارد. ساخت گلخانه با پوشش شیشه‌ای و قاب فلزی معمولا بیشترین هزینه را داراست. پوششهای دیگر مانند فایبرگلاس ، اکریلیک و پلی کربنات دارای هزینه متوسطی می‌باشند. پوشش پلی اتیلن با قاب چوبی دارای کمترین هزینه است. تجهیزات حرارتی و تهویه نیز هزینه‌ای با توجه به ساختمان گلخانه و اندازه آن دارند.

ساخت گلخانه‌های خورشیدی نیز امکان‌پذیر است اما به مهندسی خاصی نیازمند می‌باشد. اسکلت یا قاب گلخانه از فلز یا چوب ساخته می‌شود. فضای بین لایه‌های پوششی را می‌توان برای کمک به مقاومت در برابر وزش باد خالی از هوا نمود. گلخانه با اسکلت چوبی به آسانی ساخته می‌شود و انتخاب مناسبی برای سازنده است.

گرمایش

محیط گلخانه معمولا بوسیله هوای داغ ، آب داغ یا بخار گرم می‌شود. گاهی اوقات گرما به صورت تکمیلی توسط گرمکن‌های الکتریکی تامین می‌شود. انتخاب منبع حرارتی باید با توجه به هزینه اولیه تجهیزات و هزینه عملیاتی انجام گیرد. گرمکن‌های الکتریکی هزینه اولیه کمی داشته اما معمولا هزینه عملیاتی بسیار بالایی دارند. گرمایش بوسیله آب داغ یا بخار از لحاظ هزینه نصب گران است، اما هزینه عملیاتی کمی دارد. گرمایش بوسیله هوای داغ با استفاده از گاز طبیعی یا نفت به عنوان سوخت بطور گسترده‌ای مورد استفاده قرار می‌گیرد.

زغال سنگ و چوب هم می‌تواند به عنوان سوخت مورد استفاده قرار گیرد. البته هر کدام به مدیریت دقیقی نیازمند است. هر نوع گرمکن احتراقی برای جلوگیری از انباشت گازهای نامطلوب ، که موجب از بین رفتن گیاهان می‌شود، دریچه‌ای به خارج گلخانه داشته باشد. بهترین گرمایش در حالتی انجام می‌شود که از کف صورت گیرد، چرا که بطور طبیعی هوای گرم به سمت بالا می‌رود. گیاهان اغلب دارای دمای مخصوص متوسطی برای رشد ایده‌آل می‌باشند. دمای شبانه دارای بیشترین اهمیت است. با این وجود دمای روزانه بالا می‌تواند موجب از بین رفتن محصولات گلخانه شود.

دی‌اکسید کربن و نور

دی‌اکسید کربن و نور برای رشد گیاهان ضروری می‌باشد. صبحگاهان با بالا آمدن آفتاب ، گیاهان فتوسنتز را آغاز می‌نمایند. میزان دی‌اکسید کربن در گلخانه ، به واسطه مصرف توسط گیاهان ، کاهش می‌یابد. با تجدید هوا می‌توان میزان دی‌اکسید کربن را به اندازه میزان آن در محیط بیرون بالا برد. از آنجا که دی‌اکسید کربن و نور در فرآیند فتوسنتز مکمل یکدیگر هستند، با تامین روشنایی تکمیلی و تزریق دی‌اکسید کربن می‌توان بازده سبزیجات و گلدهی محصولات را افزایش داد. دی‌اکسید کربن مایع ، یخ خشک و احتراق سوختهای بدون سولفور می‌تواند به عنوان منابع تامین دی‌اکسید کربن مورد استفاده قرار گیرد. شدت ، استمرار و پخش طیفی نور مرئی برای رشد گیاه ، مهم و حیاتی است. نور مورد نیاز معمولا توسط خورشید تامین می‌شود، مگر اینکه گلخانه در فصل زمستان فعال باشد.



تصویر

کنترل شرایط محیطی گلخانه

فعالیتهای شیمیایی صورت گرفته در فرآیند فتوسنتز گیاهان ، مستقیما متاثر از شرایط محیطی می‌باشد. فتوسنتز به عواملی مانند دما ، شدت نور و وجود آب و مواد غذایی وابسته است. تنفس گیاه نسبت به دما حساس می‌باشد. محدوده دمایی توصیه شده برای بیشتر گیاهان گلخانه‌ای که منجر به بالاترین بازده فتوسنتزی می‌شود، چیزی بین 50 تا 85 درجه فارنهایت می‌باشد. بنابراین بدون توجه به اینکه گلخانه برای چه کاری مورد استفاده قرار می‌گیرد، باید محیط آن کنترل شده باشد. این کار برای سلامت گیاهان گلخانه ضروری می‌باشد.

دما

دمای مناسب برای گلخانه توسط انرژی حاصل از تابش خورشید فراهم می‌شود و در صورتی که این انرژی کافی نباشد دما بوسیله حرارت تکمیلی تامین می‌گردد. گیاهان مختلف به محدوده دمایی متفاوتی نیاز دارند. برای مثال گیاهان گرمسیری به محدوده دمایی 70 تا 80 درجه فارنهایت نیازمند می‌باشند. دمای داخل گلخانه باید در روز در دمای موردنظر ثابت بماند؛ و درشب 10 درجه فارنهایت پایینتر باشد. چهار روش برای ثابت نگه داشتن دما در حد مطلوب وجود دارد:


  • جلوگیری از اتلاف حرارت
  • ذخیره گرما
  • اضافه کردن حرارت
  • خارج کردن حرارت اضافی

دما ، مهمترین فاکتور محیطی در نزد کشاورزان می‌باشد. تنظیم کردن دما ، تاثیر مستقیمی بر روی رطوبت نسبی و سطح دی‌اکسید کربن دارد. تهویه می‌تواند بیشتر یا همه کنترل دمای مورد نیاز برای گلخانه‌های کوچک فصلی را به انجام برساند. گلخانه‌های بزرگتر ممکن است به فن‌های الکتریکی (برای خنک کردن گلخانه در تابستان) و سیستمهای حرارتی برای شبهای سرد نیازمند باشند. با توجه به آنچه گفته شد، اغلب گیاهان دارای دمای مخصوص متوسطی برای رشد ایده‌آل می‌باشند.

رطوبت نسبی

رطوبت نسبی مقیاسی از مقدار آب موجود در هوا در یک دمای داده شده می‌باشد. میزان تنفس گیاهان متاثر از رطوبت نسبی هوای اطراف می‌باشد؛ زیرا که رطوبت نسبی ، اختلاف فشار بخار بین سطح برگها و هوای اطراف را تعیین می‌کند. رطوبت نسبی بین 25 تا 80 درصد ، تاثیر ناسازگاری برروی رشد اکثر گیاهان ندارد. رطوبت نسبی خارج از این محدوده می‌تواند مانع تنفس گیاه شده و به گسترش بیماریها کمک نماید. در ضمن رطوبت نسبی بالا موجب افزایش بیماریهای برگی در گلخانه می‌شود. رطوبت نسبی هوای داخل گلخانه بوسیله دمای سطوح داخلی تعیین می‌شود. کاهش جریان هوا و نیز کم شدن نرخ تعویض هوا ، منجر به افزایش رطوبت نسبی می‌شود.

یک گلخانه‌دار که دارای گلخانه‌ای کاملا بسته با پوشش دو لایه‌ای می‌باشد؛ باید از وجود امکانات تهویه کافی ، که برای کنترل رطوبت نسبی و نیز حداکثر دما لازم است، مطمئن باشد. رطوبت نسبی ایده‌آل برای گلخانه چیزی بین 50 تا 60 درصد است. اگر رطوبت نسبی خیلی بالا باشد، شرایط برای حمله بیماریها به گیاهان فراهم می‌شود. اگر رطوبت نسبی خیلی پایین باشد، گیاهان از تنش آبی در رنج خواهند بود. رطوبت نسبی را می‌توان با آبیاری کردن در صبح و بیرون راندن هوای مرطوب کنترل نمود. باید توجه داشت که هرگز نباید آبیاری را بعد از ظهر انجام داد.



تصویر

جریان هوا در گلخانه

گردش هوا در گلخانه ضروری است. وقتی که یک گیاه در معرض جریان هوای تازه خارج از گلخانه باشد، هوای تازه در نزدیکی برگها تامین شده و گیاه می‌تواند اکسیژن پس داده و از دی‌اکسید کربن تازه استفاده نماید. جریان هوا همچنین به پایین نگه داشتن رطوبت نسبی و کنترل دما در گلخانه کمک می‌نماید.

چشم انداز بحث

گلخانه‌های تجاری به همه نیازمندیهای اشاره شده در بالا و حتی بیشتر از آن وابسته‌اند. در یک گلخانه تجاری هدف اصلی سود دهی است، برای رسیدن به این هدف ، گلخانه باید از لحاظ تآمین شرایط محیطی مطلوب کارآمد باشد. نور و دمای گلخانه باید بطور سخت و جدی کنترل شود. اخیرا کامپیوترها برای چنین کنترلهایی بطور گسترده مورد استفاده قرار گرفته‌اند. همچنین وجود گازهای سمی و گرد و غبار در گلخانه ممکن است یک مشکل جدی باشد. این گازها شامل مونو‌اکسید کربن ، اکسید نیتروژن و دی‌اکسید نیتروژن می‌باشند،‌ که ممکن است از وسایل حرارتی متصاعد شوند.
نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 12:15 توسط مصطفی |


انگور یا مو با نام علمی Vitis یکی از انواع گیاهان دو لپه‌ای می‌باشد. انگور یکی از مهمترین میوه‌هایی است که از زمانهای بسیار قدیم مورد استفاده بشر قرار گرفته است. بطورکلی ، دو نظریه متفاوت در مورد دیرینگی انگور وجود دارد. عده‌ای معتقدند که انگور ، حتی قبل از پیدایش غلات ، مورد استفاده بشر قرار گرفته است. انگور بطور وحشی و به مقدار فراوان در جنگلها وجود داشته و انسانهای نخستین از برگ و میوه آن بهره می‌جستند. انگور میوه‌ای است بهشتی که شامل ویتامینهای A , B ، C می‌باشد هچنین دارای مقداری منیزیم ، کلسیم ، آهن ، فسفر ، پتاسیم و آلبومین است. انگور یکی از میوه‌های ضد سرطان شناخته شده است و این به خاطر خواص ضد عفونی کنندگی آن است.



 

فیزیولوژی رشد و نمو انگور

تعریق

این عمل عبارت است از تبخیر مقدار فراوانی از آب بطور روزانه توسط برگهای انگور. عوامل محیطی موثر در میزان تبخیر از سطح برگ عبارتند از: شدت نور ، دما ، رطوبت و باد. نور و دما باعث افزایش تبخیر ولی رطوبت باعث پایین آمدن میزان تبخیر از سطح برگ می‌شود. جریان هوا و باد میزان تبخیر را افزایش می‌دهد.

جذب آب

تبخیر آب از سطح برگها ، باعث غلیظ‌تر شدن شیره یاخته‌ای شده و این غلظت شیرابه که از بالا به سوی ریشه ادامه می‌یابد، بوجود آورنده نیروی کشش است که باعث جذب آب به درون ریشه می‌شود. آب جذب شده، درون آوند چوبی به حرکت درآمده و از طریق آن به تمام یاخته‌ها می‌رسد. در مواردی که رطوبت هوا زیاد باشد آب بوسیله فشار اسمزی وارد ریشه می‌شود که با حالت اول یعنی کشش تبخیری تفاوت اندکی دارد.

اشک مو

فرایندی است که نحوه عمل آن ، کاملا شناخته نشده است. این فرایند غالبا بر براثر دیر هرس کردن در اوایل بهار روی می‌دهد. ریزش اشک مو تا چندین ادامه می‌یابد. در اشک مو ، هورمونهای گیاهی مانند سیتوکینین ، جیبرلین و به میزان اندکی قند و مواد کانی دیده می‌شود. ریزش اشک مو به دلیل فعالیت شدید ریشه می‌باشد.

جذب مواد کانی

تمام موادی که توسط گیاه از طریق ریشه جذب می‌شوند، ابتدا در آب به صورت محلول درمی‌آیند. جذب این مواد ، بوسیله تارهای کشنده‌ای که در انتهای ریشه قرار دارند صورت می‌گیرد. که پس از ورود یونهای مختلف ، از طریق ریشه به نقطه مصرف می‌رسد.



 

فتوسنتز

یکی از مهمترین پدیده فیزیولوژیکی در گیاه روی می‌دهد فرایند فتوسنتز است که طی آن مواد قندی در برگهای گیاه ساخته می‌شود. این مواد قندی هم مستقیما به مصرف گیاه می‌رسند. و هم برای تهیه موادی دیگر در داخل گیاه بکار می‌روند.

تنفس

در فرایند تنفس مواد قندی ، چربیها ، پروتئینها ، اسیدهای آلی و اسیدهای آمینه می‌سوزند و گاز کربنیک و انرژی تولید می‌کنند. به عنوان مثال هنگام رسیدن میوه انگور بر اثر عمل تنفس مقدار فراوانی از اسید مالیک و اسید تارتاریک می‌سوزد و از ترشی انگور کاسته می‌شود.

رشد

عمل رشد ناشی از تولید یاخته‌های جدید و بزرگ شدن آنها است. ناحیه تولید یاخته‌های جدید ، انتهای شاخه و ریشه است. آشکارترین شکل رشد ، طویل شدن شاخه‌ها است. به شکل بزرگ شدن یاخته ، رشد متفاوت بوده و بعضی از آنها فقط رشد طولی دارند و پاره‌ای دیگر رشد قطری. پس از رشد کامل ، یاخته‌ها از یکدیگر تمایز یافته و انواع بافتها را بوجود می‌آورند.

ارزش غذایی انگور

انگور از نظر ارزش غذایی و خواص بهداشتی ، دارای سودمندیهای بسیاری است. از مهمترین مواد قندی موجود در حبه‌های انگور تازه ، ساکارز ، گلوکز و دکستروز می‌باشد. از اسیدهای آلی اسید فرمیک ، اسید مالیک ، اسید سیتریک و اسید تارتاریک را می‌توان نام برد. نمک‌های کانی مانند آهک ، منیزیم ، آهن ، منگنز ، سیلیس وجود دارد. مقدار انرژی موجود در هر 100 گرم انگور تازه 67 کیلوکالری است.

مشخصات انواع انگور

انگورها را به 2 گروه می‌توان تقسیم کرد. یکی انگورهای کشمشی که برای تهیه سبزه و دیگر کشمش مورد استفاده قرار می‌گیرند. دیگری انگورهایی که غالبا دانه‌دار بوده و برای تهیه آب انگور به مصرف می‌رسند.

 

آفات و بیماریهای مو

سفیدک حقیقی و یا سطحی مو                                           

این بیماری ، یکی از خطرناک‌ترین بیماریهای قارچی انگور در دنیا به شمار آمده و خسارات فراوانی را به بار آورد. مبدا اصلی آن آمریکا بوده و در حدودسال 1845 به اروپا و سپس کشورهای آسیایی سرایت کرده است.

سفیدک دروغین و یا داخلی مو

این بیماری در بیشتر کشورهای دنیا ، بویژه در مناطق مرطوب شیوع داشته و خسارات فراوانی را به بار می‌آورد.

بیماری لکه سیاه برگ مو

این بیماری بیشتر در مناطق آذربایجان شرقی و غربی ، کرج ، قزوین و نواحی مرطوب کشور شیوع داشته و هر ساله باعث وارد آمدن خسارات فراوانی به موکاران می‌شود.

بیماری پوسیدگی سفید ریشه مو

این بیماری بیشتر در مناطق موخیز نواحی نسبتا مرطوب که دارای خاکهای رسی غیرقابل نفوذ هستند به صورت ناحیه‌ای دیده می‌شوند. در ایران ، این بیماری در کرج ، قزوین و اصفهان دیده شده است.

خواص انگور

میوه بسیار مفیدی است که خاصیت قلیایی دارد و باعث قلیایی شدن خون می‌شود. و از این لحاظ هر کیلوی آن معادل یک لیتر آب معدنی است. به علت وجود مواد قندی زیاد انرژی‌زا است و حرارت بدن را تامین می‌کند. به علت داشتن پتاسیم مقوی قلب و یک داروی موثر برای کم خونی است زیرا دارای آهن ، منگنز و منزیم است. آب انگور در رژیم غذایی افراد چاق که بخواهند لاغر شوند زیاد مصرف می‌شود و به علت کم داشتن مواد چربی مانع افزایش وزن می‌شود.


نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 8:49 توسط مصطفی |


فی التوحید

ای غره ماه از اثر صنع تو غرا

 

وی طره شب از دم لطف تو مطرا

نوک قلم صنع تودر مبدا فطرت

 

انگیخته برصفحه‌ی کن صورت اشیا

سجاده نشینان نه ایوان فلک را

 

حکم تو فروزنده قنادیل زوایا

هم رازق بی ریبی و هم خالق بی عیب

 

هم ظاهر پنهانی و هم باطن پیدا

مامور تو از برگ سمن تا بسمندر

 

مصنوع تو از تحت ثری تا بثریا

توحید تو خواند بسحر مرغ سحر خوان

 

تسبیح تو گوید بچمن بلبل گویا

برقله‌ی کهسار زنی بیرق خورشید

 

برپرده‌ی زنگار کشی پیکر جوزا

از عکس رخ لاله عذران سپهری

 

چون منظر مینو کنی این چنبر مینا

بید طبری را کند از امر تو بلبل

 

وصف الف قامت ممدوده‌ی حمرا

از رایحه‌ی لطف تو ساید گل سوری

 

در صحن چمن لخلخه‌ی عنبر سارا

تا از دم جان پرور او زنده شود خاک

 

در کالبد باد دمی روح مسیحا

خواجو نسزد مدح و ثنا هیچ ملک را

 

آلا ملک العرش تبارک و تعالی

فی نعمت الرسول صلی الله علیه و آله

صل علی محمد دره تاج الاصطفا صاحب جیش الاهتدا ناظم عقد الاتقا
بلبل بوستان شرع اختر آسمان دین کوکب دری زمین دری کوکب سما
تاج ده پیمبران باج ستان قیصران کارگشای مرسلین راهنمای انبیا
سید اولین رسل مرسل آخرین زمان صاحب هفتمین قرآن خواجه‌ی هشتمین سرا
طیب طیبه آستان طایر کعبه آشیان گوهر کان لامکان اختر برج کبریا
منهدم از عروج او قبه‌ی قصر قیصران منهزم از خروج او خسرو خطه‌ی خطا
روی تو قبله‌ی ملک کوی تو کعبه فلک مختلف تو قد هلک معتقد تو قد نجا
شاه نشان قدسیان تخت‌نشین شهر قدس ای شه ملک اصطفا وی لقب تو مصطفی
آینه‌ی سپهر را مهر رخ تو صیقلی دیده آفتاب را خاک در تو توتیا
شاه فلک چو بنگرد طلعت ماه پیکرت ذره صفت در او فتد بر سربامت از هوا
ای شده آب زمزم از خاک در سرای تو کعبه ز تست با شرف مروه زتست با صفا
خواجو اگرنداشتی برگ بهار عشق تو بلبل باغ طبع او هیچ نداشتی نوا

ای صبح صادقان رخ زیبای مصطفی

ای صبح صادقان رخ زیبای مصطفی وی سرو راستان قد رعنای مصطفی
آئینه‌ی سکندر و آب حیات خضر نور جبین و لعل شکر خای مصطفی
معراج انبیا و شب قدر اصفیا گیسوی روز پوش قمرسای مصطفی
ادریس کو معلم علم الهی است لب بسته پیش منطق گویای مصطفی
عیسی که دیر دایر علوی مقام اوست خاشاک روب حضرت اعلی مصطفی
بر ذروه دنا فتدلی کشیده سر ایوان بارگاه معلای مصطفی
وز جام روح‌پرور ما زاغ گشته مست آهوی چشم دلکش شهلای مصطفی
خیاط کارخانه‌ی لو لاک دوخته دراعه ابیت ببالای مصطفی
شمس و قمر که لولوی دریای اخضرند از روی مهر آمده لالای مصطفی
خالی ز رنگ بدعت و عاری ز زنگ شرک آئینه ضمیر مصفای مصطفی
کحل الجواهر فلک و توتیای روح دانی که چیست خاک کف پای مصطفی
قرص قمر شکسته برین خوان لاجورد وقت صلای معجزه ایمای مصطفی
روح الامین که آیت قربت بشان اوست قاصر ز درک پایه ادنی مصطفی
در برفکنده زهره بغلطاق نیلگون از سوک زهر خورده‌ی زهرای مصطفی
گومه بنور خویش مشو غره زانک او عکسی بود ز غره غرای مصطفی
بر بام هفت منظر بالا کشیده‌اند زین چار صفه رایت آلای مصطفی
خواجه گدای درگه او شو که جبرئیل شد با کمال مرتبه مولای مصطفی

طوبی لک ای پیک صبا خرم رسیدی مرحبا

طوبی لک ای پیک صبا خرم رسیدی مرحبا بالله قل لحاشتی ما بال رکب قد سری
یاران برون رفتند و من در بحرخون افتاده‌ام طرفی علی هجرانهم تبکی و ما تغنی البکا
بار سفر بستند و من چون صید وحشی پای بند ساروا و من آماقنا اجروا ینا بیع الدما
افتان و خیزان میروم تاکی رسم در کاروان و الرکب قد ساروا الی الایحاد و الحادی حدا
محمل برون بردند و من چون ناقه میراندم ز پی قلبی هوی فی هوة و الدهر، ملق فی الهوی
چون تیره نبود روز من کز آه عالم سوز من مد الغمام سرادقا اعلی شماریخ الذری
راضی شدم کز کاروان بانگ درائی بشنوم اکبو و اقفوا اثرهم والعیس تحدی فی الزبی
چون محمل سلطان شرق از سوی شام آمد برون ریح الصبا سارت الی نجد و قلبی قد صبا
خواجو به شبگیر از هوا هر دم نوائی میزند والورق اوراق المنی یتلو علی اهل الهوی

این چه خلدست که چندین همه حورست اینجا

این چه خلدست که چندین همه حورست اینجا چه غم از نار که در دل همه نورست اینجا
گل سوری که عروس چمنش می‌خوانند گو بده باده درین حجله که سورست اینجا
موسم عشرت و شادی و نشاطست امروز منزل راحت و ریحان و سرورست اینجا
اگر آن نور تجلیست که من می‌بینم روشنم گشت چو خورشید که طورست اینجا
آنکه در باطن ما کرد دو عالم ظاهر ظاهر آنست که در عین ظهورست اینجا
یار هم غایب و هم حاضر و چون درنگری خالی از غیبت و عاری ز حضورست اینجا
سخن از خرقه و سجاده چه گوئی خواجو جام می نوش که از صومعه دورست اینجا
{ادامه مطلب...}
نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 8:39 توسط مصطفی |


کشاورزی به تولید مواد غذایی و کالا از راه زراعت و جنگل داری و دامداری است.کشاورزی همان چیزی است که به ظهور تمدن منجر شد. مطالعه کشاورزی به نام علم کشاورزی شناخته می شود.

کشاورزی شامل طیف وسیعی از تخصص‌ها و فنون ، از جمله راه هایی برای گسترش زمین‌های مناسب برای زراعت گیاه ،حفر کانال‌ها و فرم‌های مختلف آبیاری می باشد.

در دنیای امروز با نگرانی‌های موجود و کمبود منابع نیاز است تا کشاورزی را به سوی کشاورزی پایدار (مثلا کشاورزی زیستی) یا کشاورزی فشرده (مثلا صنعتی) پیش ببریم تا بتوانیم نیازها را در آینده برطرف نماییم.

زراعت مدرن ، اصلاح نباتات ، سموم ،دفع آفات و کود و پیشرفت‌های تکنولوژیک به شدت باعث افزایش بازده محصول می شوند ولی باید در نظر داشت که این محاسن در کنار عیوبی چون آسیب گسترده زیست محیطی و اثرات منفی سلامت انسان حاصل می شوند. [۱]

شیوه‌های مدرن در دامپروی نیز به همین گونه است یعنی با افزایش تولید گوشت ما مشکلاتی چون ستم به حیوانات و طبعات بهداشتی ناشی از آنتی بیوتیک‌ها ، هورمون رشد ، و سایر مواد شیمیایی که معمولاً در تولید گوشت‌های صنعتی استفاده می‌شود را داریم.[۲]

محصولات کشاورزی را می توان به صورت عمده به غذاها ، الیاف ، سوخت ، مواد اولیه ، دارو و زینت آلات تقسیم نمود.

غذاهای عبارتند از غلات ، سبزیجات ، میوه‌ها ، و گوشت. الیاف عبارتند از پنبه ، پشم ، کنف ، ابریشم و کتان. مواد خام مانند چوب.

مخدره عبارتند از تنباکو ، الکل ، تریاک ، کوکائین. از دیگر مواد مفید توسط گیاهان ، از رزین می توان نام برد. سوخت‌های زیستی شامل متان از زیست توده‌ها ، اتانول و بیودیزل.

در سال ۲۰۰۷ ، حدود یک سوم از کارگران جهان در بخش کشاورزی شاغل بودند. اگرچه در سال ۲۰۰۳ تعداد کمتری در بخش کشاورزی مشغول بودند اما به دلیل آگاهی کشاورزی در سال ۲۰۰۸ این آمار به سرعت افزایش یافته.

همچنین در بخش‌های دیگر کشاورزی مانند اقتصاد کشاورزی هم تعداد قابل ملاحظه ای مشغول به کار اند. [۳]

با این که بیش از یک سوم جمعیت جهان در این بخش مشغول اند ولی این بخش تنها ۵٪ از سود خالص جهانی را به خود اختصاص داده است.

تاریخچه

از آنجا که قدمت کشاورزی به ۱۰،۰۰۰[۴] سال پیش باز می گردد دارای گستره وسیعی در سراسر جهان می باشد.

روشهای مختلف در کشاورزی از قبیل آبیاری ، تناوب زراعی ، کودها و سموم دفع آفات مدتها پیش توسعه داده شده بود ،اما گام‌های بزرگ در قرن گذشته برداشته شد.

در جوامع اولیه افرادی که تولید کشاورزی آنها بیش از نیاز خانواده شان بود قادر بودند تا افراد دیگر را به طرف خود جذب نمایند. برخی از تاریخ دانان بر این عقیده اند که توسعه کشاورزی باعث به وجود آمدن تمدنها گردید.

سیستم‌های تولید دام

حیواناتی مانند قاطر ، لاما ،اسب ،شتر ،گاو ،گوسفند و خوک و سگ را برای استفاده از گوشتشان و یا محصولات دامی (مانند شیر ،پشم و …) پرورش می دهند. یک نوع برورش ،پرورش دادن دام در مراتع می‌باشد و آن در صورتی است که نتوان از آن زمین استفاده دیگری نمود که در این صورت دام را در مراتع رها می کنند تا از علوفه موجود در مراتع تغذیه نماید در عوض کود دامی حاصله می تواند برای مرتع مفید می باشد.[۵] تقریبا ۶۸ ٪ از مراتع دائمی مورد استفاده دام هستند.[۶]

فرآیند تولید

  • خاکورزی: عمل شخم خاک را برای آماده سازی کاشت و یا برای اختلاط مواد مغذی و یا برای کنترل آفات انجام می دهند.

بهره وری توسط با افزودن کود شیمیایی و کنترل علفهای هرز افزایش می یابد و خاک را بیشتر مستعد فرسایش ،تجزیه مواد آلی آزاد ،دی اکسید کربن و کاهش فراوانی و تنوع موجودات زنده می کند.[۷][۸]

برای این کار از روشهای شیمیایی (حشره کش) ، بیولوژیکی (کنترل بیولوژیکی) ، مکانیکی (کشت) ، و روش‌های فرهنگی استفاده می شود. روش‌های فرهنگی شامل تناوب کشت ، وجین ، پوشش محصولات زراعی ، به زراعی ، کمپوست ، پیشگیری و مقاومت می باشد. روشهای غیر شیمیایی و پیشگیری بهتر است به این دلیل که باعث کاهش محصول نمی گردد و روشهای پیشگیرانه است و روش شیمیایی تنها زمانی توصیه می‌شود که راه دیگری باقی نمانده باشد.[۹]

  • مدیریت: شامل هر دو منبع ورودی‌های مواد مغذی هم برای تولید محصولات زراعی و هم دام است ،و همچنین شامل روش استفاده از کود تولید شده توسط دام است.

ورودی‌ها می توند شامل ،عناصر شیمیایی ،کودهای آلی ،کود سبز ،کمپوست و مواد معدنی باشد.[۱۰] همچنین تناوب و یا دوره آیش را باید در مدیریت در نظر گرفت. [۱۱][۱۲]

  • مدیریت آب در دنیا این که آب باران کافی است یا نیاز به منابع دیگری هم هست بسته به منطقه متقاوت می باشد.[۱۱]


 منبع

  1. Chrispeels, M.J.; Sadava, D.E. 1994. "Farming Systems: Development, Productivity, and Sustainability". pp. 75-57 in Plants, Genes, and Agriculture. Jones and Bartlett, Boston, MA.

  2. FAO Database, 2003

  3. Brady, N.C. and R.R. Weil. ۲۰۰۲. Elements of the Nature and Properties of Soils. Pearson Prentice Hall, Upper Saddle River, NJ.

  4. Acquaah, G. 2002. "Land Preparation and Farm Energy" pp.318-338 in Principles of Crop Production, Theories, Techniques and Technology. Prentice Hall, Upper Saddle River, NJ.

  5. Acquaah, G. ۲۰۰۲. "Pesticide Use in U.S. Crop Production" pp.۲۴۰-۲۸۲ in Principles of Crop Production, Theories, Techniques and Technology. Prentice Hall, Upper Saddle River, NJ.

  6. Acquaah, G. 2002. "Soil and Land" pp.165-710 in Principles of Crop Production, Theories, Techniques and Technology. Prentice Hall, Upper Saddle River, NJ.

  7. ۱۱٫۰ ۱۱٫۱

    Chrispeels, M.J.; Sadava, D.E. 1994. "Nutrition from the Soil" pp.187-718 in Plants, Genes, and Agriculture. Jones and Bartlett, Boston, MA.

  8. Brady, N.C.; Weil, R.R. 2002. "Practical Nutrient Management" pp.472-515 in Elements of the Nature and Properties of Soils. Pearson Prentice Hall, Upper Saddle River, NJ.


نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 12:53 توسط مصطفی |